Persian Archive

• فيدل در قاب
• ماشين ها از بزرگراه می گذرند
• پيشينه حقوق بشر
• گسست تاريخی
• اختتاميه باشكوه
• دين و مسئله زنان - بخش پايانی
• جهانگيری استاد فلسفه دانشگاه تهران
• كورش صفوی زبان شناس
• عباديان استاد فلسفه دانشگاه علامه
• به اين می گويند نظرخواهی
• باز هم همشهری كين


كريس كرپز

يك گفت وگوی طولانی در مستندها چگونه شكل می گيرد؟ آيا پيش از گفت وگو همه چيز پيش بينی می شود؟ يا گفت وگو به شكل بداهه شروع می شود و پايان آن از اول معلوم نيست؟

در واقع تركيبی از هر دوی اين ها است. در گفت وگوهای رودررو، نتيجه مطلوب، نتيجه كنش بين گفت وگو شونده و گفت وگوگر است. اگر هماهنگی و درك متقابل بين طرفين نباشد، ممكن است نتيجه خوب از آب در نيايد. در چنين گفت وگوهايی سعی می كنم با گشاده رويی و سادگی وارد شوم. اما همزمان سلسله سوالاتی را كه بر حسب الفبا طبقه بندی كرده ام در ذهن ام دارم كه بايد آنها را در زمان مناسب بپرسم. در خصوص گفت وگو با فيدل كاسترو هم ما و هم گروه فيلمبرداران تا حدی عصبی و نگران بوديم. نمی دانستيم چه پيش می آيد. جدا از اين من دو وظيفه هم زمان داشتم: هم كارگردانی می كردم و هم گفت وگوگر بودم. علاوه بر اينها مسئوليت هر دو گروه فيلمبرداری هم با من بود. به خاطر همين نمی شد زمان را از دست داد. يعنی در حين انجام يك وظيفه بايد به وظيفه ديگری هم فكر می كردم. همان موقع كه با كاسترو قدم می زدم بايد حواس ام را به فيلمبرداری هم می دادم. وقتی كاسترو جواب سوال ام را می داد، بايد مراحل بعدی كار را برنامه ريزی می كردم. بايد مراقب ارتباط بين تمام افرادی كه جلو و پشت صحنه كار می كردند هم می بودم تا با انعطاف كامل همه چيز انجام شود. در چنين موقعيتی كارگردان حتی لحظه ای فرصت مكث كردن و سر خاراندن هم ندارد. دنيايی غيرواقعی ساخته شده كه بايد در آن به يك عمل واقعی برسيد. من همزمان بايد خطر بزرگ ديگری هم می كردم؛ يعنی بازی در فيلم. موضوعی كه نه آمادگی اش را داشتم و نه تجربه اش را. اجازه دهيد دقيق تر بگويم: در اين مورد بايد از «بعد چهارم» رد می شدم. به همين دليل از همه اعضای گروه خواستم تا وارد اين فيلم مستند شوند. در بيشتر فيلم های مستند اين بعد چهارم به دلايلی كه نمی دانم چيست وجود ندارد. با استفاده از اين روش نسبتا متفاوت، فضای موجود شكل واقعی به خود گرفت و به آن چيزی كه من می خواستم نزديك شديم.

چند ساعت تصوير تدوين نشده در اختيار داشتيد؟

ما با سی ساعت فيلم از ديدار با كاسترو برگشتيم. در حقيقت با در نظر گرفتن فيلم های دوربين گروه دوم، سرجمع شصت ساعت تصوير تدوين نشده داشتيم. در بيشتر تصويرها فقط كاسترو ديده می شد. تمام اين فيلم ها را در اختيار آرشيو می گذاريم تا به دست همه برسد. بعدا تصويرها به شكل های مختلف و به وسيله سايت های اينترنتی آماده می شود. دانشجويان «كت وست» سرگرم آماده كردن اين فيلم هستند تا همه بتوانند از طريق كتابخانه به گفت و گوی ما با كاسترو دسترسی داشته باشند.

با كاسترو چه جوری تماس گرفتيد؟

سال 1986 يك نامه چهار صفحه ای به او نوشتم: در اين نامه طرحی را كه داشتم با او در ميان گذاشتم. اين نامه برای آينده كاری كه می خواستم انجام بدهم اهميت زيادی داشت. حس كردم كاسترو از نامه من و لحن حرف هايی كه زده ام خوشش آمده است. بعد همديگر را ديديم و از ساعت ده صبح تا چهار بعدازظهر با هم بحث كرديم. در طول اين ديدار كاسترو به چشم های من خيره شد و تصميم خود را گرفت. بعد از اين تصميم همه چيز خيلی سريع پيش رفت. ژنرال كاسترو هيچ وقت قبل از هشت ساعت فيلمبرداری خسته نشد. صبح دومين روز فيلمبرداری نيم ساعت دير سر قرارمان رسيدم. می دانيد كه زندگی شبانه در هاوانا چه جوری است، كاسترو به چشم های من زل زد و گفت: شرط می بندم ديشب به جاهايی رفته ايد كه نبايد می رفتيد. نگران شدم. فكر كردم پليس مخفی ما را تعقيب كرده ولی بعدا فهميدم كه فقط شوخی كرده. واقعيت اين است كه آن روز قيافه ام حسابی خسته بود. برای من تماشای اين فيلم به خاطر بازی خودم سخت است ولی فيدل در طول گفت وگو واقعا متين و بانشاط ظاهر شد.

كاسترو پيش از آن كه با شما ديدار كند، فيلمی از شما را تماشا كرده بود؟

كاسترو طرفدار فيلم های جوخه و سالوادور بود. دليل اش هم صحنه های جنگ چريكی و تاكتيك های صحيح جنگی بود كه در اين فيلم ها به كار گرفته شده بود. می دانم كه فيلم های جی. اف. كی. و نيكسون را هم ديده بود. اما فكر می كنم از فيلم قاتلين بالفطره خوشش نيامده بود. البته، در اين مورد هيچ وقت حرف نزديم، فيدل كاسترو آدمی است كه مدت زمان زيادی خارج از فرهنگ آمريكايی زندگی كرده، او آمريكا را جور ديگری نگاه می كند كه كاملا با نگاه ما متفاوت است. هر چند طرفدار سينما است. می توانيد اين را در اين فيلم مستندی كه ساخته ام ببينيد.

كاسترو درباره فيلم صورت زخمی ساخته برايان دی پالما كه شما فيلمنامه اش را نوشته ايد و داستان اش در مورد اخراج فراريان كوبايی و فرستادن آنها به آمريكا است حرف نزد؟

(كمی عصبی) در اين مورد هيچ حرفی نزديم!

درباره مقاله هايی كه راجع به مرگ ناشی از گرسنگی كوبايی ها نوشته می شود چه صحبتی كرديد؟

نمی توانم تفسيری در مورد گرسنگی در كوبا كنم. در اين مورد خاص هيچ آماری در اختيار ندارم. حتی نمی توانم در اين مورد مقايسه ای با مسائل واقعی كه در دهكده های پرو يا برزيل يا آرژانتين می شود ارائه دهم. در هندوراس مردم بر اثر نوشيدن آب آلوده هر روز می ميرند. در السالوادور هم داستان به همين صورت است. واقعا داريد از چه حرف می زنيد؟ چطور می توانيد وضعيت آدم ها در السالوادور، هندوراس و يا جنوب مكزيك را كه كودكان سرخپوست اش به خاطر اسهال خونی حتی به دو سالگی هم نمی رسند با كوبا مقايسه كنيد؟ در آمريكای جنوبی و مركزی وضعيت به مراتب بدتر است. در برزيل كودكان در محيطی وحشتناك رشد می كنند و مطمئنا بعدا گنگستر می شوند. شايد در كوبا مردم آن اندازه كه می خواهند نتوانند كار كنند و درآمد داشته باشند، اما دست كم از آموزش و تعليمات درست برخوردارند و بعدا گنگستر نمی شوند. به نظرم وقت آن رسيده كه اين طرز تفكر را در مورد كوبا رها كنيم.

فكر می كنيد بعد از كاسترو چه اتفاقی می افتد؟ او حالا هفتاد و شش سال دارد. نمی تواند يك جورهايی خودش را كنار بكشد و جانشين اش را آماده حكومت كند؟

در اين مورد يك مشكل وجود دارد. كاسترو حضور گسترده ای در تمام جزيره دارد. مثل يك مربی فوتبال افسانه ای كه ناگهان و بدون اعلام قبلی خودش را بازنشسته می كند و جايش را به يك جوان می دهد. مربی جوان حرف می زند اما همه نگاه ها متوجه مربی كهنه كار است. بايد قبول كرد كه برای يك رهبر تازه اين وضعيت فوق العاده واقعا مشكل است. اين رهبر تازه هيچ وقت نمی تواند قدرت واقعی را در زمان حيات رهبر كهنه كار در اختيار داشته باشد. فيدل بايد خود را كاملا كنار بكشد. آيا حاضر است اين كار را انجام دهد؟ من فكر نمی كنم اين كناره گيری برايش با مشكل همراه نباشد. خيلی عوامل ديگر هم در اين قضيه دخيل هستند. مردمی كه حتما پيش اش می روند و با او مشورت می كنند. با اين اوصاف آيا او می تواند ساكت بماند و راهنمايی شان نكند؟ فعلا روشی كه او انتخاب كرده اين است كه جوان هايی را كه قوی هستند و جزو نسل جديد به حساب می آيند در پست های كليدی منصوب می كند.

حالا و بعد از تمام شدن اين مستند كاسترو را چگونه می يابيد؟

او را به عنوان مردی با اراده تحسين می كنم. هر چند هميشه با سوسياليسم مسئله داشته ام. ما با دنيای جالبی روبه رو هستيم. دنيايی كه در حال مخالفت با غذای بسته بندی شده و ارزش های صنفی است. وقتی به كوبا می رويد خانه های واقعی را می بينيد. بدون زرق و برق. آنجا می بينيد كه كوبايی ها با چه دقتی از سواری های كهنه خود مراقبت می كنند. آمريكايی ها معمولا در اين مورد كوبايی ها را مسخره می كنند. همان سواری هايی كه ما آنها را از رده خارج می دانيم. اين سواری ها شديدا مورد علاقه كوبايی ها هستند و به طرز خارق العاده ای هم كار می كنند و خراب نمی شوند. در كوبا در مورد اجناس هم يك نوع ايده آل گرايی وجود دارد. مردم آنجا خيلی بيشتر از ما از اموالشان مراقبت می كنند. حقيقت اين است كه ما تصور غلطی از كوبا داريم.

شما غالبا با وسايل ارتباط جمعی و شيوه تبليغاتی آنها در مورد قضايای گوناگون موافق نيستيد. فكر می كنيد آنها بعد از يازدهم سپتامبر موضوعات را به درستی مطرح كرده اند؟

نه! وسايل ارتباط جمعی فقط يك سوال را مطرح می كنند: چه زمانی جنگ واقعی را شروع می كنيم؟ به جای طرح اين سوال كه به چه دليل بايد جنگ كرد. هيچ دليلی كه جنگيدن با عراق را توجيه كند پيدا نكرده ام. برعكس من طرفدار جنگ عليه ترور هستم. من جنگ عليه طالبان را تاييد می كنم. جنگ عليه القاعده. ما بايد اين گروه را تضعيف كنيم. به چه شكل؟ بدون جاروجنجال، مخفيانه ولی با قدرتی هر چه تمام تر. بايد نيروی خود را روی اين جنگ با اين آدم كش ها متمركز كنيم. اما در مورد عراق وضع فرق می كند. محاصره اين كشور نتايج خود را نشان داده. نمی فهمم چرا بايد با عجله و به سرعت به اين كشور حمله كنيم!


محمد بهمن زياری : «تراويس» در حال پيمودن صحرايی بی پايان است بی آنكه بدانيم چرا و به كجا؟ غبارآلود و خسته در كافه ـ پمپ بنزينی نقش زمين می شود در بيمارستان برادرش «والت» را خبر می كنند. والت، تراويس را به خانه اش می برد و بعد از چهار سال تراويس پسرش را ملاقات می كند، بالاخره پدر و پسر با هم ارتباط برقرار می كنند و فيلمی 8 ميلی متری از گذشته خوبشان می بينند و به اين وسيله تراويس با كمك «آن» زن برادرش، جين همسر خودش را در هوستون در جايی كه مردها زن ها را ملاقات می كنند، می يابد. تراويس در آن كافی شاپ در اتاقی با يك آيينه يك طرفه خودش را به جين معرفی می كند و هانتر ـ پسرش ـ را به او می رساند. سپس دوباره شهر را ترك می كند. بی آنكه بدانيم به قصد كجا؟! اين فيلم را هم با عنوان «شكست عشق ديوانه وار» توصيف كرده اند و هم با عنوان «شكست رويای آمريكايی».اگر خرده نگيريد ما هم بگوييم: «شكست آيينه يك طرفه نيمه پنهان آدمی» چرا كه اولا آيينه يك طرفه، چيزی را می نماياند و چيزهايی را پنهان می كند و ثانيا آيينه يك طرفه در اين فيلم نقش نهايی و اساسی را بازی می كند.با توجه به اوج فيلم ـ رودررويی تراويس و جين ـ و كاركرد روانشناسانه آيينه يك طرفه در آن لحظه پاريس تگزاس؛ همان حكايت ضمير پنهان آدمی و نيمه گمشده انسانی!

اين توصيف ـ شكست آيينه يك طرفه، كه در پشت خود نيمه ديگری را پنهان كرده و ضمير ناخودآگاهی را نهان كرده است ـ وقتی به باور و بار می نشيند كه تراويس و جين پيش رويمان از درون عريان می شوند و يكديگر را می شناسند. يك سوی آيينه تراويس ـ بدبينی، سرگردانی و احساس گناه ـ و آن سوی آيينه جين ـ بی پناهی و معصوميتی كه در اثر عشق بيمارگونه مردی تباه شده است. دو نيمه ناتمام و دو نيمه گمشده و از دست رفته؛ حالا تراويس از اين نگاه يك شكست خورده جست وجوگر است. او پس از فروپاشيدن خانواده و گريز، دوباره آن را بنيان می كند، وقتی كه هانتر (پسرش) و جين را به هم می رساند و بعد از بازشناسی خود و جين گويا ديگر به نوعی آگاهی رسيده و پالايش يافته و جست وجويی و سفری دوباره را آغاز می كند و باز از نگاهی ديگر تراويس، يك چند پاره و گسسته در پی اصالت و هويت است. او كه بالاخره پس از مدتی به حرف می آيد اولين كلامی كه به زبان می آورد، پاريس! است ـ وقتی كه با شوق، انگشتش روی نقشه آن نقطه را پيدا می كند ـ و سپس به برادرش و بعدها به پسرش عكسی از زمينی را نشان می دهد و می گويد در پی آن زمين است تا در آنجا زندگی را آغاز كند ـ يك سرزمين موعود كه پاريس تگزاس نام دارد و جالب اينكه آنجا، جايی است كه پدر و مادر تراويس برای اولين بار همديگر را تجربه كرده اند يا، مثلا زفاف كرده اند جايی كه نطفه تراويس در آن جا بسته شده است و حالا تراويس در پی آن سرزمين اثيری است ـ نوعی رجوع به اصل و ريشه آدم و حوايی خويش! همچنان كه او بعد از ترك دوباره خانواده اش می رود تا گمشده اش را بيابد.

اين دو نوع نگاه به تراويس از جنبه انسانی و عاطفی و همين طور از جنبه تاريخی و نژادی با عبور از يك پروسه به دست می آيد با گذار از فرو ريختن و گذاشتن و گذشتن از خانه و خانواده و رسيدن به نوعی آگاهی و پالايش، وقتی آن را دوباره بنا می كند و باز وانهادن همه چيز و همه كس و گريز برای يافتن گمشده. تراويس در اين پروسه شناخته می شود و اصلا زاده می شود؛ يعنی دوباره زاده می شود. او خود اشاره می كند كه ذهنيت و رفتار او باعث فروپاشی خانواده و گسست عاطفی او و جين شده است ـ يك بدبينی و تماميت خواهی ارضا نشده روانی از نيمه ديگر ـ و آن گسيختگی در روابط انسانی و فرهنگی اش و ناتمام بودن و نامعلوم بودن فرهنگی او، هم در شناسنامه تراويس ديده می شود و هم در علايق و اعمال او، او كه در سرزمين آمريكا (تگزاس) به دنبال زمينی به نام پاريس می گردد و وقتی می خواهد آواز بخواند مكزيكی می خواند. تراويسی كه پدر و مادرش هريك متعلق به سرزمينی اند مادری متعلق به اسپانيا كه پدر او را به شوخی اما موكدا متعلق به پاريس فرانسه می داند و برادر آمريكايی اش كه همسری فرانسوی دارد و مهم تر از همه اينكه تراويس خودش تنها با يك عكس از يك زمين به دنبال ريشه ای می گردد و اصالتی، او در پی دست و پا كردن هويتی دوباره است، هويتی انسانی و البته اصيل تر از يك هويت شناسنامه ای. اين فيلم را حلقه های مداوم تودرتويی از نماد و نشانه و كنايه به پيش می برد و به وسيله آنها آدم ها، فضا و مفاهيم گسترش می يابند، تداعی می شوند و به پيش رانده می شوند تا «پاريس تگزاس» شكل بگيرد بدون آنكه اغراق شده باشد؛ عكسی به نشان سرزمينی اثيری و اصالتی گمشده، نمايش فيلمی 8 ميلی متری كه آواری از عشقی از دست رفته را بر سر تراويس خراب می كند و انگيزه يافتن دوباره جين را در او زنده می كند ـ وقتی تراويس از آن عشق تداعی شده اشك هايش را پاك می كند و جمع خانواده پس از اتمام آن فيلم ناخودآگاه به سكوت فرو می روند، ريل قطار و عبور بی وقفه قطارها، هواپيماها و ماشين ها كه در بزرگراه ها می گذرند و سفر...

به خاطر بياوريم صحنه ای را كه تراويس بر بلندای يك تابلوی بسيار بزرگ تبليغاتی ـ تصوير درازكش يك زن ـ كه قطعاتش مثل يك پازل به وسيله جرثقيل در حال تكميل شدن است، ايستاده است و لحظه ای احساس ناامنی و ترس از ارتفاع را بروز می دهد و خود را به پايه همان تابلويی می چسباند كه تصوير زن را نشان می دهد، آن هم وقتی كه تصميمش، يافتن جين، را با برادرش در ميان می گذارد، آنجاست كه پازل جين در ذهن تراويس در حال شكل گيری است همان جينی كه نمونه كنايی آن تابلوی تبليغاتی است.او كه به قهقرا رفته است در اين صحنه ها همزمان به وسيله عينيت كنايه وار از جين تصويری ذهنی ارائه شده و در عين حال احساس تزلزل و فروافتادن تراويس در آن تصاوير تلنگری است كه به ناخودآگاهمان زده می شود. باز وقتی كه تراويس به همراه هانتر پسرش، تصميمش را عملی می كند، پسر در راه برای پدر داستان علمی شكل گيری فضا، كهكشان ها، زمين و اينكه جانوران چگونه به وجود آمدند و در يك كلام وقتی كه زندگی شكل گرفت را تعريف می كند. در حقيقت قصه خودش را روايت می كند كه در راه يافتن مادری است كه با او زندگی ای نو تشكيل دهد. باز هم هانتر، وقتی پدر و مادرش در كافی شاپ صحبت می كنند، او بيرون روبه روی يك نقاشی بزرگ يك زن (يا مادر!) روی ديوار در انتظار ايستاده و گمشده اش را می نگرد ـ همان هوای موهومی كه در عمق جانمان نقش يك مادر را بازی می كند ـ و بگذاريد آيينه يك طرفه فراموش نشود همان كه پنهانمان را نشان می دهد و تراويس و جين به وسيله آن پنهانشان و هريك نيمه اش را پيش روی ديگری برملا كرد! ـ همان آيينه يك طرفه ناخودآگاه نما ـ برای اولين بار وقتی تراويس با پيراهنی قرمز، پلكانی پر شده از نور و رنگ قرمز را بالا می رود، در كافی شاپ، و در اتاقی كه به وسيله يك آيينه يك طرفه دو نصف شده است، خودش را از زبان سوم شخص برای جين معرفی می كند.

هنگامی كه جين او را می شناسد آشفته می شود و بعد آيينه را در آن سو به خيال تراويس، به سينه می فشارد و در آغوش می گيرد و در سوی ديگر آيينه تصوير مجازی تراويس (انعكاس سايه تراويس) روی شيشه و دقيقا روی تصوير جين نقش بسته است، حالا ديگر آن دو نيمه پنهان همديگر را در آغوش گرفته اند و ديوار ناخودآگاه پنهان كار نهان نما فرو ريخته است و آن دو از درون عريان شده اند. (اتاق مخصوص. اين طرف آيينه يك طرفه) تراويس: اونا راستی راستی شاد بودن و مرد، خيلی زنش را دوست داشت...وقتی می رفت سر كار، می ديد كه نمی تونه از زنش دور بمونه... بنابراين كارشو ول كرد فقط به خاطر اينكه پيشش بمونه! (اتاق مخصوص. آن سوی آيينه يك طرفه) جين كه حالا تراويس را شناخته است: من...من عادت كردم وقتی كه تو رفتی از خونه، با تو حرف بزنم...وقتی تو رو تو خيال می ديدم اين جوری گفت وگوهای طولانی با هم داشتيم. من هميشه صدای تو رو می شنوم همه مردا صدای تو رو دارن! و اما سكانس پل هشداری است به جوامعی كه «تراويس ها» و امثال آن «مرد معترض» را ناديده گرفته اند. آن مرد معترض هشداری آخرالزمانی می دهد؛ تراويس را در يك پياده روی طولانی دنبال می كنيم، صدايی از دور كه از عمق جان برمی آيد، شنيده می شود و پس از لحظه ای به منبع صدا می رسيم. روی يك پل كه زير آن، شانزده باند، ماشين ها فقط می روند و انسان وانهاده شده و تنهای عصرمان روی پل ايستاده است با فوران كلمات و اعتراض. در اين برهوت تنها تراويس لحظه ای كنار او می ايستد و دستی به نشانه درك متقابل و تأييد روی شانه آن مرد می زند و به راهش ادامه می دهد.


محمد رضا شرف همدانی : حسين سليمی، استاد دانشكده علوم سياسی دانشگاه علامه طباطبايی است. او از كسانی است كه ارتباط بسياری با مطبوعات دارد و از او يادداشت هايی درباره مسائل روز نيز در اين رسانه ها منتشر می شود. با او درباره ماهيت و پيشينه حقوق بشر گفت و گو كرديم.

به عنوان تمهيدی برای ورود به بحث می خواستيم بدانيم طرح مفهوم حقوق بشر به چه دورانی باز می گردد به عبارت ديگر، آيا اين موضوع صرفا در دنيای مدرن مطرح شده است يا سابقه طرح در دوران پيشامدرن را نيز داراست؟

اين كه آيا مفهوم حقوق بشر مفهوم مدرنی است و يا غيرمدرن قابل بحث است. اين كه نگرش به انسان به عنوان يك موجود محق، يك موجودی كه به خاطر انسان بودنش دارای يكسری حقوق است، فارغ از اين كه تابع چه دينی، چه انديشه ای و متعلق به چه طبقه ای است، فقط مخصوص دنيای مدرن بوده و محل نقد است. در اين زمينه ترديدهای فراوانی وجود دارد. تا حدودی نگاه تاريخ گرايانه است كه انطباق ميان مدرنيسم و حقوق بشر را به ذهن می رساند. زيرا بسياری بر اين اعتقادند كه در دوران های تاريخی پيش از مدرن، اصلا انديشه حقوق بشری، در ذهن كسی جوانه نزده است. آن ها انديشه ها را به طور مطلق مخلوق يك دوران تاريخی خاص می دانند، آن گاه طبيعتا نتيجه خواهند گرفت كه چون در دوران مدرن شرايط اجتماعی و بستر پيدايش حقوق فراهم شده، پس حقوق بشر محصول مدرنيسم است. اگر حقوق بشر را به عنوان يك پديده اجتماعی، روند و يا پايه نظام های سياسی بنگريم، شايد بتوان اين نتيجه را تاييد كرد و گفت محصول دوران مدرن است ولی اين طور نيست كه طرح اين موضوع كه انسان به خاطر انسان بودنش دارای يكسری حقوقی است كه تا قبل از دوران مدرن به ذهن كسی خطور نكرده باشد اين امر قابل ترديد فراوان است. وقتی به بسياری از متون باستانی رجوع شود، ديده خواهد شد كه به انسان به مثابه موجودی كه ذاتا دارای حقوقی انكارناپذير است نگريسته شده. در يونان باستان، در انديشه رواقيون می توان ديد كه انسان به عنوان موجودی كاملا محق در نظر گرفته شده است. موجودی كه محصور در مذاهب و عقايد و مرزها و جوامع خاصی نيست و به واسطه انسانيتش دارای ارزش است. وقتی به كتيبه ها و متون ايران باستان هم نگاه می شود، يك همچون نگاه مبتنی بر يك نگرش حقوق بشری يافت می شود. برخی معتقدند در منشوری كه از كوروش كبير در بابل به يادگار مانده يك نوع نگرش خاص حقوق بشری نهفته است اين نوع نگاه را همين طور می توان در قوانين حمورابی نيز پيگيری نمود. در بسياری از اديان مفاهيم مربوط به حقوق بشر مطرح شده است كه به طور مشخص و بارز می توان از تعاليم مسيحيت و اسلام نام برد.

حال سوالی كه مطرح می شود اين است كه با وجود اين مفاهيم كه برخی از آن ها از درون متون مقدس در می آيد و برخی ديگر از ذهن انسان تراوش كرده است چرا اين مفاهيم نتوانسته تا دوران مدرن به صورت يك جريان و روند تاثيرگذار در آيد؟ چرا تبديل به مبنا و ماهيت رژيم های حقوقی و سياسی نشد؟ چرا فقط به عنوان يك مفهوم باقی ماند؟ چرا تبديل به قانون نشده و به عنوان يك نظم اجتماعی در نيامد؟ اين پرسش های بسيار مهمی است كه پاسخ آن ها را می توان از درون تاريخ جست. به طور خلاصه بايد گفت انديشه حقوق بشری در دوران مختلف وجود داشته، ولی شرايط تاريخی بدان اجازه ظهور و بروز و تبديل شدن به يك جريان و نظام اجتماعی را نداده است. در حقيقت و به طور مشخص می توان گفت كه مدرنيسم از قرن پانزدهم ميلادی به بعد بسترهای اجتماعی و تاريخی لازم را برای پيدايش حقوق بشر به عنوان يك نظام اجتماعی و سياسی فراهم كرد. به همين دليل هم بود كه انديشه هايی كه در اين دوران به وجود آمده، امكان اين را داشت كه خود را در قالب انقلاب های اجتماعی، رفرم ها و شكل گيری نظام های سياسی نشان دهد. بنابراين اگر مدرنيسم را از منظر انديشگی محض نگاه كنيم مطمئنا تنها عامل پيدايش حقوق بشر نيست ولی اگر به آن به عنوان يك واقعيت تاريخی بنگريم، مسئله فرق می كند و بايد گفت كه تنها در دوران های مدرن است كه حقوق بشر، امكان ظهور و بروزيافته است. در اين دوران است كه هم زمينه های اجتماعی پيدايش حقوق بشر و هم زمينه های انديشگی آن به گونه ای كامل تر از گذشته فراهم می شود. زمينه های اجتماعی پيدايش حقوق بشر برای نخستين بار در اروپا مطرح شد و بعد از آن به جاهای ديگر نفوذ كرد. اين زمينه های اجتماعی عمدتا در جريان گسستن بندهای فئوداليته شكل گرفت يعنی زمانی كه بسياری از حقوق و روابط اجتماعی انسان ها در درون روابط بين فئودال ها و روابط بين فئودال ها و سرف ها در بطن جامعه اروپايی مطرح شد.

در اين دوران است كه تمام مباحث انديشگی به نوعی حول محور كليسای كاتوليك نضج يافته و رفته رفته اتفاقات تاريخی ای روی داد كه بندهای اجتماعی گسسته شد. پيدايش بورژوازی، گسترش علم، گسترش راه های دريايی پيدايش انديشه های نو، پيدايش طبقات جديد اجتماعی، مدل های جديد اداره اجتماع و. . . (كه بحثی است صرفا تاريخی) باعث شد كه به آرامی بندهای تسلط فئوداليسم و گفتمان غالب كليسای كاتوليك از هم بگسلد. زمانی كه انسان اروپايی به تدريج از بند فئوداليسم و زنجيرهايی كه كليسای كاتوليك به دست و پايش نهاده بود، رها گشت زمينه های پيدايش انديشه حقوق بشری فراهم شد. البته اين حقوق بشر در ابتدای دوران مدرنيته خيلی مطرح نيست. در قرن شانزدهم فئوداليسم به آرامی متزلزل و انديشه های نو و واحدهای سياسی جديد مطرح شد. در اين زمان است كه هم در عرصه عمل و هم در عرصه نظر بيشتر با پديده دولت مقتدر سكولار مواجه هستيم تا با دولت های مبتنی بر حقوق بشر. در تاريخ اروپای آن روزگار برای نخستين بار شاهد شكل گيری پادشاهی های دارای حاكميت هستيم. بعد از عهدنامه وسيفاليا است كه دولت های سرزمينی به وجود آمده و رابطه خودشان را با حاكميت معنوی كليسا قطع می كنند. اين حكومت ها، مشروعيت خويش را، از اقتدار و حسب و نسبشان می گيرند نه از تاييد دينی كليسا. بيشتر دولت هايی كه در اوايل مدرنيته شكل می گيرد دولت های مقتدرند كه اتفاقا حقوق بشر برايشان چندان مهم نيست. در عرصه انديشه نيز اولين انديشمندان مدرن در حوزه سياست نظير، ماكياولی و بدن، كسانی هستند كه حقوق بشر و ارزش انسانی خيلی در تفكرشان جايی ندارد، بلكه آن ها بيشتر مسئله شان حفظ حاكميت دولت و دولت فارغ از مذهب است.

با توجه به اين كه از نظر شما مفهوم حقوق بشر برای انديشمندان آغازين عصر مدرن چندان مطرح نبود سير رشد اين مفهوم در دنيای مدرن چگونه است؟

در آغاز، مدرنيسم بيشتر در قالب كنار زدن مذهب از حوزه سياست مطرح است. در حقيقت حاكميت را تبديل به يك مسئله زمينی كردن مسئله مهم آن ها بوده است. ولی از اين پس وقتی حاكميت ديگر يك دستگاه مشروعيت ساز، به نام كليسا ندارد، اين حاكميت با بافت و ساختار سنتی جامعه اروپا دچار مشكل می شود. اين حاكميت سكولاريزه شده سنتی اقتدارگرا، كه در ابتدا با تفكرات ماكياولی و بدن همراه است، با ظهور بورژوازی، علم نوين، ارتباطات جديد، رشد آگاهی انسان و پيدايش سنت روشنگری، ديگر توانايی حفظ جايگاه خويش را ندارد، در اين جا است كه به تدريج انديشه هايی بروز می كند كه مسئله اصلی شان زدودن مذهب از سياست نيست بلكه مسئله آن ها اين است كه عقلانيت معطوف به اقتدار انسان را، نخست به عقلانيت معطوف به حقوق طبيعی و سپس معطوف به فايده و انتخاب تبديل كند. يعنی انسانی كه در يك دوره ای براساس عقلانيت خويش از يك اقتدار مركزی پيروی می كرد، حال در پی اين است كه براساس عقلانيتش برای خود تصميم بگيرد.

بستر اجتماعی اين انديشه هم با پيدايش بورژوازی پديدار شد. چرا كه بورژوازی نمی توانست حاكميت های مقتدر و بدون قيد و شرط را به دليل امنيت سرمايه و مالكيت تحمل كند. لذاست كه رفته رفته در اروپا به ويژه در قرون 17 و 18 زمينه پيدايش انديشه های جديد پيرامون حقوق بشر، شكل می گيرد. مهم ترين انديشمندی كه در تاريخ تفكر سياسی انديشه های حقوق بشری را مطرح می كند جان لاك است كه به طور مشخص تعاريفی از حقوق بشر ارائه می دهد. وی مفاهيمی را ارائه می كند كه در قوانين اساسی كشورهای مختلف و اعلاميه ها و كنوانسيون های حقوق بشر هم اكنون نيز همچنان از آن استفاده می شود. قانون اساسی آمريكا و نگرش های موجود در انگلستان و جمهوری های سوم و چهارم فرانسه نيز بر پايه انديشه های لاك شكل گرفته است. لاك حاصل دوران بعد از تجربه اقتدارهای سنتی سكولار، در اروپاست. او بر اين انديشه است كه رسيدن انسان به جايگاه جديد خود در تاريخ، محتاج رها شدن از بند تكاليفی است كه خود برای خود تعيين نكرده بلكه تكاليفی است كه حكومت برايش مشخص می كند. تمام تلاش لاك اين است كه اين رابطه را بر عكس كند و حكومت را به نهادی تبديل كند كه بايد در بند تكاليفی باشد كه تك تك انسان ها و افراد جامعه برايش مشخص كرده اند.

به همين دليل است كه مفهوم حقوق بشر، مفهوم پايه ای تفكر سياسی لاك محسوب می شود. او برخورداری انسان از عقل و آزادی را جوهر وجودی انسان می داند، لاك معتقد است كه برخورداری انسان از عقل دليل اين است كه انسان بايد از آزادی برخوردار باشد. چون هيچ موجود عاقلی را نمی توان به بند كشيد و هيچ موجود «بندی»را نمی توان عاقل دانست. بنابراين عقلانيت انسان و آزادی او قرين هم است. اين عقل ايجاب می كند كه انسان درباره مايملك، سرنوشت، اخلاق، خوبی ها و بدی های خودش با تجربه و آزادی بتواند تصميم بگيرد. البته برخی بر اين هستند كه لاك به دليل اعتقادش به حقوق طبيعی همچنان يك پا در قرون قبل از خود دارد. او معتقد است حقوق بشر برای انسان جزو حقوق طبيعی است و اين حقوق طبيعی است كه حقوق بشر را توجيه می كند. او می گويد خداوند جوهر وجودی انسان را به گونه ای آفريده است كه دارای اين حقوق است. در حالی كه بعد از لاك در انديشه های بنتام، استوارت ميل و هيوم، ديگر مفهوم حقوق طبيعی برای اثبات حقوق بشر مطرح نمی شود. آن ها معتقدند برای اثبات مفهوم حقوق بشر، نيازی به متوسل شدن به مفهوم حقوق طبيعی نيست. چون مفهوم حقوق طبيعی خود، مفهوم ماورايی است كه روزی ممكن است متولی ای به جز افراد انسانی پيدا كند. بنابراين رفته رفته از قرون 16 و ،17 زمينه های پيدايش انديشه های حقوق بشری به وجود می آيد. بسياری معتقدند آنچه را كه مونتسكيو و روسو مطرح كرده اند در حقيقت سير تكاملی افكاری است كه با جان لاك آغاز شد. بدين ترتيب است كه انديشه حقوق بشری جديد به نوعی در مونتسكيو، روسو و كانت به نقطه اوج خود می رسد و برخی معتقدند كه متفكرين امروزی نيز به جز شرح و بسط همان حرف هايی كه تا آن تاريخ گفته شده است چيزی اضافه بر آن نيفزوده اند. اين مطالب بيان شده در عرصه انديشه جريان داشت ولی يكسری انقلاب های اجتماعی و تحولات سياسی هم وجود دارد كه اين نوع نگرش حقوق بشری و تبديل آن به نظام اجتماعی از درون آن جوشيده و بالا می آيد.

انقلاب شكوهمند در انگلستان، جنگ های استقلال آمريكا و انقلاب كبير فرانسه از مهم ترين اين وقايع هستند كه نگرش مثبت به انسان را به همراه داشت و پس از اين است كه انسان به عنوان موجودی محق كه مشروعيت نظام سياسی از حقوق ذاتی آن بر آمده است مطرح می شود. درست است كه در جريان اين تحولات اتفاقاتی می افتد كه بارها حقوق انسان زير پا گذاشته می شود ولی در قالب همين تحولات است كه حقوق ذاتی انسان ها به پايه اصلی مشروعيت نظام های سياسی تبديل می شود. در قرن نوزدهم در اروپا تقريبا شصت، هفتاد سال چالشی شديد بين مفاهيم بر آمده از درون انگلستان و متبلور شده در انقلاب فرانسه با نظام های اقتدارگرای سنتی در داخل اروپا در گرفت كه در نهايت اين چالش هم در عرصه انديشه و هم در عرصه واقعيت سياسی و اجتماعی به نفع انديشه ها و گرايش های حقوق بشری به پايان رسيد و بدين ترتيب در دنيای مدرن نظام های مبتنی بر حقوق بشر رشد كردند.


عكس : پيمان هوشمند زاده

محمد قوچانی

يعنی در دنيا سياست ورزی باعث شده كه روشنفكری ارزش هايی مثل آزادی را ناديده بگيرد.

بله، اگر به نوشته ها در مورد تاريخ روشنفكری رجوع كنيد، به متن هايی برمی خوريد كه در آنها نويسندگان سعی كرده اند تاريخ روشنفكری را دوره بندی كنند، ما دوره ای داريم كه دوره اول، دوره نويسندگان بزرگ است مثل تولستوی، ويكتور هوگو كه اينها نسل اول روشنفكران دنيا هستند. نسل دوم اميل زولا و كسانی كه بحث آزادی و اهميت مخالف را می كنند، اما يك دوره سوم داريم كه می گويند دوره ژولين بندا. بندا يك كشيش كمونيست است كه می گويد: «روشنفكر مدافع بدون قيد و شرط حقيقت است. » البته در سال های 1956 كه آرام آرام وضعيت شوروی آشكارتر می شود، خود همين دوستان كه آنقدر به حقيقت وابسته بودند، كاملا كتمان می كنند. شما سارتر را ببينيد و دوره های ديگر...

آقای ثقفی ما اصلا دوره های اول و دوم را گذرانده ايم؟

داستان روشنفكری ما لزوما از اين دوره ها نمی گذرد. ولی ما هم دوره های اول و دوم داريم.

در دوره مشروطه؟

ببينيد ما حتی قبل از مشروطه داريم. به نظر من ما دوره ای داريم كه می توانيم از پايان صفويه پيگيری بكنيم و البته در اين زمان مسلما تمام پرسش ها دينی است. پرسش محوری ما پرسش امام زمان است، بحث فكری در جامعه ما مسئله ظهور امام زمان است، در نتيجه مسئله عدل و ظلم. بعد ما روشنفكران پيش از مشروطه را داريم روشنفكرانی كه به نظر من بنيانگذار تفكر مشروطه اند. يعنی ما كاملا می توانيم تفكرات مطرح شده در مشروطه را در نوشته های روشنفكران دوران مشروطه پی بگيريم. جالب توجه اين است كه به نظر عده ای از تاريخ نگاران انديشه اين افراد در تداوم مستقيم همان متفكران مذهبی هستند كه در مورد امام زمان و عدل و ظلم بحث می كردند. يك كتابی است نوشته منگل بيات (عرفان و مخالفت). او كاملا اين تز را دارد و نشان می دهد كه چگونه روشنفكرانی كه ما به يك معنايی می خواهيم لائيك حسابشان بياوريم و يا آغاز سكولاريسم در ايران را به آنها نسبت دهيم چگونه در تداوم روشنفكرانی هستند كه بحث های مذهبی می كنند. يك اتفاق خيلی خطير تاريخی كه در مملكت ما می افتد گسستی است كه انديشه روشنفكری پيدا می كند در دوران رضاشاه. شما حتی در آغاز دوران رضاشاه هم می توانيد اين بحث های روشنفكری را پيگيری كنيد. شما حكمی زاده را مطالعه كنيد. او، به يك معنا ادامه دهنده بحث های قبل از خودش است. او در عين حال بحث تاسيس دولت را به اين بحث ها وصل می كند. يعنی می گويد اگر ما هيچ حكومتی را قبول نداريم چگونه می توانيم تفاوت قائل شويم بين قاجار و رضاشاه، حالا آغاز رضا شاه است، از ماليات قند و شكر می گويد، از بازسازی می گويد، از يك دست كردن مملكت و ارتش می گويد، از دارايی و غيره. بحث او اين است كه ما اگر هيچ حكومتی را قبول نداريم چگونه می خواهيم بين خوب و بد تفاوت بگذاريم. و خيلی جالب است كه نه فقط اين بحث را می كند بلكه بحثی كه بعدا دكتر سروش به عنوان حريت روحانيت می كند يا شريعتی می كند، را اول بار او مطرح كرد.

مسئله تعبد را می آورد، بحث لباس را می آورد كه معتقد بود چرا روحانيت با تغيير لباس مخالفت می كند و می گويد ما بايد تفاوتمان در گفتارمان و در تفكراتمان باشد نه در لباسمان. روشنفكران دينی ما مانند شريعتی متأسفانه اصلا اينها را نخوانده اند. برای اينكه اگر حكمی زاده را خوانده بود يك ارجاع می داد و حال آنكه اكثر موضوعاتی كه مطرح می كند و در حد پيش پا افتاده تری از حكمی زاده است، طور ديگری مطرح می كرد. مسئله اينكه روحانيت نبايد منبری باشد بحثی است كه اگر نگويم در بحث نماز جمعه در دوران صفويه حداقل در حكمی زاده به طور مشخص داريم. به نظر او روحانيتی كه بخواهد تبليغ دين را در منبر بكند خودبه خود گفتار خيلی عامه پسند پيدا می كند. اين گفتار به دين لطمه می زند. شما پاسخ اين بحث را در كشف الاسرار امام خمينی داريد. ولی شريعتی انگار نه انگار كه اين چيزها را می داند. دليلش انقطاع تاريخی است. دليلش اين است كه تاريخ انديشه مان در زمان رضاشاه يك برش است، و دوباره می آيد بازسازی می كند. شما در دكتر سروش هم همين بحث ها را می بينيد.

شايد روشنفكری عرفی ما نتوانست اين ارتباط را با آن سابقه تاريخی برقرار كند؟!

اتفاقا من می خواهم بگويم روشنفكری غيردينی ما آن گسست را ندارد. گسست دارد اما نه به اين معنا. . .

يعنی در آثار آنها ارجاع به گذشته وجود دارد؟

بله، ما داريم البته در سطح آكادميك. يعنی شما وقتی كه آدميت را می خوانيد، شما وقتی نوشته های «هما ناطق» را در يك سطوح ديگر مطالعه می كنيد، می بينيد كه آنها به اين روشنفكران دوران مشروطه، آگاه بودند، باز هم می گويم، البته تمام حركت و بحثشان در سطح آكادميك بود. بيرون از آكادميك چيزی نداريم. يعنی درواقع يك بی دقتی وحشتناك داريم بين روشنفكران غيردينی. بحث آل احمد را راجع به مشروطه پی گيری كنيد. نوشته آل احمد و داوری های آل احمد را در مورد مشروطه با نوشته های دكتر آدميت مقايسه كنيد. اصلا ربطی به هم ندارد. يكی واقعا پيش پا افتاده است (آل احمد) كه همه روشنفكران ما را وابسته می داند. اصلا آل احمد نخوانده، همان طور كه شريعتی نخوانده. آل احمد اصلا ملكم خان را نخوانده است. گسست دوره رضاشاه در اينجا هم وجود دارد. كدام يك از ما امروز نوشته های سياسی ملك الشعرای بهار را خوانده ايم. ما كه به اصطلاح روشنفكر هستيم، نمی خوانيم. ما بايد اول تاريخ خودمان را بخوانيم و بتوانيم به صورت بی طرف با آن كار كنيم بعد بتوانيم به يك معنايی مدعی شويم. تصور من اين است كه درست است كه دريك برهه هايی از تاريخ ما اين گسست بين مسائل دينی و غيردينی، مسائل سياسی و عقلی مطرح می شود ولی واقعيت تاريخ انديشه كشور ما اصلا اين گونه نيست. گسست معرفتی بين روشنفكران دينی و غيردينی نداريم. يعنی می خواهم بگويم آن چيزی را كه شما به درستی روی فقدانش انگشت می گذاريد و می گوييد عده ای بيشتر از عده ای ديگر در يك برهه ای تاريخی كرده اند اگر كمی تاريخ روشنفكری مان را به عقب برگردانيم و تاريخ صد و پنجاه ساله روشنفكری را نگاه كنيم متوجه می شويم كه اولا اين تفاوت ها وجود نداشته، دوم اينكه برهه های طولانی ای است كه در آنها روشنفكران سكولار هستند كه به سوی روشنفكران دينی می روند. شما كاملا در سال های 50 اين ماجرا را می بينيد. يعنی شما يك گلسرخی داريد كه «علنا» می گويد - از نظر سياسی بازگو می كند - مبارزه من با يك فرد دينی باهم فرقی ندارد. ما برای يك نوع عدالت مبارزه می كنيم. يا خود آل احمد می رود به طرف دين، كه به آقای طالقانی می گويد شما هنوز ما را نپذيرفته ايد؟ يعنی اگر شما دقت كنيد در تاريخ اين روشنفكر سكولار است كه به سوی مسائل دينی می رود. اين تعاملات را اگر در يك گستره تاريخی بازتری ببينيم آن وقت حساس نمی شويم به اينكه چرا از سال 67 تا 74 بيشتر روشنفكران غيردينی بودند كه به سمت مفاهيم سكولار رغبت پيدا كردند. در يك دوره ای كاملا برعكس بوده است. يعنی در سال های 53 و 54 به بعد تقريبا كمتر كسی را پيدا می كنيد كه سكولار و روشنفكر باشد و يك نيم نگاهی حداقل به مسئله دين نداشته باشد. دكتر داريوش شايگان يكی از مهم ترين متفكرين ما است، برای اينكه تلاش می كند يك تفكر مستقل داشته باشد، يك تفكر از خود داشته باشد و آبشخور فلسفه های مختلف را هم دارد و مدام در حال بحث مسائل دينی است به معنايی بحث دين می كند. آقای نراقی و افراد ديگر كه جای خود دارند.


ترجمه پويان صدر اشكوری : «می خواهم كليشه ها را كنار بگذارم و از لذت های سطحی دوری كنم. » اين عبارت، قسمتی از آهنگی است كه مدانا در عنوان بندی آغازين فيلم «روز ديگری بمير» (بيستمين جيمز باند طی چهل سال گذشته) می خواند. اين جمله ممكن است واكنشی دوپهلو را به همراه داشته باشد. از يكسو وقوع رويدادی نو و غيرمنتظره، دور از انتظار نخواهد بود و می توان قبل از مواجهه با انفجارهای بزرگ و خيره كننده فيلم، منتظر ديدن چندشوخی سينمايی بود.

اما از سوی ديگر، آيا دليل علاقه ما به اين فيلم ها، دوباره چشيدن طعم آشنای ماشين های اسپورت، نوشيدنی های مختلف، عشق های سطحی و شنيدن آهنگ های پاپ در عنوان بندی فيلم نيست؟ آيا دليل ما برای انتخاب باند، جز سرگرمی و لذت زودگذر چيز ديگری می تواند باشد؟ جای نگرانی نيست. بلافاصله پس از پايان آواز مدانا كه به طريقه الكترونيكی تقويت شده است، شاهد صحنه های موج سواری در سواحل كره شمالی هستيم و پس از آن با هواناوی مسلح ـ كه مشغول گشت زدن است ـ و صحنه های انفجارگوی های آتشين ـ كه به شكوفه دادن يك دسته گل سمی شباهت دارد ـ روبه رو می شويم. كمی بعد، مدانا در لباس چرم سياهش و در نقش يك مربی شمشيربازی به اسم وريتی ظاهر می شود. در هر صورت دور شدن بيش از حد از فرمول های رايج، برای لی تاماهوری كارگردان و نيل پرويس و رابرت ويد، نويسندگان فيلمنامه، كاری خطرناك و غيرعقلانی است و آن ها نيز چنين نكرده اند. اين فيلم تركيبی حجيم و پرسر و صدا از جهانگردی، روابط مبهم و دسيسه های سياسی كارتونی است كه كاملا از سنت های هميشگی باند پيروی می كند. اما خوشبختانه سازندگان فيلم آن قدر باهوش بوده اند كه دست كم اين داستان را به اختتاميه ای پرسر و صدا و مغلق مزين كنند ـ و كاری كنند كه اين فيلم از بعضی جهات، جذاب ترين فيلم اين مجموعه پس از «جاسوسی كه عاشق من بود» باشد.مثلا، در يكی از صحنه های اوليه فيلم، شاهد شكنجه شدن مامور دو صفر هفت هستيم. او (پيرس برازنان) را مداوما در استخر آب سرد می اندازند، عقرب ها نيشش می زنند و تبهكاران، با لباس های مبدل تا مرز بی هوشی او را كتك می زنند. هويت مردی كه در اين صحنه ها و در زندان نمور كره شمالی به نمايش در می آيد، به زحمت قابل تشخيص است. او در جريان تبادل زندانيان آزاد می شود و ژوليده و مبهوت، با موهای بلند و صورت پوشيده از ريش پرپشت، از مرز كشور عبور می كند. (اين تغييرات با نمايش صحنه ای جالب از يك هتل شيك هنگ كنگی جبران می شود). اما تحقير باند به همين جان ختم نمی شود. ام (جودی دنچ) قاطعانه و به سردی و با بيان اين جمله كه «تو ديگر به درد كسی نمی خوری»، باند را از ادامه فعاليت های حرفه ای اش باز می دارد.

البته تمام اين ها باعث می شود كه نسبت به پيروزی نهايی باند در آخر فيلم شك نكنيم. خوشبختانه دشمنان او همگی در يك ويژگی با همكارانشان در فيلم های قبلی مشتركند. آن ها از روش های مطمئن و بدون معطلی برای كشتن باند استفاده نمی كنند بلكه در عوض خطابه های طولانی و ماشين های پيشرفته ولی كند را به كار می گيرند. پس مثل هميشه می توان انتظار داشت كه باز هم بازنده خواهند بود.شروع فيلم «روز ديگری بمير» اين خاصيت را نيز دارد كه دوباره باند با وقار، قهرمان و دلسوز را نشانمان می دهد. برازنان در چهارمين ماموريت خود شايد جيمز باند بی چون و چرايی كه شان كانری ايفاگر نقش آن بود ـ و اين افتخار برای هميشه از آن او است ـ نباشد؛ اما چهره ای به مراتب انسانی تر از هميشه دارد.

مانی پنی (سامانتا باند ـ كه البته هيچ ربطی به جيمز باند ندارد) هنوز هم در آرزوی باند می سوزد، كيو (جان كليز) باز هم باند را به لوازم پيشرفته مجهز می كند و به او اطمينان می دهد كه اين تجهيزات با پايان ماموريت او از ميان خواهند رفت. دو صفر هفت، كماكان به روابط هميشگی اش با زنان ادامه می دهد. زن های مورد نظر او در اين جا دو تا هستند و هر دو در انطباق با سنت اين مجموعه مبنی بر تغيير آداب و رسوم اجتماعی مهارت دارند. اولی وكيلی انگليسی به نام ميراند افراست (روزاموند پايك) است و ديگری يك جانی آمريكايی كه دوست دارد «نحس» صدايش كنند (هال بری). اولی دوستی با وفا و دومی خائنی مزدور از آب در می آيد و اين دو طی يك درگيری سوار بر هواپيمای جت تكليفشان را با يكديگر روشن می كنند.

آدم های بد داستان هم از اين قرارند: ماموری عجيب و غريب به نام كيل (لارنس ماكائوره) و يك قاتل چشم آبی كره ای (ريك يون) كه در صورتش الماس جاسازی كرده است. جواهرات برای سلطه سردسته آدم های بد داستان ـ گوستاو گريوز (توبی استيفنز) ـ بر تمام جهان ضروری هستند. گريوز قهرمان شمشيربازی و عياش بزرگ و در واقع تمثيلی هجوآميز از يك باند مغرور و بی نزاكت است. اين در واقع يك جور زبان درازی به تمام كارهايی است كه باند انجام می دهد. به بعضی از محدوديت های فيلم هم اشاره خواهم كرد. اين فيلم با كنار گذاشتن تصاوير مرسوم و پرزرق و برق آثار پيشين اين مجموعه، بافتی خشن و زمخت به خود گرفته است. اما با اين وجود تاماهوری را نمی توان يك سازنده اكشن تمام عيار به شمار آورد. بسياری از صحنه های تعقيب و گريز و درگيری بدون هيچگونه ارتباط منطقی ای، كنار يكديگر قرار گرفته اند و جلوه های ويژه در بعضی قسمت ها حالتی از مدافتاده و نابجا به خود می گيرد. حالتی كه شايد بيشتر برای فيلم هايی مثل «بچه های جاسوس» مناسب باشد.


ميشل دژاردن : نقطه نظر خود من چيست: زمانی كه سخن از تساوی دو جنس با يكديگر است، اديان بايد به ريشه های پيشرو خويش بازگردند، اديان نبايد نوگرايی و مدرنيته را يك تهديد تلقی كنند بلكه بايد منش خود را در مورد زنان با هدف بازگشت به ريشه های راستين و كمال مطلوب مورد نظر پيامبران و موسسان خود تغيير دهند. در اين مورد ما می توانيم از برده داری به عنوان يك مدل و الگو استفاده كنيم. اگرچه برده داری در تورات و انجيل جايز شمرده شده است اما بالاخره در قرن پيش برده داری در تمام جهان ملغی شد و امروزه به سختی كسی می تواند از روی اين متون مقدس سعی در احيای مجدد آن كند. اگر ارباب اديان به سطحی از درك و فهم متون مقدس رسيده اند كه بتوانند شرايط زمانی، مكانی و حكمت های پنهان در قوانين و آيات اين كتب را به نفع الغای برده داری بفهمند اكنون نوبت آن رسيده است كه همين ذوتفسير و ذومعانی بودن اين متون را به كمك بگيرند و برای تبليغ تساوی جنسی - اگرچه در سه كتاب مقدس مذكور چندان سخنی به نفع آن به ميان نيامده - پيشرو و پيشقدم شوند. مهم اين است كه روح قوانين و كلام وحی درك شود و مهمتر از آن اينكه ضرورت انعطاف پذيری و خطرات جمود فكری در برخورد با دنيايی كه اين چنين به سرعت در حال تغيير است فهميده شود.

اديان و مذاهب در مقاطعی از تاريخ ظاهر شدند كه نياز به تغيير برای جامعه بشری اجتناب ناپذير بوده است ولی برخی با گذر زمان خود به عامل مقاومت در مقابل تغييرات تبديل شده و در بسياری موارد حتی تغييرات مثبت را تهديد تلقی كرده اند. گاه اديان و مذاهب در درون خود تغيير كرده اند. گاه نيز اين تغيير با ظهور گروه های جديد به وقوع پيوسته است. در قرن يكم جمود روبه رشد خشونت آميز و خودپرست يهودی موجب بروز مسيحيت در فلسطين و گسترش آن به اقصی نقاط عالم شد. در قرن ششم فساد و ظلم رو به تزايد مسيحی در اروپا باعث خلق پروتستانتيسم و اشاعه آن گرديد. صدها مورد از اين مثال های ريز و درشت در طول تاريخ می توان يافت. عدم انعطاف و تغييرناپذيری اصولا موجب خلق نهضت های جديد مذهبی می شود. اگرچه اين يك حكم كلی نيست اما تاريخ نشان داده است زمانی كه اجازه تغييرات منطقی و ضروری داده نمی شود، گروه های جديد بر بستر اين انعطاف ناپذيری انگيزه ظهور پيدا می كنند. نكته ای كه تاكنون بدان چندان توجه نشده و من آن را به عنوان يك نظريه مطرح می كنم اين است: تاريخ به ما می آموزد كه عموما مذهب مادر هنگامی كه فرزند با قهر و غضب خانه را ترك می كند و جبهه می گيرد به عنوان يك پاتك و برای جلوگيری از انحراف اهل ايمان به سوی جبهه جديدالتاسيس، تغييرات را می پذيرد و آنها را اعمال می كند. بنابراين، تغييرات ساختاری در مذهب با گذر از مرحله خلق گروه های جديد و نيز با عبور از مرحله پذيرش تغييرات درونی با هدف تحديد تفرقه اتفاق می افتد. اديان به هر حال يا پيش از جدايی كامل اين گروه ها و يا پس از جدايی دسته ای از اعضايشان تغيير را می پذيرند و با تشكيل اين گروه های «ممنوع»، تغيير «مجاز» می شود. اما در مورد زنان حتی بدون تشكيل و جدايی هيچ گروهی، نياز به تغيير، به واسطه جمعيت طرفدارانش - كه بيش از نيمی از جمعيت كره زمين است - به قدری واضح است كه ضرورت آن بی هيچ تاملی پذيرفته است. تنها چالش اين است كه چگونه اين تغييرات بايستی فعال شود؟


محمود فرجامی: در ادامه نظرخواهی از فعالان فرهنگی در مورد جنگ جاری نظر چند تن ديگر از فرهنگيان را جويا شديم كه می خوانيد.

• جهانگيری استاد فلسفه دانشگاه تهران

دكتر جهانگيری ضمن اشاره به اينكه هيچ دانشمندی نظر موافقی با جنگ ندارد؛ از وقوع جنگ حاضر ابراز تاسف كرد و گفت: «من به عنوان يك دانشگاهی معتقدم ای كاش اين جنگ اتفاق نمی افتاد و آن را بد می دانم، ولی نظر و دلايل سياستمداران را نمی دانم. » وی سپس به نظر متفكرين بزرگی چون اسپينوزا، بيكن و محی الدين عربی (كه در مورد هر سه نفر دارای تاليفات يا ترجمه هايی است) پرداخت و همه آنها را از مخالفين جنگ دانست. جهانگيری در مورد نظر بيكن گفت: «او اعتقاد به حكومت علم داشت و معتقد بود عالمان بايد بر جهان حكومت كنند. »

كورش صفوی زبان شناس

دكتر صفوی معتقد است: «حساسيت های ايجاد شده در كشور ما، راجع به جنگ آمريكا ـ انگليس و عراق افراطی است و بعدا نمی توانيم پاسخگوی آن باشيم، وی ضمن آنكه اين جنگ را بی ارتباط با ما دانست پرسيد: «چرا وقتی كه در بوسنی چندين برابر تلفات انسانی جنگ آمريكا عراق وارد آمد، همشهری صفحات ويژه چاپ نكرد؟ چرا وقتی كه با فروپاشی شوروی پنج كشور جديد در همسايگی ما به وجود آمد، رسانه ها توجه و حساسيت لازم را بروز ندادند؟ حالا چه طور شده كه اين همه در برابر حمله به كشوری موضع می گيريم كه بيشترين خسارات و تلفات را به ما وارد آورده است؟» صفوی در پايان تاكيد كرد: «بهتر است در اين مورد نظر خانواده شهدا، جانبازان و اسرا پرسيده شود!»

عباديان استاد فلسفه دانشگاه علامه

دكتر عباديان ضمن بيان اين نكته كه «فعلا نمی توان به راحتی در اين باره اظهارنظر كرد و بايستی منتظر دامنه وسعت جنگ بود» درباره علل وقوع جنگ حاضر افزود: «فكر می كنم در قرن بيست و يكم سلسله مناسباتی ـ درست يا نادرست ـ در رابطه با ساكنان «دهكده جهانی» وجود دارد كه شيوه سكونت برخی دولت ها، متناسب با آن نيست و بايد شرايط درونی يا بيرونی كمك كنند تا جو يكدستی در اين دهكده برقرار شود. » دكتر عباديان جنگ عراق را آگاهانه يا ناآگاهانه در اين راستا دانست و گفت: «البته منكر تلفات يا ضايعاتی كه دامنگير مردم عراق يا كشورهای همسايه خواهد شد نيستم اما در مجموع اين جنگ را به نفع مردم عراق می دانم. اين جنگ در وهله اول تسويه حساب با ديكتاتوری مستبد قاهر و كم سابقه است كه از اين نظر به نفع جريان دموكراسی كل جهان است. » او پيامدهای مثبت براندازی اين حكومت خودكامه را نه تنها متوجه مردم كه موثر بر جريانات روشنفكری نيز دانست. البته او تاكيد كرد تاييد «هر حكومتی» مطلوب نيست و اينكه چه كسی و چه طرز تفكری جانشين حكومت فعلی عراق می شود، بسيار مهم است.

به اين می گويند نظرخواهی

از همان روز اولی كه سروكله منتقدان در عالم سينما پيدا شد، صدای بعضی سينماگران درآمد. آن ها می گفتند كه سينما مخاطب دارد و مخاطب اش همان آدم هايی هستند كه به سينما می روند، فيلم را تماشا می كنند و به اين و آن هم سفارش می كنند ديدن فيلم را از دست ندهند. منتقدان هم كه اين جور مواقع حسابی بهشان بر می خورد گفته اند مردم عادی كه در كوچه و بازار راه می روند، راه و چاه را بلد نيستند و بايد يك جوری بهشان فهماند كدام فيلم خوب است و كدام يكی به درد نمی خورد. اين داستان قديمی سال ها است ادامه دارد و بعضی مجله های سينمايی برای اين كه هوای هر دو را داشته باشند از آدم های غيرمنتقد و در واقع مخاطبان اصلی سينما هم نظرخواهی می كند. ماهنامه سينمايی «پرومير» كه در مملكت فرانسه چاپ می شود هم پيرو همين نظريه است و از خواننده هايش خواسته كه بهترين فيلم های سال 2002 را انتخاب كنند. اين جور كه می گويند كلی نامه و فكس و ای ميل رسيده و دست آخر بعد از شمردن نتيجه را اعلام كرده اند. انتخاب ها از اين قرار است: 1 - سفر چيهيرو / شهر اشباح (ميازاكی) 2 ـ پيانيست (رومن پولانسكی) 3- گزارش اقليت (استيون اسپيلبرگ) 4 - بولينگ برای كلمباين (مايكل مور) 5 - با او حرف بزن (پدرو آلمودوار) 6 - مهمانخانه اسپانيايی 7 ـ دارودسته يازده نفره اوشن (استيون سودربرگ) 8 - نشانه ها (ام. نايت شامالان) 9 ـ علی (مايكل مان) 10 - شركت لولوها (پيتر داكتر و ديويد سيلورمن) 11 - دانی داركو (ريچارد كلی) 12 ـ مرد عنكبوتی (سام ريمی) 13 ـ برگشت ناپذير / جبران ناپذير (گاسپار نوئه) 14 - اسپايدر / عنكبوت (ديويد كرانبرگ) 15 ـ بودن و داشتن (نيكولا فيلبر).

باز هم همشهری كين

هيچ فايده ای ندارد، حتی اگر رسما اعلام كنيد كه همشهری كين را دوست نداريد، باز هم در امان نيستيد. به هر حال اين جا و آن جا چيزهايی پيدا می شوند كه شما را با اين فيلم كلاسيك پيوند می دهند و نمی گذارند آن را ول كنيد. آخرين پيوند ما با اين شاهكار سينمايی خبری است درباره يك سند تازه و نسبت آن با دختر «ولز». اين جور كه در خبرها آمده و گفته اند «بئاتريس ولز» كوچك ترين بچه اين غول عظيم الجثه سينمايی تازگی ها سندی پيدا كرده و ادعای تازه ای را در مورد شاهكار پدرش مطرح كرده است. داستان از اين قرار است كه او عليه دو كمپانی كه كپی رايت «همشهری كين» را در اختيار دارند شكايت كرده و گفته سند او نشان می دهد كه به عنوان وارث «ولز» حق دارد كپی رايت اين فيلم را در اختيار بگيرد.اين دختر سمج گفته كه اصلا از حق و حقوق اش نمی گذرد و بايد كپی رايت را به او بدهند، چون سال ها است دارند حق او را می خورند و ضمنا بايد پول همه سال های قبل را هم پرداخت كنند وگرنه يك شكايت ديگر را هم مطرح می كند. عجب داستانی است واقعا!



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  | اقتصادی  | ورزشی  |  آرشيو