Persian Archive

• نقاب جنگ
• جنگ و چپ ثبات
• داغ جنگ
• آن سرباز مرده بود
• جنگ جديد، سينمای جديد
• رقص با گرگ ها
• گاوچران ها
• آلامو
• ژنرال ها
• كوهستان سرد
• آخرين سامورايی
• دفاع در پناه آثار باستانی
• كنگره آمريكا و حفظ آثار فرهنگی عراق


ترجمه سهيلا قاسمی : اين جنگ برنامه ريزی شده، شبيه يك عروسك خيمه شب بازی است كه استقرار نظم امنيتی جهان را بر پايه های تروری پيشگيری كننده بنا می كند.

«نه موافق و نه مخالف، درست برعكس» اين تيتر فيلمی است از سدريك كلاپيش. نه موافق و نه مخالف جنگ «درست برعكس» به اين معنا است كه بين جنگ و غيرجنگ تفاوتی وجود ندارد و پيش از اظهارنظر بايد در مورد مقررات اين واقعه هشيار باشيم. به هر حال اين جنگ يك غيرحادثه است و اظهارنظر كردن در مورد يك غيرحادثه بيهوده خواهد بود. در ابتدا بايد بدانيم كه اين جنگ چه چيز را پنهان می كند، چه جايگاهی دارد و برای دفع چه چيز است. نيازی به جست وجوی طولانی مدت نيست: حادثه ای كه با غيرحادثه تضاد دارد، همان واقعه يازدهم سپتامبر است.

تحليل ما بايد فراتر از علاقه به مسخ، پاك كردن و يا تبرئه كردن حوادث اصلی باشد. چيزی كه اين جنگ را موهوم و تا حدی غيرقابل تصور می كند تنها به شكل يك طلسم است. (چون اين جنگ غايت مشخصی ندارد و در اصل نه الزامی به آن است و نه دشمن حقيقی ای ديده می شود. صدام تنها يك عروسك خيمه شب بازی است. ) طلسم حادثه ای كه پاك كردن آن كاملا غيرممكن است. چيزی كه موجب شده اين جنگ پيش از وقوع پايان ناپذير به نظر برسد نيز همين دليل است. در حقيقت، اين جنگ خيلی وقت است كه شروع شده و تعليق آن هم بيشتر به جنبه شيادانه آن مربوط می شود. اين جنگ، سرآغاز جنگی بی پايان است كه تاكنون سابقه نداشته و اين تعليقی كه در شروع آن به چشم می خورد، در آينده به وقايعی بدل خواهد شد كه باج گيری و ترور را به صورت يك اصل جهانی برای پيشگيری گسترش خواهند داد. اين مكانيسم در فيلم جديد استيون اسپيلبرگ با عنوان «گزارش اقليت» قابل مشاهده است. در اصل برای پيشگيری از جنايات آينده، كماندوهای پليس جلوی جناياتی را می گيرند كه هنوز روی نداده اند. سناريوی جنگ عراق هم دقيقا به همين شكل است. يعنی اين جنگ برای حذف اعمال جنايتكارانه آتی كه هنوز سر از تخم بيرون نياورده اند (احتمال استفاده صدام از سلاح های كشتارجمعی) صورت می گيرد. در اين ميان سوالی غيرقابل مقاومت مطرح می شود: آيا واقعا چنين جنايات احتمالی ای روی خواهند داد؟ ما هرگز جواب اين سوال را نخواهيم فهميد چون پيشاپيش برای جلوگيری از آنها برنامه ريزی شده است.

صدام اهميت چندانی ندارد، اما آنچه كه از طريق او حاصل می شود، به هم ريختن اتوماتيك تمامی آن چيزی است كه می تواند در آينده روی دهد. يعنی نوعی پيشگيری در ابعاد جهانی. نه فقط پيشگيری از جنايات، بلكه پيشگيری از تمامی حوادثی كه ممكن است نظم جهانی كه نوعی برتری طلبی نيز در خود دارد را برهم زند. از بين بردن «شر» به هر شكلی كه باشد، از بين بردن دشمنی كه از اين پس ديگر وجود نخواهد داشت (چون به راحتی قتل عام می شود) و از بين بردن مرگ و مير اهداف اين جنگ هستند: «رساندن ميزان مرگ به صفر» هدف امنيت جهانی می شود. اصل حقيقی، پيشگيری و تسليم دشمن است، اما بدون تعادل و توازن در ترور. اين تسليم بدون استفاده از جنگ سرد، اين ترور بدون توازن و اين پيشگيری سرسختانه تحت عنوان امنيت، تبديل به يك استراتژی جهانی خواهد شد.

«شر» چيزی است كه بدون پيش بينی حادث می شود، بنابراين هيچ پيشگيری ای در مورد آن ممكن نيست. حادثه يازده سپتامبر نيز اين چنين بود. به همين دليل است كه يازده سپتامبر يك حادثه است و به صورت ريشه ای با غيرحادثه جنگ تضاد دارد. يازده سپتامبر حادثه ای غيرممكن و غيرقابل تصور است. اين حادثه پيش از ممكن شدن تحقق می يابد (حتی فيلم های فاجعه نيز آن را پيش بينی نكرده اند. برعكس اين فيلم ها قدرت تخيل را فرسوده كرده اند. ) اين هم جزو همان نظم ريشه ای غيرقابل پيش بينی است. (جايی كه پارادوكسی يافت می شود كه طبق آن چيزها تنها پس از وقوع ممكن می شوند. ) تفاوت اين امر با جنگی از پيش برنامه ريزی شده و قابل پيش بينی كه ديگر نياز به وقوعش حس نمی شود در همين جا است. اين جنگ قبلا به صورت بالقوه حادث شده، پس ديگر يك حادثه به شمار نمی رود. در اينجا حقيقت، در افق بالقوگی قرار گرفته است. اين بالقوگی با درك اين حقيقت كه جنگ فعلی نوعی دوگانگی درخود دارد تشديد می شود: اين جنگ كلون سازی خليج فارس است و بوش نيز كلونی از بوش پدر است. پس اين دو حادثه كلون سازی شده هستند و از سويی ديگر حادثه ای صليبی را نيز در خود دارند.

از اينجا است كه بهتر می فهميم اين جنگ به چه دليل جنگی جانشينی، شبح يك حادثه و حادثه ای به صورت عروسك خيمه شب بازی با تصوير صدام است. خود آمريكايی ها هم آن را ريشخند می كنند: به همراه حادثه يازده سپتامبر به طور همزمان كار عزاداری و پيشگيری آغاز شد. اينكه حادثه يازده سپتامبر می توانست در گذشته با همان اصول پيشگيری از بين برود آرزويی نااميدانه و بی پايان است. اما حالا، استراتژی نهايی يا حداقل نتيجه مورد نظر اين حق السكوت پيشگيری كننده چيست؟ هدف جلوگيری از جنايات، برقراری «خير» و تصحيح روند غيرمعقول جهان نيست. حتی نفت و ملاحظات ژئواستراتژيكی نيز دلايل نهايی نيستند. منطق نهايی، برقراری نوعی نظم امنيتی و خنثی سازی عمومی مردم بر پايه يك غيرحادثه مطلق است. به نوعی پايان ماجرا همين است، اما به هيچ وجه نشان ليبراليسم فاتح يا اعمال دموكراتيك را ندارد؛ چيزی كه فوكوياما معتقد است بر پايه يك ترور پيشگيری كننده به همه حوادث ممكن پايان می دهد.

ترور در همه جا اشاعه می يابد و سرانجام سيستم خودش را نيز زير نشان امنيت ترور می كند. پيروزی تروريسم در اينجا است. اگرچه برنده جنگ بالقوه در زمين قدرت های جهانی بوده اند اما بايد گفت كه در طرح سمبليك با پيدايش اين بی نظمی عمومی تروريسم فاتح بوده است. وانگهی اين سوء قصد يازده سپتامبر است كه روند جهانی سازی را به پايان رسانده نه روند بازار و سرمايه ها اما روند سمبليك و اساسی تسلط جهانی، با فراهم كردن ائتلاف همه قدرت های دموكراتيك، ليبرال، فاشيست و استبدادی و جمع كردن شريك و همدست به دنبال دفاع از نظم جهانی است. همه اين قدرت ها در مقابل يك بيگانه قد علم كرده اند و همه دليل تراشی هايشان ادعای مخالفت با «شر» است. با اين حال تمامی جهان بر عليه اين قدرت جهانی قد علم كرده اند و «ضد قدرت» سمبليكی به نام تروريسم نيز به اين قدرت يورش می برد. اين قدرت باعث به وجود آمدن غرور و نخوت می شود و بی اندازگی قدرتش كل جهان را وامی دارد كه به جنگ غيرقابل فهمش احترام بگذارند.

اين ترور پيشگيری كننده بدون در نظر گرفتن اصول خود (اصول انسان دوستانه و دموكراتيك) به يك پايان دردناك منجر می شود مثل حادثه تئاتر مسكو كه دقيقا به اپيزود «گاو ديوانه» شبيه است: همه گله كشته می شوند و دليل آن تنها دورانديشی و احتياط است. گروگان ها و تروريست ها در قتل عام با هم آميخته اند، پس بنابراين آنهابه طور بالقوه همدست هستند و اصل تروريست در مورد همه مردم تعميم داده شده است. اين فرضيه الزامی قدرت است. مردم نيز تهديدی تروريستی برای اين قدرت به شمار می روند. تروريسم در اعمال خود در جست و جوی اين همبستگی مردم است و آن را نمی يابد. اما در اينجا، اين خود قدرت است كه با خشونت، اين همدستی ناخواسته را به وجود می آورد. ما به طور بالقوه گروگان های قدرت هستيم و با ائتلاف همه قدرت ها برعليه مردم مواجهيم. اين مسئله امروزه به دليل جنگی كه عليرغم عقايد جهانی صورت می گيرد كاملا قابل مشاهده است. اين وضعيت كلی به «ويريليو» كه از جنگی جهانی سخن می گويد، كاملا حق می دهد. نتيجه سياسی بسيار غم انگيز اين حوادث، زوال مفهوم جامعه بين المللی و به طور كلی تر زوال تمامی سيستم انتخابات و قانونگذاری است. اين راهپيمايی های اخير اعتراض آميز مردم جهان بر عليه جنگ كه به نظر می رسد يك ضد قدرت علم كنند، تنها نشانه های نگران كننده يك شكاف هستند: شكاف در انتخابات. چرا كه هيچ كس طالب جنگ نيست، اما با اين حال اين اتفاق با رضايت كم و بيش مستتر تمامی قدرت ها روی می دهد.

ما از اين پس به دنبال قدرت دولتی ناب هستيم: قدرتی بدون سلطه. تا زمانی كه قدرت، سلطه خود را از انتخابات به دست می آورد، تا زمانی كه منطقی سياسی وجود دارد، اعمال قدرت می تواند توازن خود را به دست آورد. با اين حال می تواند مورد اعتراض و مخالفت نيز واقع شود. اما از بين رفتن اين حاكميت جا را برای قدرتی بی اندازه باز می كند كه نمی توان هيچ مخالفتی با وضعيت وحشيانه آن داشت (نوعی وحشی گری غيرطبيعی و تكنولوژيكی). اين قدرت كه هيچ مرجع قانونی و حتی هيچ دشمن واقعی ای هم ندارد (چون دشمنش را تبديل به يك شبح جنايی می كند) بی هيچ پيچيدگی ای به ملت خود باز می گردد. اما حقيقت كامل قدرت، غايت آن هم هست. يك قدرت كامل كه فقط برپايه پيشگيری، مجاب كردن، امنيت و كنترل بنا شده از نظر نمادين آسيب پذير است. چنين قدرتی نمی تواند وارد بازی شود و سرانجام منزوی می شود. اين ضعف، اين عجز درونی قدرت جهانی كه تروريسم به روش خود آن را آشكار می كند، همانند يك نگرانی بی اختيار است كه پس از يك عمل ناموفق آشكار می شود. «جهنم قدرت» كاملا به همين صورت است. يازده سپتامبر از نقطه نظر قدرت همانند يك مبارزه طلبی عظيم است كه قدرت جهانی در برابر آن حيثيت و اعتبار خود را از دست داده است. اين جنگ به هيچ وجه نمی تواند تحقير يازدهم سپتامبر را پاك كند. چيز وحشت انگيزی در اين امر وجود دارد و آن اين است كه اين نظم جهانی بالقوه می تواند به همين سادگی وارد «حقيقت» شود. اين حادثه تروريستی بسيار غريب می نمود و غرابت و شگفتی آن نيز غيرقابل تحمل بود. «غيرجنگ» نيز آغازگر نگرانی ای شبيه به ترور است.

منبع:ليبراسيون

پی نوشت:

* ژان بودريار استاد فلسفه دانشگاه پاريس است. او يك پست مدرن منتقد فرهنگ، اقتصاد و ارتباطات و رسانه ها به شمار می آيد. از كتاب های او می توان به نظام اشياء، جامعه مصرفی و توليد معكوس اشاره كرد.


ترجمه رضا سادات : هيأت حاكمه آمريكا در توجيه اقدام «پيشگيرانه» خود در حمله به عراق به مبانی تئوريكی از جمله نظريه جنگ عادلانه فيلسوف معاصر مايكل والزر متوسل می شوند. اما اكنون والزر خود از مخالفان جنگ است و اين مخالفت خود را در نشريه اش «ديسنت» نيز بيان كرده است. آنچه می خوانيد مطلبی است كه در طرفداری از جنگ و حمله به اين تغيير موضع والزر نوشته شده كه در نوع خود خواندنی است.

«آيا تصميم گيری در مورد به كارگيری قوه قهريه موضوعی است كه بايد در سطحی گسترده و چندجانبه صورت گيرد؟» مايكل والزر از فلاسفه ليبرال صاحب نام استاد اخلاق و تئوريسين های معروف اين سوال را زمانی نه چندان دور در مقاله ای كه در نيورپابليك منتشر شد، مطرح كرد. پاسخ او به اين سوال به طور صريح و بی پرده ای منفی نبود. با اشاره به اينكه مباحثات جاری در مخالفت با يكجانبه گرايی بحث داغ آمريكايی هايی است كه مخالف حمله به عراق هستند، والزر ادعا می كند كه مخالفان جنگ اشتباه می كنند. او اصرار دارد در برخی موارد استفاده يكجانبه از زور و قوه قهريه می تواند موجه باشد و حتی تأكيد می كند: «در برخی موارد حتی به كارگيری قوه قهريه به لحاظ اخلاقی ضروری است. »

عراق در زمره اين موارد است. هنگامی كه كشوری چون عراق از تسليحات كشتارجمعی برخوردار است و همه می دانند در گذشته از اين سلاح ها استفاده كرده است، مخالفت بخش اعظم اعضای سازمان ملل متحد با اقدام قهرآميز دليل مناسب و كافی ای برای چشم پوشيدن از به كارگيری قوه قهرآميز عليه عراق از سوی هريك از كشورهای عضو كه توان اقدام عليه عراق را دارند، نيست. به واقع والزر اين گونه استنتاج می كند «چنانكه ما آمادگی نداشته باشيم گاهی اوقات يكجانبه و رأسا وارد عمل شويم برای حيات واقعی در جامعه بين المللی آماده نخواهيم بود.» مقاله كوتاه والزر مملو از نكات حكمت آميز و ديدگاه های شفاف بود اما پيش از آنكه بيش از اين به جلو برويم لازم است دو نكته را آشكار كنم: اول، مقاله والزر در آوريل 1998 و ماه ها پس از آنكه دولت كلينتون درپی اجتناب صدام حسين از پذيرش بازرسان تسليحاتی سازمان ملل و دسترسی آنها به نقاط مشكوك مشخص تقريبا در آستانه جنگ با او قرار گرفت، منتشر شد. او به ديدگاه های ويلسونی حمله برد كه براساس آن جامعه بين المللی بر اساس همان قواعدی رفتار می كند كه جامعه مدنی به آنها پايبند است. در جوامع مدنی حاكميت در زمينه به كارگيری زور از نوعی انحصار مشروع برخوردار است و در زمينه استفاده واقعی از قوه قهريه هم از مشروعيت نيم بند و تقريبی برخوردار است. افراد منفرد نيازی به اقدام يكجانبه برای دفاع از خود نمی بينند چرا كه حاكميت و مجموعه اركان كشور از آنها دفاع می كند. بنابراين اينان هيچ دليل موجهی برای به كارگيری يكجانبه قوه قهريه ندارند. آنها می توانند به پروسه دموكراتيك احقاق حقوق خود و نقشی كه قانون ايفا می كند روی آورند بی آنكه از حدوث چيزی كه به غايت غيرقانونی است در حق خود نگرانی داشته باشند.

اما سيستم بين المللی متفاوت است. از آنجا كه هيچ حاكميت بين المللی ای از حق انحصار قدرت برخوردار نيست به اعتقاد والزر هيچ كشوری نمی تواند سرنوشت خود را به نهادهای بين المللی يا قوانين بين المللی تفويض كند. هيچ كشوری نمی تواند بپذيرد ابهامات موجود در زمينه منافع حياتی اش با رأی عمومی در شورای امنيت رفع شود چرا كه در صورت به خطا رفتن اكثريت و حدوث آنچه برای آن كشور مشكل آفرين باشد، شورای امنيت قادر به انجام كاری در جهت رفع عملی مشكل نيست. در چنين شرايطی هركس يا هر جامعه ای كه بتواند كاری در توقف اين روند انجام دهد محق خواهدبود و شايد ديگر اين تنها يك حق نباشد كه يك وظيفه خواهد بود. والزر از آنانی كه اين مبحث شفاف را رد می كنند ابراز انزجار می كند. مخالفت آنها به اعتقاد او تا حدودی ريشه در اميد آنها به تبديل شدن هر چه بيشتر جامعه بين المللی به جامعه ای مدنی دارد و آنان از رهگذر اين آرزوی اميدوارانه می گويند اقدام يكجانبه پروسه تبديل جامعه بين المللی به جامعه انسانی يكپارچه خدشه وارد می آورد. والزر همچنين بر اينكه ايالات متحده می تواند به رژيم های كنترل تسليحاتی اتكا كند ، باور نداشت.

او می گفت می توان اميد داشت كه رژيم های بين المللی بتواند تسليحات كشتارجمعی را تا حدودی كنترل كرده و روند اشاعه آنها را كند كند و از اين جهت كار كردن برای اشاعه چنين ديدگاهی را تأييد می كرد اما تا زمانی كه چنين تلاش هايی به نتيجه می رسد و نتيجه ای قابل اعتماد از آن حاصل می آيد، (هرچند تاكنون در عمل چنين نبوده است) كماكان اقدام يكجانبه راهكاری مشروع است. والزر با يادآوری اين مباحثات راه را برای جنگ پيشگيرانه در شرايط خاص بازمی داند. شرايطی مثل عراق. درست است كه جنگ های بازدارنده و پيشگيرانه تحت قوانين بين المللی عموما مردود شمرده شده است. تا قبل از تكثير تسليحات كشتارجمعی ملت ها راه های ديگری برای رويارويی با تهديداتی كه فرارويشان قرار می گرفت به جای جنگ پيشگيرانه داشتند اما در دوره ای كه تسليحات هسته ای، شيميايی و بيولوژيك كه در خفا توليد می شوند، به ناگاه و بدون اخطار قبلی مورد استفاده قرار می گيرند و پيامدهايی فاجعه آميز دارند در اختيار بسياری قرار گرفته شرايط كاملا فرق می كند.

در چنين دنيايی كشوری مثل آمريكا می تواند به منظور پيشگيری وبازدارندگی به طور يكجانبه برای استفاده از چنين تسليحاتی يا حتی توليد و نگاهداری آنان وارد عمل شود و اين اقدام، مشروع خواهد بود. اين دورنمايی ناخوشايند را به تصوير می كشد اما آن گونه كه والزر تأكيد می كند اين زندگی واقعی در جامعه بين المللی است. به هر حال اين چيزی است كه والزر در سال 1998 به آن اعتقاد داشت. امروز والزر با جنگ عليه عراق مخالف است. مبنای مخالفت او اين است كه جنگ جاری نه عادلانه است و نه ضروری. او اذعان می دارد (اين بار هم در نشريه نيورپابليك) كه ايالات متحده ادله و شواهد لازم برای دست زدن به اقدامی يكجانبه يا جنگی پيشگيرانه را در اختيار ندارد.

ايالات متحده از جانب تسليحات كشتارجمعی عراق با تهديدی جدی و واقعی روبه رو نيست. اسرائيل و ساير همسايگان عراق از تسليحات كشتارجمعی عراق در معرض تهديد هستند اما هيچ يك از آنها از ايالات متحده نخواسته اند به دفاع از آنان برخيزد. با اين اوصاف به نظر می رسد مباحثات شفاف در مورد مشروعيت اقدام به شكلی محو شده و جای خود را به مخالف داده است. امروزه والزر هنوز اصرار دارد هنگامی كه عراق در دهه 90 با بازرسان تسليحاتی بازی موش و گربه راه انداخته بود امكان تهاجمی الزامی و مشروع عليه اين كشور وجود داشت. چه چيز تغيير كرده است؟ بی شك زندگی واقعی در جامعه بين الملل دستخوش تحول نشده است. قطعا ماهيت تهديدی كه از جانب تسليحات كشتارجمعی عراق وجود دارد متحول نشده است. همسايگان عراق در دهه نود يا در سال 1998 هم به ايالات متحده اجازه دفاع از خود را نداده بودند يا لااقل موضع آنها با جنگ عليه عراق تفاوت چندانی با مواضع امروزشان نداشته است. اينكه ادعا كنيم ادله آمريكا برای اقدام پيشگيرانه عليه عراق امروز و به رغم پشت سر گذاشتن حوادث يازدهم سپتامبر 2001 ضعيف تر از ادله چهار سال پيش است سخيف و احمقانه به نظر می رسد. قلب اعتقادات ايدئولوژيك والزر شرم آور است اما متأسفانه او تنها نيست. كسانی كه ديروز طرفدار مداخله رهايی بخشی در كوزوو، بوسنی و هائيتی بودند امروز مخالفان ليبرال سرسخت حمله به عراق شده اند. چه چيز عوض شده است؟ تنها كسی كه بر كاخ سفيد حكم می راند.

منبع: واشنگتن پست 30 دسامبر 2002


عليرضا آشوری : جنگ ويتنام از هر جهت در تاريخ آمريكا نقطه ای حساس و ملتهب به حساب می آيد. جنگی كه تا پيش از همين جنگی كه اكنون در جريان است، بزرگ ترين و پردامنه ترين نبردی است كه تا به حال آمريكايی ها در آن شركت كرده اند. نبردی كه با تجاوز آمريكا به ويتنام آغاز شد و با شكست مفتضحانه آنها به پايان رسيد. اما عوارض و تأثيراتی كه اين جنگ به لحاظ فرهنگی، اجتماعی و سياسی برای دولت و ملت آمريكا به همراه داشت همچنان زنده و قابل لمس است. به بهانه اكران «و اينك آخرالزمان» در تهران و همچنين وضعيت جنگی حاكم بر منطقه كه با توجه به تحليل های ارائه شده شباهت های چشمگيری به قضيه ويتنام دارد مختصرا به معرفی و بررسی 4 فيلم جنگی معروف درباره جنگ ويتنام خواهيم پرداخت.

شكارچی گوزن ساخته مايكل چيمينو (1978)

«مايكل چيمينو» در فيلم طولانی و شبه حماسی خود در 4 بخش متوالی تأثير ويرانگر جنگ ويتنام را بر سه دوست از شهر كوچكی واقع در ايالت پنسيلوانيا بررسی می كند. رابرت دونيرو، جان ساوج و كريستوفر واكن نقش اين سه دوست را ايفا می كنند. هر سه آنها در كارخانه ذوب فلز مشغول كارند و زندگی شاد و لذتبخشی دارند تا اينكه هر سه به جنگ اعزام می شوند. آنها اسير شده و توسط سربازان ويت كنگ وادار به بازی رولت روسی می شوند ولی به هر حال می گريزند. در نهايت دو نفر از آنها (دونيرو و ساوج كه معلول شده) به خانه بازمی گردند در حالی كه ديگر هيچ چيز مثل سابق نمی تواند باشد، دونيرو خسته و فرسوده حتی نمی تواند روابط عاطفی استواری با عشق قديمی خود (مريل استريپ) داشته باشد. در نهايت برای يافتن واكن به ويتنام برمی گردد و می بيند كه او به يك بازيگر حرفه ای رولت روسی تبديل شده است. در جريان يك بازی واكن كشته می شود. . . . شكارچی گوزن در خلال 4 بخشی كه به تناوب در آمريكا و ويتنام می گذرد عمدتا تأثير جنگ را بر روی زندگی فردی و اجتماعی آدم ها مورد بررسی قرار داده و نشان می دهد كه ديگر هيچ چيز نمی تواند به حال سابق برگردد. اوج اين نگرش تلخ زمانی است كه دونيرو از رفتن به نزد دوستان سابقش كه ورود او را جشن گرفته اند خودداری می كند. در نهايت هم دونيرو شايد به نوعی برای فرار از افسردگی ملال آوری كه احاطه اش كرده، دوباره به وسط عصبيت و جنون برمی گردد تا شايد با يافتن نيك چيزی عوض شود. در حالی كه در آن جا مثل سابق فقط مرگ و تباهی در انتظار اوست. سكانس هايی از فيلم كه در ويتنام می گذرد از لحاظ كوبندگی شايد در تمام تاريخ سينما بی نظير باشد. علی الخصوص صحنه مرگ واكن و گريه ديوانه وار دونيرو؛ تقابل عصبيت و تنش ديناميك صحنه های ويتنام با شادی عنان گسيخته بخش اول و روزمرگی مزمن و افسرده قسمت سوم فيلم در آمريكا تركيبی بی بديل می سازند. شايد تنها ايراد شكارچی گوزن زمان بی نهايت طولانی آن باشد وگرنه اين فيلم يكی از ماندگارترين فيلم های سينمايی جنگ در تاريخ سينما است. شكارچی گوزن در سال 78 برنده اسكار بهترين فيلم شد.

و اينك آخرالزمان ساخته فرانسيس فورد كاپولا (1979)

«فرانسيس فورد كاپولا» و «جان ميليوس» برای فيلمنامه اين فيلم به سراغ رمان مشهور دل تاريكی نوشته جوزف كنراد رفته و وقايع آن رمان تلخ را با ماجراهای جنگ ويتنام آداپته می كنند كه حاصل كار به يكی از مشهورترين فيلم های جنگی تاريخ سينما تبديل می شود. داستان فيلم در اوج جنگ ويتنام رخ می دهد. جايی كه سروان جوانی (مارتين شين) به صورت فلاش بك خاطرات خود را تعريف می كند. او مأموريت می يابد تا سرهنگ كورتز (مارلون براندو) مرموز و غيرعادی را كه از دستورات سرپيچی كرده و در نقطه دورافتاده ای برای خود حكمرانی كوچكی ترتيب داده، يافته و به قتل برساند. بقيه فيلم ماجرای سفر اديسه وار او به ميان خون و آتش است. در جريان اين سفر او مرحله به مرحله با تصاوير جديدتری از جنگ برخورد می كند و در نهايت وقتی كورتز را به قتل می رساند با آن شمايل گريم كرده و آن حالات خاص روحی كارگردان اين فرض را پيش می كشد كه او می تواند بالقوه به يك سرهنگ كورتز جديد تبديل شود. و اينك آخرالزمان فيلمی است كه اصلی ترين عامل موفقيتش مربوط به شخصيت پردازی دقيق دو قهرمان اصلی آن می شود يعنی مارتين شين و مارلون براندو. در طول سه چهارم فيلم تماشاگر با اشتياق ديدن و رسيدن به مارلون براندو حوادث پرشمار و توانفرسايی كه بر مارتين شين می گذرد را تماشا می كند. تاثير كوبنده حوادث به حدی است كه وقتی با براندو روبه رو می شويم ديگر رمقی برايمان باقی نمانده است. كارگردان با ظرافت بی نظيری تماشاگر را در انتظار ديدار سرهنگ كورتز نگه می دارد و به واسطه آن همه حرف هايش را می زند. ولی از زمانی كه با سرهنگ روبه رو می شويم متاسفانه ريتم تند و نفس گير فيلم به طرز قابل ملاحظه ای افت می كند و بازی اسطوره ای براندو و مونولوگ های طولانی و پياپی او بعضا كسالت آور جلوه می كنند. عاملی كه در يك چهارم پايانی تاثير كوبندگی شديد بقيه فيلم را تا حدی خنثی می كند. و اينك آخرالزمان فيلمی است پرحرف، پرحادثه و بی نهايت كوبنده كه عريان ترين وجوه جنگ را به شدت به صورت تماشاگر می كوبد.

جوخه ساخته اليور استون (1986)

«اليور استون» بر مبنای فيلمنامه ای از خودش جوخه را ساخت. او كه در جنگ ويتنام حضور دارد با نگرشی كاملا واقعی و حتی مستند روابط بين آدم ها و موقعيت هايشان را در مناطق جنگی توصيف می كند. فيلم از ديد كريس (چارلی شين) روايت می شود كه در جريان جنگ از جوانی خام و بی تجربه به يك مرد جنگی بدل می شود. محور اصلی فيلم بر مبنای درگيری ويليام دافو و تام برنجر شكل می گيرد كه اولی سمبل خير و دومی به عنوان سمبل شر معرفی می شوند و در خلال اين درگيری خشونت و كينه توزی تام برنجر در نهايت به مرگ ويليام دافو منتهی می گردد. صحنه مرگ دافو تكان دهنده ترين بخش فيلم به شمار می رود. اليور استون در جوخه با ديدی انتقادی به جنگ نگاه می كند و روابط پرتنش و بی ملاحظه و خودخواهانه نظاميان را در بحبوحه جنگ به تصوير می كشد. نگاه تلخ و زبان تند و تيز استون در جوخه به گونه ای است كه در برخی بخش ها به فيلم حالتی شعارگونه می دهد ولی در عين حال رئاليسم كوبنده فيلم آن قدر قوی و فراوان است كه اين بخش ها را به راحتی می پوشاند. در عين حال جوخه يكی از هاليوودی ترين فيلم های استون است (شايد هاليوودی ترين آنها) و تلفيقی است از ديدگاه های خاص استون و مولفه های هميشگی هاليوود. به همين دليل هم فيلم با فروش بسيار خوب و غيرمنتظره ای روبه رو شد و توانست جايزه اسكار بهترين فيلم را در سال 1986 از آن خود سازد.

غلاف تمام فلزی ساخته استنلی كوبريك (1987)

قبل از «غلاف تمام فلزی» از كوبريك يك فيلم كاملا جنگی (راه های افتخار 1957) با بازی كرك داگلاس و يك كمدی سياه راجع به جنگ (دكتر استرنج لاو 1963) ديده بوديم. به قول معروف كوبريك با فيلم های جنگی بيگانه نبود. غلاف تمام فلزی بيشتر فيلمی است شبيه راه های افتخار كه به وضعيت سربازان در موقعيت های خاص جنگی اشاره می كند ولی در غلاف تمام فلزی كوبريك ابتدا به واسطه جوانان تازه وارد به ارتش تصويری بی نهايت خشن و ترسناك از محيط سربازخانه و آموزش های نظامی ترسيم می كند. خشونت و درندگی مافوق تصور بخش نخست فيلم كه در پادگان می گذرد در تمام تاريخ سينما مانند ندارد و از اين فيلم به بعد بود كه نمايش خشونت نظامی گری در سينما همواره با محك غلاف تمام فلزی سنجيده شده و می شود. خشونت و عصبيت باور نكردنی فيلم به ميزان قابل ملاحظه ای از فيلم قبلی كوبريك يعنی پرتقال كوكی می آيد كه در اينجا حالتی قانونمند و موجه به خود می گيرد. در نهايت همين خشونت باعث جنون يكی از سربازان می شود و او در يك حالت حمله روانی مافوق خود را می كشد و سپس خودكشی می كند. در بخش دوم فيلم همين سربازان به عملياتی در ويتنام اعزام و آنجا با خشونتی مرگبار مواجه می شوند و خشونتی عريان، كوبنده و بی ترحم را جنگ به آنها تحميل می كند. هر چه فيلم جلوتر می رود لحظه به لحظه بر شدت خشونت آن افزوده می شود و در نهايت در سكانس های پايانی فيلم شاهديم كه سربازان ديگر شباهتی به انسان ندارند و همگی به حيواناتی خونخوار تبديل شده اند. كوبريك با غلاف تمام فلزی روانشناسی خشونت را به چالش می گذارد و بدون كوچك ترين شفقت و محبتی شخصيت های فيلمش را به مفهوم مطلق كلمه از لحاظ روحی و روانی نابود می كند. با وجودی كه تنها 16 سال از زمان ساخت فيلم می گذرد غلاف تمام فلزی ديگر به فيلمی كاملا كلاسيك بدل شده است.


مهدی يزدانی خرم : برهنه ها، مرده ها و آن سربازی كه زير خمپاره شلوارش را كثيف كرد و بعد مرد. مردانی كه از آن سوی دنيا به اين سوی دنيا آمده اند تا انتقام بگيرند شايد. انتقام چه چيز را، اين ديگر به تاويل هر سرباز بستگی دارد! مطمئن باشيد. نورمن ميلر نويسنده مطرح آمريكايی در اوايل دهه بيست به دنيا آمده است. او به مانند كورت ونه گات، اريش ماريا رمارك، ارنست همينگوی و بسياری ديگر از نويسندگان مطرح جنگ، در جبهه حضور داشته است. ميلر از آن جمله نويسندگان آمريكايی است كه با توجه به نكبت و كشتار جنگ های آمريكا با دول متحد در اواسط اين قرن، سرخوردگی و از هم پاشيدگی درونی انسان آمريكايی دوره جنگ را به تصوير كشيده است. شاهكار او يعنی رمان «برهنه ها و مرده ها» در سال های ميانی دهه چهل منتشر شده و جريان خاصی كه همان ادبيات ضد جنگ به شمار می آيد را موجب می شود. با توجه به مناسبت اين گفتار سه محور اصلی را برای كالبدشكافی مفهوم انسان آمريكايی پيشنهاد می كنم:

1 - انسان و جنگ: آدم های ميلر در اين گروهان كوچك عين ملت آمريكا هستند. در بين آنها يهودی های مهاجر، آلمانی های مهاجر، سربازان جنوبی و شمالی، آدم هايی از نقاط نزديك و دورافتاده آمريكا حضور دارند. ايشان كه در ابتدا با چهره هايی خاص معرفی شده اند تو را به ياد سربازهای خشن آمريكايی می اندازند كه مدام آدامس می جوند و سيگار مارلبورو می كشند. اما با جلو رفتن اثر همين آدم ها كم كم صاحب گذشته می شوند. فلاش بك های جاندار و بجای ميلر آن چهره سرباز آمريكايی را تبديل به شهروند آمريكايی می كند. شهروندی كه به دلايل مختلفی وارد جنگ شده است.

در اين پروسه اين انسان با فراموش كردن رفتارهای انسانی خود در قبال انسان ديگر، نوعی همبستگی قبيله ای و كهن را پايه می ريزد كه يك سرجوخه كهنه كار رئيس آن است. اين جمع كه نقطه اشتراك ايشان اميد به آينده و ترس از مردن است برای توجيه جنگيدن خود به خاطراتش پناه می برد. اما در هيچ يك از موقعيت ها و روال اين گذشته دليلی برای آمدن به جنگ پيدا نمی كند. شايد تنها دليل غيرارادی، خشونتی باشد كه اغلب اين آدم ها درگير آن هستند. آنها نياز به اثبات خود دارند. در گذشته شان با تحقير عميقی روبه رو بوده اند و اين تحقير كه شكل هايش متفاوت است موجب شده ايشان به جنگ آمده تا با انبوهی از ستاره و مدال به كشورشان بازگردند. خشونتی كه اين تحقير باعث آن بوده خوب جنگيدن را به ايشان آموزش داده است. بعد از اين درك انسان آمريكايی نورمن ميلر تفنگ خود را برمی دارد و فرهنگ ولنگاری و بی در و پيكرش را نيز با خود می آورد. اين فرهنگ به مانند آدم های ونه گات هرگونه اصول كلی را زير سوال برده و هويت ايشان را زير سوال می برد. با ورود به جنگ، آمريكای ميلر، آدم های خود را فراموش می كند و اين نكته ظريفی است كه اين آدم ها می فهمند، آن خشونت و وحشی گری تبديل به اندوهی زبانی و شخصی می شود كه تلخ ترين موقعيت برای انسان زنده است. در اينجا است كه تنهايی انسان مدرن آمريكايی او را از خاطراتش جدا می كند و در مقابل واقعيت قرار می دهد. اين واقعيت سقوط تمام ارزش های حتی شخصی است. اين انسان می فهمد وطن، خاك و اصولا فرهنگ قهرمان پروری، ديگر، رويايی بيش نبوده است. اين انسان نمی داند از چه چيزی دفاع می كند و اين دشمنان (كه در رمان به ندرت آنها را می بينيم) اصلا چرا با آنها می جنگند. شاهكار ميلر در شخصيت پردازی اين است كه او از فرض داستان موقعيت رها شده و به داستانی می رسد كه ديگر موقعيت ها شكافی در واقعيت به حساب نمی آيند. حتی مرگ يكی از اين آدم ها و يا لحظات عاطفی فراوانی كه در اثرش وجود دارد با نوعی نهيليسم ساختاری و فكری همراه است. انسان آمريكايی ميلر از بوميت خود اطلاعی ندارد آن قدر به خودش باز می گردد تا پشتوانه ای برای شليك اين خشاب ها پيدا كند و وقتی اين علت پيدا نمی شود بدون هيچ انگيزه ای تنها به خاطر رعايت قوانين بازی و جنگ، می جنگد و نقش مرده را انتخاب می كند.

2 - آمريكايی طبقاتی: اين آمريكايی غرورش را كه نهادهای تبليغاتی به او باورانده اند در اين جزيره از بين رفته می بيند. او درمی يابد كه يك سرباز آمريكايی هم تير می خورد و می ميرد. در اينجا است كه باور خدا بودن تبديل به نياز به خدا می شود و جامعه ای طبقاتی شكل می بندد. اين سربازان در پايين ترين نقطه اين هرم و زير فشار و لعنت كم كم ايمان خود را به سردمداران نظامی و ملی خود از دست می دهند. اين دولتمردان دليل كشته شدن يارانشان را نمی گويند و از اين همه آتش و خون بی اطلاع هستند. كم كم نظام هرم وار اثر مبداء قدرت آمريكايی را از عناصر مدافع و يا محافظ از اين قدرت جدا می كند و اين سرباز آمريكايی درمی يابد كه قربانی يك زورآزمايی و يا قلدرمآبی شده است. او مطمئن می شود كه مرده است. حتی در صورت زنده ماندن ديگر در كشورش شناخته نمی شود. او نسلی تلف شده و از ياد رفته است كه شايد يك روز برايش هورا بكشند و بعد در خانه اش بنشيند و بپوسد. اين تلقی او را به موجودی ترحم انگيز و بدون صلابت تبديل می كند. موجودی كه از او می توان هر چيزی را خواست. او حتی نمی تواند دشمنش را ببيند، بشناسد و وقتی كشته می شود، قاتل را به خاطر بسپارد. اين جنگ لعنتی به شيوه آمريكايی يعنی انبوه بمب ها در مقابل انبوه جنازه ها. «تو حق ديدن دشمن را نداری» چون كه او «انسان» نيست. سرباز آمريكايی با اين تلقی به جنگ می آيد با برداشتی كه حتی حق «انسانيت» را هم تنها به خود او می دهد. اين حس «ابرمردی» تا آنجا پيش می رود كه او تصميم دارد اين موجودات فرضی و قطعا وحشی را رام كند.

وقتی در يكی از لحظات اثر ميلر آنها با يك سرباز ژاپنی كشته شده روبه رو می شوند بهت زده اند و از حركات او در حين مرگ كه عين يك آمريكايی است شگفت زده شده اند. آن خدا بودن فرضی فرومی ريزد و حالا اين آمريكايی مغرور خود را در كنار اين ژاپنی «انسان» می بيند. نكته مهم در ادامه اين كشف اتفاق می افتد وقتی انسان آمريكايی جنگجو درمی يابد كه او سرانجام و مبداء همه چيز نيست، می خواهد به خانه برگردد. ترس شكل می گيرد اما هرم قدرت او را نگه داشته و به او دستور مردن می دهد. او شكست خورده از اين واقعيت دچار دغدغه های درونی و حتی فلسفی می شود. او ديگر چيزی به نام هم وطن را قبول ندارد و قراردادی كوچك با اسلحه اش می بندد. او تاريخ می خواهد و از آن مهم تر «رفتار تاريخی»، حال مهم نيست كه مشخصه اصلی اين رفتار جنگ طلبی و يا كشتارجمعی انسان هايی ديگر باشد. به همين دليل تاريخ سازی بدون طی مراحل زمانی آن نياز به جنازه ها دارد. جنازه هايی كه بايد از سد زمان عبور كنند و عين زمان كه از مهمترين مصالح ساخت تاريخ است بشوند. شايد اين تاريخ جعلی ساخته شود اما آدم های ميلر فاقد هويت می شوند، فاقد شاخصه ای كه آنها را از ديگران تمايز بدهد. بی بندوباری خاصی كه ذهن ساكنشان را می جود باعث می شود كه به راحتی بكشند و ناگزير بميرند. هرم قدرت به شيوه آمريكايی فرزندان خود را می خورد.

3 ـ در انتهای شب: معمولا می گويند انسان مساوی با اعمالش است. ميلر با توجه به اين نكته و دغدغه های دقيق اگزيستانسياليستی خود به تخريب نوع انسان آمريكايی مشغول می شود. با توجه به موقعيت ناعقلانی و عاری از خرد او و ناآگاهی از جايگاهش در جهان پيرامون. انسان ميلر تبديل به موجودی «حسی» می شود. او با سقوط از اعمال انسان به احساس غريزی مهمترين ويژگی های يك انسان را از دست می دهد. اين مفهوم از او موجودی می سازد كه به راحتی فحش می دهد، می خندد، گريه می كند و اصولا سازمان رفتاری او در موقعيت های مختلف متناقض است. اوج اين قضيه در برخورد او با دشمنش به وجود می آيد. وقتی او به سراغ نبرد می رود، حريف خود را نمی يابد و با خستگی روحی وحشتناكی به نقطه اول باز می گردد. نظام بالای سر حتی به وی موقعيت فرار از سكون كنونی را نمی دهد با اين جزيره به تصرف درمی آيد اما او حتی درست و حسابی هم نجنگيده و اين تكنولوژی نظامی او بوده كه جای او را گرفته است.

تحقير از نوع آمريكايی و از نوع نورمن ميلر اين طور تعريف می شود، پس انسان او موجودی زينتی است كه بنا بر تعاريف جنگيدن در جبهه حضور دارد. انرژی انسانی او سر می خورد و كم كم او را به موجودی بين واقعيت و خيال تبديل می كند. او ديگر حتی به مصاديقی مانند تعصب، غيرت وحتی مالكيت اعتنايی ندارد. او اطمينان دارد كه همسرش در آمريكا به او خيانت می كند. او مطمئن است كه بچه هايش او را تمسخر خواهند كرد و او مطمئن است كه با مردن او آب از آب تكان نمی خورد. ديگر مالكيت برای او مفهومی ندارد. پس او از انسان آمريكايی به سايه ای تبديل شده كه حتی خواسته های غريزی اش را هم به كناری گذارده است. او بدون هيچ كار مهم و هدف خاصی به نقطه شروع باز می گردد و درمی يابد كه اصلا در بازی شركت داده نشده است. نورمن ميلر با اين تعاريف موجودی حسی می آفريند كه نه تنها هيچ چيز برای او اهميت ندارد بلكه او نيز برای هيچ مولفه ای قابل اعتنا به شمار نمی آيد. شايد زيباترين قسمت رمان پايان آن باشد كه سرخوردگی هولناك گروه از پوچی راه و ماموريتشان آنها را به هيجانی حسی و كاملا جنون باور راهنمايی می كند، آنها به مسائلی احمقانه و ذاتا شادی آور فكر می كنند و با مشت های گره كرده به سرنوشت خود می خندند. آنها باور كرده اند كه ديگر وجود ندارند و دنيا آنها را طرد كرده است.


جنگ جديد، سينمای جديد

عباس فتاح زاده: فيلم «هيدالگو» (Hidalgo) كه احتمالا تابستان امسال بر پرده سينماهای آمريكا خواهد بود، تنها فيلمی نيست كه در آن كوشش می شود قهرمانان تاريخ آمريكا به تصوير كشيده شوند. در حال حاضر حدود ده فيلم كه مربوط به زندگی قهرمانان تاريخ آمريكا در فاصله سال های 1836 تا 1890 است در مراحل مختلف توليد قرار دارند. بودجه برخی از اين فيلم ها تا حدود 80 ميليون دلار می رسد.

رقص با گرگ ها

بدين ترتيب شاهد سرمايه گذاری عظيمی در ژانری هستيم كه چندين سال دچار ركود بود. البته در روند ركود فيلم های قهرمانان تاريخ آمريكا بايد استثناهايی را هم قائل بود: رقص با گرگ ها با شركت كوين كاستنر در سال 1990 و نابخشوده در سال 1992 با حضور كلينت ايست وود. سقوط برج های مركز تجارت جهانی، جنگ افغانستان و حالا هم جنگ عراق موجب شده تا تمايل به «عواطف ساده» و قهرمان سازی شدت پيدا كند. تمايل به دنيايی كه در آن خوب ها می جنگند و پيروز می شوند، زياد شده است. لذا به يكباره ژانر وسترن اوج می گيرد. پيشگامان و قهرمانان آمريكا تقريبا همواره در فيلم ها در حال دفاع از سرزمين خويش و تصرف قلمروهای بيگانه هستند. آنها از بی عدالتی رنج می كشند و ضرورت رعايت قوانين را می دانند. اين سينما وسترن هايی را به تصوير می كشد كه حاضر نيستند جامعه و قوانين خويش را تسليم ديگران كنند. تصويری كه اين فيلم ها ارائه می كنند با عملكرد جورج بوش در وضعيت فعلی يكسان انگاشته می شود.

گاوچران ها

در فيلم Open Range كوين كاستنر و رابرت دوال در نقش گاوچران هايی ايفای نقش می كنند كه به مقابله با يك كشاورز صاحب نفوذ برمی خيزند. كاستنر در مورد اين فيلم می گويد: «فيلم نشان دهنده روند خاتمه دادن به يك زندگی ملهم از خشونت است. » طی سی سال گذشته هيچ گاه سابقه نداشته كه هاليوود با اين شدت به هويت دهی بپردازد.

آلامو

شركت ديزنی نيز در حال به تصوير كشيدن دوباره نبرد «آلامو» است. نبرد مذكور در سال 1836 اتفاق افتاد. در جريان اين نبرد 189 نفر از اهالی تگزاس در ناحيه سن آنتونيو 13 روز تمام در مقابل هزاران سرباز مكزيكی مقاومت كرده و دست آخر برای استقلال كشورشان خود را فدا می كنند. آخرين بار جان وين در سال 1960 به اين موضوع پرداخته بود. داستان نبرد تگزاسی ها بدل به يك اسطوره در آمريكا شده و اكنون می تواندبرای در توالی يكديگر تلقی كردن وقايع زير به كار رود: نبرد آلامو ـ حمله پرل هاربر ـ فروپاشی مركز تجارت جهانی. ايجاد چنين توالی ای برای تقويت احساس وطن پرستی در آمريكا ضروری است، لذا مايكل آيسنر، رئيس شركت ديزنی، بيش از 100 ميليون دلار برای ساخت فيلم جديد سرمايه گذاری می كند و مجموعه های عظيمی را در صحراهای تگزاس ايجاد می نمايد. در ميان سينماگران چنين شايع است كه در دنيای وسترن بايد خوب يا بد بودن يك مرد را از روی رنگ كلاهش فهميد. با اين حال سينمای وسترن كه بيش از صد سال از عمر خويش را می گذراند به تدريج و با پيرتر شدن خويش بيشتر از گذشته مرزهای اخلاقی را از زندگی داخلی قهرمان ها بيرون برده است. در دهه شصت مرز ميان خوب ها و بدها در جهان وسترن كمرنگ شد. اين اتفاق صرفا هم در وسترنی كه در ايتاليا شكل می گرفت مشهود نبود، بلكه در آمريكا هم می شد نشانه های آن را به خوبی ديد. اما اكنون يعنی درست در زمانی كه ملت آمريكا برای اولين بار واقعا احساس می كند جنگی ناعادلانه به راه می اندازد آخرين مرزها هم در دنيای وسترن از ميان می روند و مرز ميان دوست و دشمن مشخص نمی شود. همچنان گفته می شود كه خوب ها عليه بدها هستند. اما سوال پيرامون اينكه چه كسی جزو خوب ها است با پاسخ روشنی روبه رو نمی شود.

ژنرال ها

كاملا روشن است كه تعداد زيادی از توليدات جديد هاليوود تصويرگر تجربيات رنج آور آمريكايی هايی است كه تحت نام آزادی وارد جنگ شده اند. فيلم «خدايان و ژنرال ها» كه ماه گذشته در آمريكا به نمايش درآمد به بازسازی صحنه های خونين ترين روز نبرد در جنگ های داخلی آمريكا می پردازد. در روز هفدهم سپتامبر سال 1862 در ناحيه شارپس برگ واقع در مريلند 4 هزار آمريكايی كشته شدند و فيلم «خدايان و ژنرال ها» به داستان آن روز تاريخی می پردازد.

كوهستان سرد

آنتونی مينگلا، كارگردان معروف كه در گذشته شاهد فيلم «بيمار انگليسی» از وی بوده ايم، بر اساس داستانی نوشته چارلز فريزر فيلمی به نام «كوهستان سرد» را به نمايش می گذارد. در فيلم مذكور يكی از اهالی جنوب آمريكا كه نقش وی را جود لاو بازی می كند در آخرين سال جنگ داخلی در كارولينای شمالی در ميان خون غوطه می خورد تا راهی به سوی معشوقه خويش (با بازی نيكول كيدمن) پيدا كند. مارتين اسكورسيزی نيز ملتی را در آمريكا به تصوير می كشد كه حتی در داخل خويش نيز تنها زبان خشونت را می فهمد. داستان فيلم «دارودسته نيويوركی» در نيمه دوم قرن نوزدهم و در سواحل شرقی آمريكا، يعنی سواحلی كه برخلاف سواحل غربی متمدن انگاشته می شد، اتفاق می افتد.

آخرين سامورايی

«آخرين سامورايی» نيز كه در ماه دسامبر (آذر ماه) و با بازی تام كروز به روی پرده ها خواهد آمد حكايتی ديگر از قهرمان سازی است. در فيلم «آخرين سامورايی» تام كروز نقش يك سرباز به جای مانده از دوران جنگ داخلی را ايفا می كند كه طی دهه هفتاد قرن نوزدهم به سفارش شركت اسلحه سازی «وينچستر» برای يادگيری شيوه های مدرن جنگ به ژاپن می رود. امسال اين فيلم ها ممكن است بتوانند ذهن مردم را برای پذيرش جنگ هايی نظير جنگ عراق فراهم سازند.

دفاع در پناه آثار باستانی

انجمن روزنامه نگاران و نويسندگان حامی ميراث فرهنگی:يك بار ديگر، مانند اولين جنگ خليج فارس در سال ،1991 نيروهای عراقی در پناه آثار باستانی سنگر گرفته اند. به كار گرفتن اين استراتژی از سوی بغداد به دليل توجه ويژه جهانيان به تمدن چهار هزار ساله اين كشور است. براساس گزارش سايت خبری آركئولوژی مگزين، روز 26 مارس 2003 (7 فروردين 82)، در جلسه ستاد مركزی ارتش آمريكا در جنگ عراق، مطرح شد كه نيروهای عراقی تجهيزات نظامی و ارتباطی خود را در نزديكی قصر دو هزار ساله تيسفون در نزديكی ساحل رود دجله مستقر كرده اند. در زمان جنگ خليج فارس در سال 1991 نيز عراقی ها عمدا هواپيماهای جنگنده خود را در نزديكی بنای چهار هزار ساله زيگورات اور قرار داده بودند. در پاسخ به اين نگرانی ها، مسئولان نظامی آمريكا و انگليس به استفاده خود از بمب های هوشمند و هدف گيری های دقيق برای محدود كردن خسارات فرهنگی اشاره كرده اند. به گزارش ميراث خبر با اين وجود، تنها پس از گذشت 8 روز از آغاز جنگ در عراق، يونسكو اعلام كرد كه بعضی از سايت های باستانی عراق هدف حملات هوايی مهاجمان قرار گرفته اند. يك شبكه تلويزيونی نيز به صورت زنده بمباران قصرالظهور در بغداد را - كه محل نگهداری آثار هنری بسياری است - پخش كرد. همچنين شايع شده است كه در جريان حملات هوايی، موزه ملی بغداد نيز اشتباها هدف قرار گرفته است. اين در حالی است كه يونسكو همچنان به تلاش خود برای وادار كردن آمريكا به محترم شمردن ميراث فرهنگی عراق ادامه می دهد.

با توجه به سابقه نابودی آثار باستانی در خلال جنگ و پس از آن، هم اكنون تلاشی بين المللی در سطح باستان شناسان و كارشناسان آثار هنری برای محدود كردن اين ويرانی ها در عراق به وجود آمده است. مسئولان موزه بغداد مجسمه های سنگی خود را در ميان گونی های شنی قرار داده اند تا آنها را از لرزش های ناشی از انفجار محافظت كنند. آنها همچنين روی سقف موزه خود كلمه UNESCO (يونسكو) را نقش كرده اند تا اهميت فرهنگی اين مكان را به جنگنده ها و بمب افكن های مهاجم گوشزد كنند. كاركنان موزه هم اكنون به صورت شبانه روزی در محل موزه زندگی می كنند تا آن را در برابر چپاول احتمالی محافظت كنند، آنها همچنين آموزش ديده اند تا هنگام نياز، آثار باستانی 32 گالری اين موزه را در مدت يك روز به مكانی مخفی منتقل كنند. در سال 1992 مقامات عراقی گزارش دادند كه چهار هزار قطعه اثر باستانی ارزشمند در جريان جنگ خليج فارس از موزه های عراق ناپديد شده اند. تا سال 1998 تنها 20 قطعه از اين آثار به موزه ها بازگردانده شده بود. تحريم های پس از جنگ، توان اقتصادی دولت عراق را برای مرمت و نگهداری آثار باستانی و تصويب قوانينی در جهت حفظ اين آثار محدود كرد. جنگ در افغانستان نيز نتايج مشابهی داشته است. پس از خارج شدن ارتش شوروی سابق و سقوط جمهوری دموكراتيك افغانستان در سال ،1992 حملات گروه های درگير به كابل برای كنترل اين شهر باعث نابودی 70 درصد كلكسيون سكه های بسيار قديمی و نفيس اين شهر شد. در زمان حكومت طالبان نيز اين دولت، آثار باستانی غيراسلامی در موزه كابل را نابود كرد. مردم تنگدست اين كشور نيز همچنان به چپاول سايت های باستانی اين كشور ادامه می دهند. در ايالات متحده، مجموعه داران و كارشناسان آثار هنری، شامل اشتون هاوكينز مشاور قبلی موزه متروپليتن نيويورك، شورای سياست های فرهنگی آمريكا را برای كمك به حفظ و نگهداری آثار باستانی و ميراث فرهنگی عراق تشكيل دادند. اعضای اين شورا اوايل ژانويه با مسئولان وزارت دفاع آمريكا ديدار كردند و نسبت به وجود هزاران سايت باستانی در نقاط مختلف عراق و ويرانی احتمالی آنها هشدار دادند.

كنگره آمريكا و حفظ آثار فرهنگی عراق

نماينده جمهوريخواه ايالت پنسيلوانيا، لايحه ای را به كنگره آمريكا برده است كه در صورت تصويب شدن، تمام افراد حكومتی درگير در جنگ عراق را وادار می كند تا «از وارد آوردن خسارت به آثار باستانی و فرهنگی اين كشور خودداری كنند. » فيل اينگليش نماينده پنسيلوانيا روز 25 مارس اين لايحه را تقديم كنگره آمريكا كرده است و اين لايحه هم اكنون برای تصميم گيری به كميسيون روابط بين الملل ارجاع شده است. به گزارش ميراث خبر در اين لايحه آمده است «تمام كسانی كه از طرف دولت آمريكا در جنگ عليه عراق شركت دارند، بايد تمام اقدامات پيشگيرانه لازم برای حفظ آثار باستانی عراق در جريان جنگ را تا زمان آرام شدن اوضاع به عمل آورند. » در اين لايحه «دستيابی به اهداف آمريكا و نيروهای متحد درگير در جنگ عراق و نيز حفظ جان نيروهای مسلح آمريكا و نيروهای متحد و حفظ جان شهروندان عراقی» مقدم شمرده شده است. اين لايحه تمدن هايی را كه در عراق امروز شكل گرفته اند برشمرده و آورده است شهرها و روستاهای عراق «مكان بعضی از نخستين نشانه های تمدن بشری و بيش از 10 هزار سايت باستان شناسی ثبت شده و ده ها هزار سايت حفاری نشده است. »



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | اجتماعی  |  آرشيو