|

محمد قوچانی : اگر صدام حسين پيشنهاد روس ها و عرب ها را پذيرفته بود و حكومت عراق را واگذار كرده بود چه اتفاقی رخ می داد؟
1 - ايالات متحده آمريكا نمی توانست به عراق حمله كند، شهرهای آن را بمباران و مردمش را بی خانمان كند. حاكم عراق را از ميان ژنرال های آمريكايی منصوب كند و نقشه خاورميانه را دگرگون سازد.
2 - در عين حال جورج بوش می توانست مردمش را اين گونه قانع سازد كه تحت فشارهای او، صدام از صحنه حذف شده و خطر حاكميت يك ديكتاتور مسلح به دندان های شيميايی و اتمی برطرف شده است. بديهی است در اين صورت جنبش های ضدجنگ نيز نمی توانست چنين نوك پيكان خويش را به سوی بوش و جمهوريخواهانی كه يك سال ديگر به آرای مردم آمريكا نياز دارند، بگيرند.
3 - مردم عراق می توانستند تحت نظارت سازمان ملل متحد يا يك اجماع مشروع بين المللی، دولتی انتخاب كنند كه گرچه دموكراتيك بود اما آمريكايی به حساب نمی آمد. رابطه جمهوری عراق و ايالات متحده از وضعيت تحت الحمايگی - حامی پروری خارج می شد و احتمالا به يك دموكراسی مستقل تبديل می شد.
4 - حزب بعث و نزديكان صدام حسين (احتمالا به جز فرزندان او) می توانستند به صورت يك حزب سياسی (و نه نظامی) به حيات خود در عراق ادامه دهند و وضعی مشابه احزاب كمونيست اروپای شرقی و روسيه پيدا كنند. صدام نيز می توانست با تضمين های روسيه، اتحاديه عرب و دولت جديد عراق نه فقط مصونيتی ديپلماتيك دريافت كند بلكه به عنوان مردی كه برای نجات ملتش از هجوم آمريكا تن به قربانی شدن داد در تاريخ بماند.
5 - اتحاديه اروپا از يكسو می توانست افكار عمومی خويش را اقناع كند كه با مخالفت اين اتحاديه و تدابيری چون عزل صدام حسين از وقوع جنگ در خاورميانه جلوگيری كند و از سوی ديگر با وجود ضعفش مقابل امپراتوری آمريكا در برابر نخبگان مالی و سياسی اش سربلند بايستد و بگويد كه از تسلط ابرقدرت آمريكا بر نفت خاورميانه جلوگيری كرده است.
6 - جمهوری اسلامی نيز با احساسی دوجانبه مواجه می شد: از يك جهت مردم ايران بار ديگر به اين نكته پی می بردند كه دموكراسی مفهومی درون زا و برآمده از شرايط تاريخی است و شرايط بين المللی در اين زمينه تنها نقش كاتاليزور و تسريع كننده دارد و از جهت ديگر نيز از همسايگی كامل با مهمترين دشمن خويش (ايالات متحده آمريكا) در امان می ماندند.
7 - سازمان ملل متحد از تكرار سرنوشت سلف خود؛ جامعه ملل نجات می يافت. جامعه ملل كه بر اساس حق برابر اعضا (دولت ها) تاسيس شده بود در برابر تئوری های قدرت محور مورگنتا رنگ باخت و با جنگ جهانی دوم منحل شد و جای خود را به سازمانی بر اساس قدرت نامتساوی ابرقدرت ها و اعضا داد. اينك سازمان ملل نيز در آستانه تحول به صورت نهادی بر اساس قدرت برتر تنها يك ابرقدرت در برابر ابرقدرت های كوچكتر و قدرت های كوچكتر قرار دارد.
8 - به تبع تحول مقدر در نقش سازمان ملل متحد تئوری های روابط بين الملل از جمله تئوری سه جهان چين نيز دچار تغيير می شوند. آمريكا و انگليس و جهان انگلوساكسون به جهان اول، فرانسه، آلمان، چين، روسيه و اروپا به جهان دوم و ديگر كشورها به جهان سوم تبديل می شوند. اگر دموكراسی های تحت الحمايه (افغانستان، عراق آينده و...) را جهان جديدی فرض نكنيم به احتمال زياد همه جهان به لطف اصرار صدام برای دخالت آمريكا در خاورميانه برگرد موافقت و مخالفت با آمريكا رده بندی می شود و هر جهانی (اول، دوم، سوم، چهارم و...) براساس سلسله مراتب مخالفت با آمريكا تعريف می شود.
9 ـ با استقرار ارتش آمريكا بر سر چاه های نفت عراق، ايالات متحده ديگر همتای اوپك ارزيابی می شود. آمريكا خود بزرگترين توليدكننده نفت می شود و قيمت نفت را تعيين می كند. بدين ترتيب حتی چيزی به نام سلاح نفت عليه امپراتوری آمريكا منتفی خواهد شد چه شير نفت در دست همان كسی است كه قرار است سلاح نفت عليه او به كار رود. همچنان كه آب دجله و فرات در دست آمريكاست تا به كار جنگ آينده آب آيد.
10 ـ و سرانجام اتحاديه عرب همچون اتحاديه اروپا بهای انفعال خود را بر سر اصرار صدام برای بقای در قدرت خواهد پرداخت. اينك كه جنگ تا برج و باروی بغداد پيش رفته است اتحاديه عرب تنها به اجلاسی بسنده كرده است تا چه زمان نوبت عربستان و اردن و سوريه برسد.
اين گونه است كه می توان گفت تحولی كه پس از حمله ايالات متحده به عراق در نظام بين المللی شكل خواهد گرفت، قبل از آنكه برآمده از جنگ طلبی جورج دبليو بوش باشد ناشی از تمايل صدام حسين به ماندن بر كرسی قدرت است. و اين دقيقا همان چيزی است كه صدام را از آلنده جدا می كند. شايد صدام نيز چون آلنده دوست دارد كه شهيد شود با اين تفاوت كه آلنده در آغوش تفنگ مرد و صدام در آغوش تخت خواهد مرد. صدام ثابت كرده است كه ديكتاتورها هرگز نمی روند حتی اگر ميليون ها انسان را (و بلكه جهان را) گروگان بگيريد و اين تفاوت جهان بدون صدام و جهان با صدام است. |