|

غلامرضا رضايی نصير: وقتی صحبت از آسيای جنوب شرقی به ميان می آيد؛ بدون شك اغلب تحليلگران به ياد بحران مالی سال های 1997 و 1998 می افتند. واقعيت اين است كه هرچند اين بحران بسيار فاجعه آميز و مصيبت بار بود، اما در ضمن بهترين اتفاقی بود كه می شد برای اين منطقه بيفتد. همان طور كه نيكلاس كريستوف در مقاله ای تحت عنوان «صدای رعد از جانب شرق» در نيويورك تايمز می نويسد: «اين بحران هزينه انسانی دهشتناكی داشت، اما در عين حال به نابودی بخش اعظم باندبازی و رانت خواری، سياست های حمايتی و قوانين دولتی كه بار سنگين آن بر دوش اقتصاد منطقه سنگينی می كرد، كمك كرد. اين بحران در زمينه های سياسی، اجتماعی و اقتصادی انقلابی به راه انداخت كه هنوز تكميل نشده است، اما در نهايت شكل جديد آسيا را پی خواهد ريخت؛ درست همان طور كه فرو ريختن ديوار برلين شكل جديدی به اروپا بخشيد. »
البته وضعيت فعلی كشورهای اين منطقه می تواند دليلی بر صحت اين مدعا باشد كه بحران چيز خوبی برای آسيا بوده است. اما واقعيت اين است كه آن عامل جمعيت شناختی كه تا حدود زيادی باعث موفقيت های اقتصادی كشورهای منطقه آسيا ـ اقيانوسيه، طی سه دهه گذشته شده بود، هنوز در كار است و شرايط كنونی صرفا زاييده بحران مالی سال های پايانی قرن گذشته نيست.
از سال 1965 تاكنون نسبت جمعيت وابسته (منظور از جمعيت وابسته افراد زير 15 سال يا بالای 65 سال است كه برای امرار معاش به كار ديگران وابسته هستند) نسبت به جمعيت فعال (در سن كار) در منطقه از 80 درصد به 55 درصد كاهش يافته است. برای كل منطقه اين نسبت حدود سال 2015 به پايين ترين حد خود، يعنی 45 درصد خواهد رسيد. البته در بسياری از كشورها اين نسبت بسيار پايين تر است. برعكس اين نسبت در غرب همراه با بالا رفتن متوسط سن جمعيت به سرعت افزايش می يابد. اين همان چيزی است كه تحليلگران از آن با عنوان شكاف جمعيت شناختی آسيا ياد می كنند. كريستوفر وود، استراتژيست CLSA افزايش شديد جمعيت فعال آسيا (از جمله هندوستان، به جز ژاپن توسعه يافته) را با نسل پر زاد و ولد آمريكا پس از جنگ جهانی دوم مقايسه می كند. همراه با رشد اين نسل الگوهای مصرف و حتی بازارهای سهام هم تغيير كردند. وود پيش بينی می كند كه نسل پر زاد و ولد آسيايی نيز تاثير مشابهی بر الگوهای مصرف در منطقه و همچنين قيمت سهام باقی خواهد گذاشت. اين امر مسلما عواقب سياسی و اجتماعی خاص خود را نيز به همراه خواهد داشت. در حوزه مصرف، آن طور كه يووا هدريك وونگ، اقتصاددان آسيايی می گويد هرگاه درآمد يك آسيايی از 5هزار دلار پيش از كسر ماليات فراتر رود به ازای هر دلار اضافه بر اين 5هزار دلار 60 سنت به مصارف اختياری و غيرضروری اختصاص می يابد. در نتيجه با احتساب توليد ناخالص داخلی سرانه و توزيع درآمدها حدود 225 ميليون نفر در آسيا (به جز ژاپن) مصرف كننده اختياری بالقوه وجود دارد. پس اگر رشد متوسط سالانه آسيا در درآمد سرانه بين سال های 2000 تا 2020 به اندازه نرخ رشد بين سال های 1980 تا 2000 باشد (اين دوره شامل بحران مالی ای كه توليد ناخالص داخلی كشورهای در معرض بحران را به شدت كاهش داد نيز می شود) در آن صورت تعداد آنان كه زياد مصرف می كنند در سال 2010 به 340 ميليون نفر و در سال 2020 به 682 ميليون نفر می رسد. اما اگر درآمدها با نرخ متوسط ده سال پيش از بحران رشد كند، اين ارقام به ترتيب به 541 ميليون و 2/1 ميليارد نفر افزايش می يابد.
با اين همه آسيای پس از بحران هنوز امكانات اقتصادی خود را درك نمی كند و نظام های مالی بسيار ناكارآمد همچنان بزرگترين مانع اقتصادی اين منطقه محسوب می شود. البته شكی نيست كه يك رونق اقتصادی در منطقه آغاز شده است. احتمالا متوسط رشد اقتصادی كشورهای جنوب شرقی آسيا در سال 2002 حدود 5 درصد محاسبه خواهد شد كه نسبت به سال های پايانی دهه 1990 بهبودی چشمگير به نظر می رسد. با وجود اين، تنها دو اقتصاد چين و هنگ كنگ در سطحی بالاتر نسبت به قبل از بحران مالی قرار دارند و گفتنی است كه اين اقتصادها در معرض بحران مالی قرار نگرفته بودند. چين به اين دليل از بحران گريخت كه پولش تا حدودی قابل تبديل به ارزهای خارجی نبود و هنگ كنگ را نظام بانكی كارآمد و ذخاير ارزی انبوه نجات داد. بقيه كشورهای منطقه به هيچ وجه نتوانسته اند به سطوح قبل از بحران برسند. در بخش اعظم منطقه، بحران باعث نابودی ثروت و افزايش شديد فقر مطلق شد، تنها در نظام بانكی، وام های شركتی برابر با حدود نصف توليد ناخالص داخلی استمهال نيافت؛ وضعيتی كه معمولا در شرايط يك جنگ تمام عيار پيش می آيد. در برخی از كشورها، دولت ها سعی كردند بار اين وام ها را از دوش بانك ها بردارند، به اين اميد كه نظام بانكی را پاكسازی كرده و بانك ها را به وام دهی دوباره تشويق كنند.
اما اغلب، به خصوص در اندونزی و تايلند، در برخورد با وام های غيرقابل وصول تعلل به خرج داده اند؛ هرچند به اين نكته كاملا آگاهی داشته اند كه به تعويق انداختن حل اين مشكل تنها هزينه نهايی را بسيار بيشتر می كند.
در ضمن برخی از كشورها چشم خود را به روی بانك هايی كه هنوز به افراد نزديك به قدرت سياسی، وام می دهند، می بندند يا اينكه با شركت هايی كه در بازپرداخت وام های خود كوتاهی می كنند، مدارا در پيش می گيرند، روشی كه در تجارت به آن فاميل بازی می گويند. اين برخوردها مانع از آن می شود كه منطقه زير گذشته خط بكشد و چشم به آينده بدوزد. البته از حق نگذريم در برخی موارد درس هايی از بحران گرفته شده است. كره جنوبی ـ كشوری كه در سال های ميانی دهه 1990 چنان به نظر می رسيد كه برای هميشه به صفوف كشورهای توسعه يافته پيوسته است اما در پايان سال 1997 خود را در آستانه ورشكستگی ديد ـ نمونه ای كاملا روشن از مواردی است كه اصلاحات اگر انجام شوند چقدر سريع می توانند به نتايج مطلوب منجر گردند.
در اين كشور، دولت وام های مشكوك الوصول را از بانك ها گرفت و در صورت لزوم با قيمتی بسيار پايين آنها را به هركسی كه از راه می رسيد، حتی خارجيان فروخت. اين ابتكار به ميزان زيادی از حجم بخش بانكداری كاست (باز هم با دعوت از خارجيان) و برخی از بدهكارترين و كم سودآورترين شركت های كره ای را منحل ساخت. در نتيجه اقتصاد كره جنوبی متحول شده است. نه تنها شركت های چند شاخه ای صادراتی امروز، چابول ها، سالم تر شده اند بلكه منابع جديد رشد، به خصوص تقاضای داخلی و اعتبار مصرف كننده به چشم می خورد و سرمايه گذاری مستقيم خارجی افزايش يافته است. از زمان بروز بحران تاكنون، بيش از يك ميليون شغل جديد ايجاد شده و به نظر می رسد كه اين كشور به نرخ رشد سابق به ميزان 5 تا 7 درصد در سال باز می گردد. برخی از مردم كره جنوبی عظمت شوك اقتصادی سال 98 ـ 1997 را با جنگ كره مقايسه می كنند. در زمان بحران خانم ها برای اهدای حلقه های ازدواج خود صف می بستند تا اقتصاد كشور را نجات دهند. بحران ملی باعث شد كه كره جنوبی از ملتی درون نگر به كشوری تبديل شود كه سرمايه خارجی، تغيير و رقابت را با آغوش باز می پذيرد. لازمه تحول اقتصادی، تغييرات ريشه ای سياسی به رهبری كيم دائه جونگ بود كه زمانی يك زندانی ناراضی بود. هرچقدر هم دوران رياست جمهوری كيم دارای خطاها و اشتباهاتی باشد واقعيت اين است كه روزهای اول رياست جمهوری وی باعث شد كه مردم كره مشكلات اقتصادی را بپذيرند و به حل آنها اهتمام كنند. اما كره جنوبی در منطقه يك استثنا محسوب می شود. در اندونزی بحران مالی منجر به انقلابی سياسی شد كه به سرنگونی سوهارتو، ديكتاتور ديرپای اين كشور و ظهور دموكراسی انجاميد. از آن زمان تاكنون هيچ انقلاب اقتصادی عميقی در پی انقلاب سياسی رخ نداده است. در عوض اصلاحات به صورت ذره ذره، آن هم با وجود فساد مالی ـ اداری شديد انجام شده و در اغلب موارد ظاهرا پيشرفت چندانی نداشته است. دولت با تصاحب بيشتر وام های غيرقابل وصول بخش بانكداری، اكنون بخش های بزرگی از اقتصاد كشور، از مخابرات گرفته تا زراعت و باغداری را در كنترل خود دارد و همچنين تقريبا تمام بانك ها را هم ملی كرده است. با اين همه هنوز تقريبا هيچ كاری برای فروش اين دارايی ها انجام نداده است. در نتيجه سرمايه گذاران خارجی هنوز از اين كشور گريزانند، بازرگانان چينی مقيم اندونزی سرمايه های فراری خود را همچنان در بانك های سوئيس يا سنگاپور نگه می دارند، بانك ها به كسانی كه واقعا می توانند از پول استفاده خوبی بكنند وام نمی دهند و وضعيت مالی كشور، هرچند از گذشته بهتر است، اما هنوز با دشواری های فراوانی روبه روست. يك بانكدار اندونزيايی می گويد: «اندونزی كشوری بود كه به هيچ وجه برای اصلاح آمادگی نداشت، اما از او خواسته شد در آن واحد اصلاحات را از چند جنبه مختلف اجرا كند.» بدون خواست سياسی و توافق ملی، مثل مورد كره جنوبی، كاملا بديهی بود كه اين وضعيت دردسرهايی به وجود می آورد.
از آنجا كه پنجره جمعيت شناختی رشد جمعيت فعال منطقه برای مدتی طولانی باز نخواهد ماند، پيشرفت در اصلاحات مالی از اهميت فراوانی برخوردار است. البته لزوما چيز بدی نيست كه نرخ بالای پس انداز كه به طور سنتی در آسيا بالا بوده است با بالا رفتن مصرف، سقوط كند، اما مسئله مهم اين است كه اين پس اندازها بايد كارآمدتر از گذشته صرف شوند، آن هم در زمانی كه جمعيت روبه رشد سالخوردگان منابع مالی بيشتری را طلب می كند. خانوارهای كوچكتر و تعداد فزاينده زن های شاغل نشان از آن دارد كه خانواده سنتی و گسترده آسيايی كه در آن سالخوردگان با بقيه اعضای خانواده زندگی می كردند و انتظار داشتند كه از آنها نگهداری و مراقبت شود، رو به اضمحلال است. به طور فزاينده ای مردم خواستار آن هستند كه هزينه مراقبت از سالخوردگان را به دوش دولت بيندازند. برای مثال تا سال 2025 جمعيت چين كه در حال حاضر 3/1 ميليارد نفر است به 5/1 ميليارد نفر افزايش خواهد يافت و نسبت افراد سالخورده در آن (يك پنجم كل جمعيت) به ميزان وضعيت فعلی كشورهای عضو سازمان همكاری های اقتصادی و توسعه خواهد رسيد. اما آمريكای شمالی و اروپا بخش اعظم قرن را صرف سازماندهی نظام های بازنشستگی خود كرده اند (هرچند هنوز بايد مشكلات فراوان را حل كنند)، حال آنكه چين فقط يك چهارم اين زمان را وقت دارد تا خود را آماده كند. آن طور كه معلوم است دولت فقط برای تامين منابع مالی صندوق های بازنشستگی مناطق شهری خود به 100 تا 200 ميليارد دلار نياز دارد. پس وای به روزی كه روستائيان هم خواستار امتيازات مشابهی شوند! بنابراين چالش فراروی كشورهای منطقه ايجاد بانك ها و بازارهای سرمايه منطقه ای است كه با كارايی و قوانين مناسب بتوانند پس اندازها را به مجراهايی بكشانند كه بيشترين سود را در بر دارد. امروز بخش های مالی آسيا پراكنده، محدود و غيرنقدی هستند و نظارت مناسبی بر آنها وجود ندارد؛ در اين بازارها سرمايه به درستی قيمت گذاری نمی شود. به علاوه بازارهای سرمايه فقط بخش محدودی را در بر می گيرند، چرا كه بانك ها به درستی اداره نمی شوند. با آنكه آسيا (از جمله ژاپن) بيش از نيمی از جمعيت جهان، يك سوم توليد ناخالص داخلی جهان و يك چهارم صادرات جهان را به خود اختصاص داده اند، سهم منطقه از بازارهای سرمايه تنها 16 درصد، و اگر ژاپن را كنار بگذاريم فقط 5 درصد است. ارائه تعريفی دقيق از وضعيت آسيا كاری بس دشوار است، زيرا اين منطقه طيف وسيعی از كشورها را در بر می گيرد. مثلا درآمد سرانه سالانه از 280 دلار (در لائوس) تا 31هزار دلار (ژاپن) متفاوت است. به همين دليل در اين بررسی منظور ما از آسيا به طور كلی جنوب شرقی آسيا و به خصوص كشورهای كره جنوبی، فيليپين، اندونزی، تايلند و مالزی است كه لطمات شديدی از بحران سال 98 ـ 1997 خوردند.
لزومی برای نگرانی در مورد وضعيت سنگاپور و هنگ كنگ وجود ندارد. درست است كه سنگاپور خود را در محاصره اقتصادهايی در تقلا می بيند، آن هم در زمانی كه صادرات ويژه خودش، قطعات الكترونيكی و فناوری پيشرفته به دليل كاهش تقاضا از سوی آمريكا با مشكل مواجه است و هنگ گنگ از نقشی كه برای آن در اقتصاد چين در نظر گرفته اند، آشكارا ناراضی است؛ اما در مجموع وضعيت رفاهی در اين دو شهر ـ كشور تا حدود زيادی تضمين شده است. اين دو شهر ـ كشور می توانند ـ الگوهای خوبی برای همسايه های فقيرتر خود در زمينه چگونگی ايجاد بازارهای مالی و چگونگی برخورد با چالش های آتی ارائه دهند، هرچند در زمينه مشاركت عمومی و مسائل سياسی چندان الگوهای مناسبی نيستند.
ژاپن نيز كه با فاصله فراوان بزرگترين اقتصاد منطقه محسوب می شود، می تواند در زمينه تاثير عدم برخورد مناسب با وام های غيرقابل وصول در نظام بانكی سرمشق خوبی برای كشورهای منطقه باشد. موسسه ارنست و يونگ وام های غيرقابل وصول آسيا را 2 تريليون دلار تخمين می زند كه از اين مقدار
2/1 تريليون دلار به ژاپن مربوط می شود. نكته قابل توجه اين است كه بيش از يك دهه از تركيدن حباب دارايی در اين كشور می گذرد. علاوه بر اين، با آنكه از سال 1997 تاكنون بانك ها از شر حدود 300 ميليارد دلار وام های مشكوك الوصول خود را رها ساخته اند، اين رقم كمرشكن همچنان دست نخورده باقی مانده است. اكنون جونيچيرو كويزومی، نخست وزير ژاپن، برای سروسامان دادن به نظام بانكی كشور آخرين حربه ها را به كار گرفته است. اما اگر اين تلاش ها با درمان بيماری ضد تورمی كشور همراه نباشد، بی نتيجه خواهد بود.
نواقص داخلی ژاپن نسبت به دهه گذشته تاثير مستقيم تری بر منطقه دارد، زيرا بانك های ژاپن خود را از منطقه بيرون كشيده اند و اكنون غيبت آنها در كشورهای منطقه تقريبا تكميل شده است. به عبارت ديگر كشورهای آسيايی اكنون ناچارند بدون هرگونه كمكی از بخش خصوصی ثروتمندترين همسايه خود نظام مالی خود را بازسازی كنند، آن هم در زمانی كه سرمايه گذاری خصوصی خارجی برای تحول آنها بسيار ضروری است. هندوستان با آنكه كشور وسيعی است، هنوز از اقتصادی درون نگر برخوردار است و نسبتا سرمايه گذاری خارجی اندكی را به سوی خود جلب می كند. اين كشور چندان تحت تاثير بحران مالی سال 98 ـ 1997 قرار نگرفت و امروزه نسبت به گذشته نقش بسيار كوچك تری را در تجارت جهانی ايفا می كند. برای مثال به رغم اهميتش در زمينه برنامه های نرم افزاری، دارای هيچ بخش توليدی كه در زنجيره تجارت منطقه ای نقش فزاينده ای پيدا كرده است، نيست. كامبوج، لائوس، ميانمار، ويتنام و كره شمالی هم به دليل انزوا و اقتصاد با پس زمينه سوسياليستی شان از حوصله اين بررسی خارج هستند. برعكس چين سهم عمده و فزاينده ای در تجارت جهان دارد و اكنون نزديك به 5 درصد كل صادرات جهان به اين كشور مربوط می شود؛ اين رقم هفت برابر سهم هند در صادرات جهان است. اين كشور تاكنون بزرگترين حلقه در زنجيره توليد شرق آسيا بوده است. چين در بين كشورهای در حال توسعه بيشترين سرمايه گذاری خارجی را به سوی خود جلب كرده است. (55 ميليارد دلار در سال 2002) و سال گذشته حتی از آمريكا به عنوان بزرگترين ميزبان سرمايه گذاری های خارجی، پيشی گرفته است.
از سوی ديگر 600 ميليارد دلار وام های خنث (وام هايی كه در معرض خطر عدم پرداخت قرار دارند) اين كشور با كل وام های خنث اقتصادهای نوظهور آسيايی برابر است. موفقيت يا شكست اصلاحات مالی چين بر كل منطقه اثر خواهد گذاشت. با آنكه اين كشور در روزهای سياه بحران سال 98ـ1997 از خطر مصون ماند، اما با ديدن وضعيت نظام مالی همسايگانش پی به نقصان های نظام مالی خود برد. در حقيقت تا سال 1990 چين اصلا بازار سهام نداشت و تا سال 1993 هيچ شركت چينی ای در خارج ثبت نشده بود. امروزه بازار سهام شانگهای و همتايان كوچكترش در شن ژن بين خود دارای 1200 فهرست و سرمايه در بازاری حدود 500 ميليارد دلار هستند و از اين نظر پس از ژاپن رتبه دوم را در آسيا در اختيار دارند. به طور رسمی حدود 66 ميليون نفر - بيش از جمعيت انگلستان يا فرانسه - در بازار سهام چين سرمايه گذاری كرده اند كه صدواندی شركت كارگزاری و 15 موسسه مديريت سهام نيازهای آنان را برطرف می سازند؛ برای كشور كمونيستی اين ارقام فوق العاده زياد به نظر می رسد. در عرض سه سال آينده، طبق تعهدات چين به عنوان عضو جديد سازمان تجارت جهانی، قوانين مربوط به ممنوعيت مالكيت خارجی ها بر شركت های كارگزاری و مديريت سهام در چين ملغی خواهد شد و سرمايه گذاران خارجی به تدريج اجازه خواهند يافت وارد بازار داخلی اين كشور شوند.
در عين حال اكنون هنگ كنگ از طريق كمك به جلب سرمايه های خارجی برای مدرنيزه كردن شركت های دولتی چين و به طور فزاينده ای سرمايه گذاری در بخش خصوصی اين كشور، تبديل به يك مركز مالی شده است. در حال حاضر شركت های چينی بيش از 35 درصد از سرمايه بازار سهام هنگ كنگ را تشكيل می دهند. اين رقم در سال 1995 تنها 7 درصد بود. نكته حائز اهميت ديگر در مورد كشورهای آسيايی اين است كه در اغلب مناطق در حال توسعه مازاد نيروی كار و كمبود سرمايه وجود دارد، اما در مورد كشورهای در حال توسعه آسيايی اين وضع فرق می كند. مطمئنا اين منطقه هم دارای مازاد نيروی كار است، به خصوص اكنون كه چين به اقتصاد جهان پيوسته است؛ اما در عين حال در اين منطقه مازاد سرمايه هم وجود دارد. نه تنها نرخ پس انداز در آسيا بی نهايت بالاست (در چين نرخ پس انداز 40 درصد توليد ناخالص داخلی است)، بلكه اغلب اقتصادهای منطقه دارای مازاد حساب جاری و ذخاير ارزی هنگفتی هستند. عجيب آنجاست كه اين پول كمك چندانی به بهبود اوضاع منطقه نمی كند. واقعيت اين است كه بازارهای سرمايه در اين منطقه يارای جذب اين پول ها را ندارند و در نهايت اين پول ها باز هم به سوی دنيای ثروتمند و به خصوص آمريكا بازمی گردند. شايان توجه است كه بانك های مركزی آسيايی از بزرگترين خريداران اوراق قرضه خزانه داری آمريكا هستند. از سوی ديگر در صورت سقوط ارزش دلار سياست حفظ ذخاير ارزی با خطری جبران ناپذير روبه رو می گردد. شايد هنوز اغلب بانك های مركزی آسيايی از اين موضوع اطلاعی نداشته باشند. از زمانی كه استاندارد طلا در سال 1971 كنار گذاشته شد و دلار تقريبا در تمام دنيا پشتوانه قرار گرفت، بانك مركزی آمريكا (فدرال رزرو) به خصوص تحت رهبری آلن گرينسپن به مثابه پاسدار ارزش دلار عمل كرد. اما اينك با توجه به خطر ضد تورم در آمريكا و كاهش مداوم نرخ بهره در آمريكا، هيچ بعيد نيست كه دلار سقوط كند. پس بهتر است بانك های مركزی آسيايی كاملا مراقب اوضاع باشند. |