|

محمد رهبر : دجله از ميان بغداد می گذرد و پل عظيم و زيبای الرشيد كه به نام هارون خليفه عباسی نهاده شده است و يادآور هزار و يك شب، شهر را از اين سو به آن سو می گذراند؛ اين تصوير نمادين پايتخت صدام است كه تلويزيون عراق به آنتن می فرستد. يك روز به پايان مهلت آمريكا به عراق مانده و عراقی ها در بخش قديمی شهر كه خانه های سه، چهار طبقه احاطه اش كرده اند تظاهرات می كنند. دوربين تلويزيون عراق كه سر تا ته خيابان را ورانداز می كند بيش از پنج، شش هزار نفر را نشان نمی دهد، معلوم نيست آن باقی 5 ميليون بغدادی كجايند، اما در ميان همين مردمی كه ابراز احساسات می كنند و بالا و پايين می پرند و بيننده را به ياد كارناوالی شاد می اندازند همه جور آدمی پيدا می شود. از چهره های نحيف آفتاب سوخته تا زنان روبنددار و بی حجاب و بعثی های چاق با لباس سبز حزب كه هنوز كلاشينكف های ميراث رسيده از جنگ ايران را در دست دارند و تير هوايی در می كنند.
چند بعثی كه درجه شان مشخص نيست ـ درجه ها در عراق با ستاره نيست كه با موشك مشخص می شود، موشك روی شانه سرلشكری را می رساند و خود صدام هم عقاب نمادين تمدن بين النهرين را بر شانه هايش نشانده و لابد تمثيلی است از سعادت فرود آمده بر مردم عراق ـ روی بالكنی ايستاده اند و جمعيت حاضر را بر اين جهش های اسپندوار تشويق می كنند و اسلحه هايشان را بالا و پايين می برند. تنها چيزی كه بر دست مردم ديده می شود عكس های متنوع صدام است، صدام مثل يك مانكن همه جور لباسی بر تن كرده است و اين مجال را می دهد كه هر كس با هر لباسی كه دوست دارد از صدام عكسی داشته باشد، با سيگار برگ كوبايی، با دشداشه، كلاه تگزاسی، و كت و شلوار فرانسوی انگار تنوع خريدهای تسليحاتی عراق صدام را جهان وطنی كرده است. جمعيت يك شعار را بيش از هر حرف و حديثی دم می گيرد، شعاری كه در اين سی سال جای هر چه شعر و ترانه ای را گرفته است: «عاش العراق و سلمت يا صدام»، زندگی كن عراق و سلامت باش صدام. يك ساعتی می گذرد و تلويزيون عراق از پخش اين پايكوبی دست بردار نيست، برای آنهايی كه شبكه ماهواره ای عراق را می بينند خسته كننده است اما هر لحظه اش كه می گذرد اين سوال پيش می آيد كه آيا 24 ساعت بعد و زير بمباران هايی كه به واقع مانند باران باروت بر دجله خواهد باريد، اين دست افشانی ادامه خواهد داشت.
عاقبت برای پخش مستقيم مذاكرات مجلس عراق كارناوال به پايان می رسد، مجلس عراق آنقدرها هم مجلس نيست، يك سالن ساده است و ميز و صندلی هايی كه نه ميكروفن دارد و نه حتی جايی برای پهن كردن دفتر و دستك، البته چه نيازی به اينها می توانسته باشد. ميز كار صدام به اندازه وسعت عراق پهنا داشته و برای يك بار «نعم» گفتن نيز نيازی به تجمل و ميكروفن نبوده است. سعدون حمادی پشت ميزی سرتاسری كه ناخودآگاه ميز دادگاه را تداعی می كند، نشسته. حمادی پير است، قوز واضحی دارد و اندكی خم شده، نگاهش تا رديف اول صندلی ها بيشتر نمی رود، صدايش خسته است و حتی با بلندگو هم رمقی نمی گيرد و با اشاره به نماينده ای كه نوبت نطقش رسيده و نامش را خوانده، فرمان اظهار نظر می دهد و بعد نماينده بلند شده و شروع می كند. نام صدام را می توان در تمام صحبت های نمايندگان شنيد كه همچون ورد و حرزی تكرار می شود، نماينده بعدی همان حرف های نماينده قبلی را می زند، تنها چيزی كه می تواند گفته ها را با هم متمايز كند، صداهای زير و بم است، مجلس عراق ملغمه ای است از آنچه بر خاورميانه در اين قرن گذشته، تقابل صوری سنت و مدرنيسم كه فقط در لباس ها تجلی كرده و بر آن تعارض درونی صحه می گذارد، انواع و اقسام نماينده ها جمع اند، با كراوات، و لباس های فاخر عربی كه آل سعود بر تن می كنند و صدام نيز به گمان رهبری اعراب در يكی از كليپ ها يك باری آن را به تن كرده و جمعيت برايش هلهله كشيده اند، حتی معمم نيز می توان در ميان نمايندگان ديد. نوبت به يكی از نمايندگان كه گويا منتخب ايلات جنوب عراق است رسيده، بلند می شود و شروع می كند به شعر خواندن، قصيده ای 60 ـ 50 بيتی در رثای صدام و عرق و حميت عربی.
رجزهای جاهلی را به ياد می اندازد، حضار به وجد آمده اند و برمی خيزند و مشت هايشان را بالا می آورند و شعار می دهند كه: «به جان و خونمان حمايتت می كنيم ای صدام»، حالا ديگر حمادی هم نشسته ابراز احساسات می كند، مشتش را بالا آورده و چيزی را زمزمه می كند، جلسه مذاكره مجلس تبديل شده به مشاعره، نه بحثی درمی گيرد و نه مخالف و موافقی در كار است، حتی يك نفر بحث را به روابط ديپلماتيك عراق و اشتباهات گذشته و چگونگی جنگی نابرابر با ابرقدرت دنيا نمی كشاند، كارناوال از خيابان به مجلس آمده است. دجله بی خيال آنچه در پيرامونش می گذرد، به حركت هزاران ساله اش ادامه می دهد. ساعت 9 شب است تنها هفت ساعت تا پايان اولتيماتوم آمريكا مانده است، تلويزيون ساعت القشلقه ساعت قديمی بغداد كه يادگار استعمار انگليس است را نشان می دهد و بعد از تكرار كارناوال خيابانی مجری چشم سبز اخبار با سبيل شسته و رفته سرمی رسد. در عراق گويا همه چيز سبيل دارد.
سبيلی كه شايد نشانه همبستگی با صدام است و همه چيز را به شكل صدام درآورده است. مجری اخبار خبر تظاهرات ضدجنگ و اختلاف آمريكا و اروپا را پخش می كند و می خواهد به تمامی عراقی ها حالی كند كه دنيا طرفدار عراق صدام است. پس از اخبار كليپ 40 دقيقه ای پخش می شود كه جمع تمام خوانندگان مرد عراقی در آن جمع است (به هر حال جنگ را مردان راه می اندازند و صدای مردانه می طلبد). البته در پشت سر خوانندگانی كه همگی يك آهنگ را می خوانند كه ترجيع بندش اين است كه ما از عراق، خانه صدام دفاع می كنيم. يك گروه كر مردانه و زنانه ايستاده اند كه هم همنوايی می كنند و هم شعرها را با سر تأييد می نمايند. كليپ بالاخره تمام می شود و نوبت به يك گزارش از نظرات بغدادی ها می رسد، مجری سبيلوی عراقی با لباس نظامی سبز حزب بعث از مردم می پرسد آيا صدام را دوست داريد جواب روشن است «نعم». يكی از حضار هم كاسه داغ تر از آش می شود و می گويد اصلا طرح اين سوال غلط است صدام حسين رهبر بزرگ ماست و اسرائيل را از بين می برد و دشمن صهيونيسم است. خبرنگار حزب بعث به سراغ يك بچه چهارساله كه لباس نظامی تنش كرده اند می رود و می پرسد عمو صدام را دوست داری و بچه هم كلی در اين باره حرف می زند.
ديگر چيزی تا زمان حمله نمانده است. گزارشی از شهرستان ها پخش می شود. مجری با لباس عربی در زير خيمه ای با رئيس و اعضای قبيله بحمدان نشسته است. رئيس قبيله اعلام می كند كه قبيله اش آمريكا را شكست می دهد و از بوش به عنوان بوش صغير نام می برد آن وقت كليپی از دوران خوش صدام پخش می شود. صدام ميان قبائل است و رقص شمشير را نگاه می كند و می خندد و گاهی تير در می كند و به جشن می پيوندد و بعد صدام را در حال شنا كردن با يكی از بعثی ها نشان می دهند و بعثی عزمش را جزم كرده تا از صدام عقب بماند. دوربين دوباره به جمع بانشاط قبيله بحمدان بازگشته، اعضای قبيله اين بار قرآنی را به دست گرفته اند و قسم می خورند كه از صدام دفاع می كنند. برنامه های نزديك به ساعت حمله ديگر زنده نيست، كارناوال خيابانی تكرار می شود، سربازان عراقی در سنگرهای خيابانی شعار می دهند و صدام شنا می كند و تير می اندازد، ساعت شش صبح است 40 موشك كروز به عراق شليك می شود و تلويزيون عراق قطع می شود. |