Persian Archive

• خجالت بكش آقای بوش
• پوست انداختن
• امروز عراق , فردا دموكراسی
• سخنی با آمريكا
• در انتظار گودو
• وحشت در خيابان ها
• جنگ سقوط بشريت است
• هانيبال الخاص
• بهزاد شيشه گران
• ايران درودی
• انهدام آثار باستانی عراق
• فرهيختگان و جنگ


عليرضا آشوری : فهرست فيلم های خوبی كه سال گذشته ميلادی به روی پرده رفتند البته تعداد زيادی را در بر نمی گيرد و نامزدهای جايزه بهترين فيلم همگی در به دست آوردن اين نامزدی محق جلوه می كند. دو برج قسمت دوم سه گانه «ارباب حلقه ها» ساخته «پتر جكسن» بی هيچ شكی فيلم فوق العاده ای است. درباره «دارودسته های نيويوركی» «مارتين اسكورسيزی» كهنه كار هم نمی توان جز اين قضاوت كرد. «پيانيست» ساخته «رومن پولانسكی» بزرگ نيز به مانند دو فيلم فوق آنقدر مرعوب كننده هست كه به هيچ وجه نمی توان از آن گذشت. به طور كلی سه فيلم فوق به لحاظ عظمت و جذابيت های كلاسيك بصری آنقدر ابعاد عظيم و كوبنده ای دارند كه انتخاب هر سه آنها جزو بهترين فيلم های سال كاملا قابل پيش بينی بود. «ساعت ها» ساخته «استون دالدری» از آن دسته فيلم های محبوب آكادمی است. فيلمی با فيلمنامه قوی، بازی های عالی بازيگران مشهور و موضوعی روانشناسانه و اجتماعی. آكادمی همواره چنين فيلم هايی را دوست دارد ولی «شيكاگو» ساخته موزيكال «راب مارشال» به نظرم شايد ناجورترين وصله در ميان جمع باشد كه اتفاقا برنده جايزه هم شد. فيلمی موزيكال و قديمی نما كه يكباره با استقبال فراوان منتقدان روبه رو شد و جايزه گلدن گلوب را هم از آن خود كرد. بعد از موفقيت «مولن روژ» ساخته «بازلورمن»، «شيكاگو» نشان می دهد كه نوستالژی چقدر می تواند برای موفقيت يك فيلم حربه موثری باشد. منكر ارزش های سينمايی فيلم نيست، ولی جايزه بردن شيكاگو در حضور دارودسته های نيويوركی، دو برج و پيانيست احساسی بدی را القا می كند. مشابه چنين اتفاقی در سال 1998 هم رخ داد، جايی كه در حضور بهترين فيلم دوره كاری «اسپيلبرگ» يعنی «نجات سرباز رايان» جايزه اسكار به فيلم «شكسپير عاشق» رسيد. البته «شيكاگو» فيلم خوبی است ولی...

نكته جالب توجه اينكه آكادمی گهگاه سعی می كند گاف های اين چنينی را به نوعی رفع و رجوع كند. به اين صورت كه به كارگردانی غير از كارگردان فيلم برنده اسكار می دهند. اتفاقی كه البته در تاريخ آكادمی بسيار كم رخ داده است ولی طی يك دهه اخير سه چهار دفعه شاهد چنين چيزی بوده ايم. مثلا سال 98 برای دلجويی اسكار كارگردانی به «اسپيلبرگ» رسيد و امسال هم آكادمی با جايزه دادن به «رومن پولانسكی» كمی تا قسمتی از او عذرخواهی و در عين حال مشكلات اخلاقی او كه سال ها پيش به آنها متهم شده بود را لاپوشانی كردند. نكته آزاردهنده اينجاست كه «پولانسكی» و در كنارش »اسكورسيزی» هر دو سال ها قبل شاهكارهايشان را ساخته اند ولی نصيبی نبرده اند. آكادمی ذوق زده از نامزد شدن «پولانسكی» فورا جايزه را به او می دهد تا مبادا فرصت از دست برود و «پولانسكی» هم به ده ها هنرمندی اضافه شود كه اسكار نبرده مردند و باعث سرافكندگی آكادمی شدند. مثل جوايزی كه به «شان كانری» برای «تسخيرناپذيران» يا «جيمز كابرن» برای رنج رسيد. حقيقت اين است كه «پيانيست» در ميان فيلم های «پولانسكی» اثر فوق العاده ای به حساب نمی آيد، ولی به هر حال يك نكته فرعی سياسی در آن وجود دارد و آن هم برمی گردد به مقوله اردوگاه های آدم سوزی و كشتار يهوديان و... كه آكادمی بارها ثابت كرده علاقه عجيبی به چنين سوژه هايی دارد. وقتی سال قبل در عين ناباوری و بدون وجود هيچ نامزدی كه قدرت برابری با «ارباب حلقه ها» را داشته باشد جايزه فيلم و كارگردانی به فيلم متوسط رو به پايين ذهن زيبا رسيد شايد توقع بيجايی باشد كه فكر كنيم چرا «دو برج» با وجود نامزدهايی قدر از جوايز اصلی نصيبی نبرد؟ البته غير از اين می توانستيم مطمئن باشيم كه به سنت هميشگی آكادمی كه ندرتا يك فيلم علمی ـ تخيلی نامزد جوايز اصلی می شود و اگر تصادفا هم بشود محال است جايزه ببرد. گزارش اقليت هم هرگز جايی در بين نامزدها نخواهد داشت چه رسد به برنده ها. . . و مگر مهم است كه اين فيلم بعد از «فهرست شيندلر» و «نجات سرباز رايان» بهترين فيلم اسپيلبرگ است.

جوايز اسكار فيلمنامه اقتباسی (رونالد هاروود برای پيانيست) و غيراقتباسی (با او حرف بزن نوشته و ساخته پدرو آلمودوار) جوايز كم حرف و حديثی بودند گرچه باز هم فيلمنامه درخشان «ارباب حلقه ها» مثل سال قبل كاملا از قلم افتاد. اما برسيم به جوايز بهترين بازيگر زن و مرد نقش های اصلی و مكمل كه به جرأت می توان گفت همواره تعيين كننده ترين جوايز تاريخ آكادمی بوده اند. تعداد بی شماری بازيگر گمنام و نيمه مشهور بعد از بردن جايزه يك شبه ستاره شدند و دستمزدهايشان سر به فلك كشيد و چه بسيار ستارگانی كه با بردن اين جايزه زندگی كاری متفاوتی يافتند. دم دست ترين نمونه شايد «هالی بری» باشد كه اين همه شهرت و پركاری كه از سال قبل تا به حال به دست آورده شايد غيرقابل تصور باشد و يا «راسل كرار» «نيكلاس كيج»، «آنتونی هاپكينز». . . برای جايزه اسكار بهترين بازيگر نقش اول اگر «ادرين برودی» (پيانيست) ناشناس و گمنام را كنار بگذاريم بقيه نامزدها همگی نام های بزرگی هستند.

«نيكلاس كيج» (اقتباس) مدت ها بعد از «ترك لاس وگاس» دوباره نامزد شده است. حضور «جك نيكلسون» (درباره اشميت) در اين چند ساله اخير چيزی است شبيه حضور دائمی «مارلون براندو» «پل نيومن» و «ال پاچينو» در سال های دورتر «مايكل كين» (آمريكايی آرام) كهنه كار هم نيازی به تعريف و تمجيد ندارد. دوبار اسكار نقش مكمل را ربوده و در كلكسيون افتخاراتش اسكار نقش اول را كم دارد. ولی بی ترديد، بی اغراق و بدون هيچ بحثی بهترين بازيگر امسال «دنيل دی لوييس» بود كه حضوری مافوق تصور در حماسه اسكورسيزی داشت ولی جايزه به «ادرين برودی» رسيد تا شبيه سال 98 تاريخ دوباره تكرار شود. جايی كه يك دلقك ايتاليايی يعنی «روبرتو بنينی» به خاطر زدوبندهای سياسی دو اسكار مهم را از آن خود كرد. البته «ادرين برودی» بازی خوبی را ارائه كرده ولی همان علامت تعجب كذايی اينجا هم وجود دارد. عدم حضور «لئوناردو دی كاپريو» در ليست نامزدهای امسال در حالی كه دو بازی عالی از او ديده بوديم واقعا حيرت آور بود. كما اينكه شايد «تام كروز» به خاطر «گزارش اقليت» و «ريچارد گيد» به خاطر «شيكاگو» می توانستند جزو نامزدها باشند كه نبودند به هر حال بايد شاهد تغيير و تحولی اساسی در زندگی حرفه ای «ادرين برودی» باشيم. اما جايزه بهترين بازيگر نقش اول زن نصيب «نيكول كيدمن» (ساعت ها) شد كه كاملا بحق و قابل پيش بينی بود. «كيدمن» هم از آن جمله بازيگرانی است كه آكادمی منتظر بود به آنها اسكار بدهد و خوشبختانه اين جايزه برای يك فيلم خوب و يك بازی عالی نصيب او شد. بقيه نامزدها يعنی «سلماهايك»، «رنه زلوگر»، «دايان لين» و «جولين مور» هيچ كدام قدرت رقابت با «كيدمن» را نداشتند. اين اتفاق درباره جايزه بازيگر زن نقش مكمل هم رخ می دهد و آكادمی به يكی از همان بازيگران مورد علاقه اش جايزه می دهد يعنی «كاترين زيتا جونز» كه بازی خوبی در «شيكاگو» ارائه كرده است. ربودن جايزه از بين «مريل استريپ»، «كتی بيتس» و «جولين مور» بيشتر بر اين نگرش خاص آكادمی تاكيد می كند وگرنه هر سه بازيگر فوق می توانستند برنده باشند. جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مكمل هم نصيب «گريس كوپر» (اقتباس) می شود كه با توجه به اينكه او جايزه «گلدن گلوب» را هم ربوده بود، بردن اسكار نمی توانست چيزی دور از ذهن باشد مضاف بر اينكه بقيه نامزدهای اين جايزه جز «كريستوفر واكن» (اگه می تونی منو بگير) كه جايگزين «تنيس كوئيد» شده بود بقيه همان نامزدهای گلدن گلوب بودند. جايزه بردن «اد هريس» هم حكايتی مشابه جايزه نبردن رابرت آلتمن دارد. واقعا تعجب آور خواهد بود اگر روزی اد هريس و نيك نولتی اسكار بگيرند آن هم با مواضع تندی كه عليه آكادمی دارند و بی اعتنايی وحشتناكی كه قبال اسكار افتخاری اليا كازان در سال 98 از خود نشان دادند. پل نيومن كبير هم قله ای از زندگی را فتح ناشده باقی نگذاشته و حضورش به نظرم صرفا اعتبار جايزه را بالا برده است وگرنه جايزه نبردن او يا جك نيكلسون يا مريل استريپ ديگر مقوله عجيبی نيست.

جايزه اسكار افتخاری امسال نصيب يكی از همان هنرمندانی شد كه باعث شرمساری كيفی آكادمی بودند و هستند يعنی پيتر اتول بازيگر بزرگ انگليسی. اين جايزه اسكار افتخاری در اصل بهانه ای است برای تجليل از كسانی كه در جای خود اين جايزه را نصيب نبردند. ما هنوز چهره فرتوت و بدن نافرمان كرك داگلاس بزرگ را از ياد نبرده ايم كه به رغم نيمچه سكته ای كه كرده بود، استوار و افراشته آمد و اسكار را گرفت و وقتی آن را گرفت بيشتر حسرت خورديم كه چرا برای «شور زندگی» از جايزه ای كه حق اش بود محروم شد و حالا با پيتر اتول روبه رو می شويم. تقدير از اين شير پير سينمايی انگلستان هم مثل كرك داگلاس و بزرگانی پرشمار چون او نمی تواند ناراحتی ناشی از بی توجهی آكادمی را كمرنگ كند.

اما يك جايزه سابقا حاشيه ای امسال اهميت فوق العاده ای يافت يعنی اسكار بهترين فيلم مستند كه به واسطه برنده پرآوازه اش در متن توجه قرار گرفت. مايكل مور كه به خاطر مستند بی نظير و تكان دهنده «بولينگ برای كلمباين» بدون هيچ حرفی جايزه اسكار را از آن خود كرد امسال حادثه اول مراسم بود. بولينگ برای كلمباين كه موضوع ملتهب و پرسروصدای آزادی حمل اسلحه و پيامدهای مرگبار آن در آمريكا را بررسی می كند در سراسر جهان و از جمله در جشنواره فجر سال گذشته هم مورد چنان استقبالی قرار گرفت كه در مورد يك فيلم مستند اگر نگوييم بی سابقه دست كم بسيار كم سابقه بود. اما مايكل مور جنجالی كه با فيلم خود همه چيز و همه كس را بی رحمانه و بدون سر سوزنی محافظه كاری و خودسانسوری از دم تيغ گذرانده بود بعد از دريافت جايزه اش به سياق فيلمش، با اشاره به تجاوز آمريكا به عراق خطاب به جورج بوش گفت: خجالت بكش آقای بوش!


مهدی يزدانی خرم: وقتی «بيلی پيل گريم»، راوی رمان سلاخ خانه به جنگ می رود و گوشه های آن را روايت می كند، از انبوه بمب ها متعجب می شود. در واقع او بهانه ای برای كاربرد تكنولوژی كشورش در جنگی جهانی است. او خشمگين می شود، خشم از اينكه آمريكا قواعد جنگ را رعايت نمی كند و تلاش دارد تا جنگجوی آمريكايی را صاحب فرهنگ، كشتن جمعی معرفی كند. اين حس تفاوت جويی كه از نوع سياست آمريكايی برگرفته شده ناخودآگاه او را به دايره همان فردمحوری بازمی گرداند. شاهكار ونه گات در همين جا است. اين فردگرايی غيرشهری و صلح طلب، تبديل به فردگرايی خشن می شود كه می كوشد تا با عيان كردن خط بين «من و آنها» غرور ملی و شخص منحصربه فردی را ايجاد كند. اگر آدم های گونترگراس دانسته و آگاه جنگ را به سخره و هجو می كشند، آدم های ونه گات ناخواسته و بدون آگاهی عين خود هجو و كمدی پاروديك او هستند. انسان اروپايی می داند برای چه می جنگد و برای چه جنگ را هجو می كند در حالی كه همتای آمريكايی او در تمام اين مراحل موضوعی بی تكليف، معلق و شايد مزاحم به نظر بيايد. او صاحب حق شده است و اين حق را خود وی تعيين كرده و حالا می خواهد آن را اعمال كند. ونه گات می نويسد: «... حيات آدمی پديده ای يگانه است و هيچ كس حق ندارد حق زيستن را از كسی بگيرد! اما هيچ كس حق ندارد ستمی را كه ديگران بر او رواداشته اند بر ديگران روا دارد، كه آن را دستاويزی كند و خلقی را از حق زيستن محروم كند.»

3 ـ آمريكايی خشن: با توجه به اين فضای ترسيم شده، تولد خشونت از جنس آمريكايی در اوج خود است. وقتی اين انسان از جهان پيرامون ترسی عميق را به خود راه داد دچار جنونی غيرانسانی می شود. ونه گات تزريق اين ترس را توسط حكومت های مختلف آمريكا مهم ترين علت خشونت آمريكا می داند. اگر اروپا و يا آسيا با يكديگر می جنگند نوعی دوره تاريخی طولانی را در كنار هم بوده اند بنابراين بر وجود و اعمال يكديگر واقف هستند و ثمره مدرنيته اروپايی را می شناسند. اما انسان آمريكايی آن تاريخ و همزيستی را ندارد. بنابراين وقتی ترس را در خود باور می كند، ديگر دچار ازهم گسيختگی روانی می شود. بر اعمالش تسلط ندارد و حالا می خواهد بكشد اما كشته نشود! اينكه در اين خط و روال پارودی و شی وارگی به وجود می آيد بحث ديگری است. جنس اين ترس نوعی است كه به توهم منتهی می شد. اين توهم حتی در زندگی بعد از جنگ هم با او همراه است. اينكه هر آن ممكن است انتقام گرفته شود. روحيه فردگرايی بحث شده باز هم باعث می شود كه اين انسان خود را در مقابل جهان خشن مقابل تنها و بی پناه بداند و از آن بترسد. زمان متوقف شده و او سلاح بر دست با عرقی دائمی بر پيشانی «در بعد زمان تكه پاره می شود». آن وقت است كه او قطعات وجودی اش را گم كرده و خود را در نظم دادن به ذهنش ناتوان می بيند ديكتاتوری سياسی آمريكايی زاده شده و می كوشد به اين ذهن نيمه ديوانه نظمی خاص بدهد. ونه گات در تبارشناسی خشونت آمريكايی با توجه به زمينه های آن دو مؤلفه اصلی و دو نوع خشونت را برجسته تر روايت می كند: نخست خشونت جنگی است كه خود به دو نوع ذهنی و عينی تقسيم می شود: در زمينه خشونت عينی اين انسان آنچنان تفاوتی با ديگران ندارد او وظيفه جنگيدن دارد اما اين بعد وقتی در كنار خشونت ذهنی قرار می گيرد، حيرت آور می شود. او در ذهن خود به دنبال تلخ ترين روش كشتن می گردد، برای اين امر تئوری می سازد، تعريف می كند و اجرا می نمايد.

ذهن او از منطق شهری و روزمره خارج شده و درگير صبغه ای ناتوراليستی می شود. فشارهای فردگرايی و مبارزه با طبيعت وحشی و خشن به همراه تعاليم دولتمردان آمريكا از او يك هيچ انگار تمام عيار می سازد. او وقتی با اين تعريف كه: «بكش وگرنه كشته می شوی» روبه رو می شود، هويت را فراموش كرده و در قالب همان سياست تظاهر، رخت وحشی گری می پوشد. بيان دومين نوع خشونت آمريكايی انسان ونه گات يكی از شاهكارهای قصه روانشناختی به شمار می رود. اين انسان لجام گسيخته در انبوه خشونت دچار حس مرگ باوری سختی شده كه حتی جهان غيرجنگی او را نيز فرا می گيرد. او در روايت از مردن ديگران با «بی تفاوتی» روبه رو است. يعنی ارزش زنده بودن و حيات در رديف آتش زدن يك سيگار قرار می گيرد. حتی خاطرات، دوستان و حتی خود او نيز ارزشی ندارند و روايت اين انسان صريح، سرد، بدون صحنه پردازی و بسيار خشن است. او از خشونتی عملی به زبان خشن می رسد. اين زبان با طنز خود جهان و مؤلفه هايش را بی ارزش و غيرقابل اعتنا می شمارد و چون خود در دل همين جهان روايت «می شود» كابوس مردن و تباهی او را نيز فرو می بلعد. او هيچ بهانه ای برای رفتارهای متعددش نمی يابد و در آخر با همان زبان خشن دچار روايتی ابلهانه، پاروديك و ضدقهرمان و اصلا ضدانسانی می شود. ونه گات در شب مادر می نويسد: «شر بخش عمده وجود هر انسانی است كه دچار نفرت بی حد و مرزه، شر بخش عمده وجود هر آدمی هست كه خداوند را شريك نفرت خودش می داند. شر آن بخش از وجود انسان است كه هر نوع زشتی برايش جذاب و زيبا است» كورت ونه گات جونير اين نابغه آمريكايی در جهان داستانی خود موجودی مفلوك به نام آمريكايی جنگجو را روايت می كند. موجودی كه نفرت از ديگران موجب نفرت از خود نيز شده است. در اين دايره او ديگر هيچ چيز را نمی شناسد و حافظه تاريخی و انسانی شخصی و جمعی را فراموش می كند. ونه گات می گويد: نفرت بی قيد و شرط به هيچ وجه بهانه خوبی برای جنگ نيست. » در پايان: در اين گفتار كوشيدم تا گوشه ای از انسان آمريكايی ونه گات را تفسير كنم. انسانی كه هر روز او را می بينيم و بی تفاوتی دردناكش نسبت به انسان را درك می كنيم. ونه گات از جمله نويسندگانی است كه اين انسان را تعريف دولت های آمريكايی می داند. بلی رسم روزگار چنين است!...


ترجمه رضا سادات : اسلواژ زيزك پژوهشگر ارشد موسسه جامعه شناسی دانشگاه ليوبليانا، در اسلوونی و استاد مدعو دانشگاه های كلمبيا، پرينستون و نيواسكول در آمريكا است. او دكترای فلسفه خود را از دانشگاه ليوبليانا و دكترای روانكاوی اش را از دانشگاه پاريس گرفته است.او يك فيلسوف و منتقد فرهنگی است كه شهرت جهانی اش را از كاربست نظريه لاكان در خوانش فرهنگ عامه يافته است. هم اكنون در موسسه تحقيقات پيشرفته انسانی در شهر اسن آلمان مشغول به فعاليت است.

تنها دليل قابل قبول و مناسبی كه برای جنگ عليه عراق مطرح می شد در اظهارات كريستوفر هيچنس انعكاس يافته است: اكثر عراقی ها قربانيان صدام هستند و احتمالا از اينكه از شر او خلاص شوند واقعا احساس شادمانی و خشنودی خواهند كرد. او آنچنان مصيبتی برای ملت خود تلقی می شود كه غلبه آمريكايی ها بر او در هر شرايطی تداعی كننده دورنما و آينده ای به مراتب روشن تر در برابر تداوم حاكميت صدام خواهد بود. ما در اينجا از آوردن دموكراسی غربی به عراق سخن نمی گوييم و منظور تنها به پايان رساندن كابوسی است كه نام صدام حسين را بر خود دارد. برای اين اكثريت، نگرانی هايی كه از سوی ليبرال های غربی مطرح می شود اظهارات خيالی اغراق شده ای بيش نيست. آيا اينان واقعا به اينكه مردم عراق چه احساسی دارند اهميت می دهند؟

به همين سياق من بسياری از چپگراهای غربی را در اوايل دهه نود ميلادی به ياد دارم كه با غرور رجز می خواندند «يوگسلاوی هنوز زنده است» و از من به دليل پشت كردن به تنها شانس حفظ يوگسلاوی تحت حمايت ميلوشويچ انتقاد می كردند. من هميشه در پاسخ به اين انتقادات می گفتم هنوز آمادگی ندارم به گونه ای زندگی كنم كه مايه نااميدی چپ ها و امحای روياهايشان را فراهم نياورد. رويكردهای اندكی را می توان يافت كه از تلاش يك تحصيلكرده و نخبه آكادميك غربی ابلهانه تر باشد كه با غرور ديدگاه های اتباع اروپای شرقی تحت سلطه كمونيسم سابق، كه دلش برای دموكراسی ليبرال غربی و كالاهای مصرفی می تپد را رد می كند يا ادعای درك و فهم آن را دارد. هر چند گذر از اين مرحله و دستيابی به اين ايده كه عراقی ها زير پوست شان، انسانی چون ما هستند و دقيقا خواستار همان چيزهايی هستند كه ما خواهان اش هستيم، آسان به نظر می رسد. تمام آنچه ما نياز داريم اين است كه به اين مردم فرصتی بدهيم، آنها را از محدوديت هايی كه به آنان تحميل شده است رها سازيم؛ و سپس آنها در اين رويای ايدئولوژيك به ما خواهند پيوست. يكی از مقامات آمريكايی عبارت «انقلاب كاپيتاليستی» را برای توصيف آنچه اكنون آمريكاييان انجام می دهند مورد استفاده قرار داده است: «صدور اين انقلاب به همه جهان» آنها اكنون به جای مهار دشمن به موضعی تهاجمی تر روی آورده اند.

درست به سان اتحاد جماهير شوروی سابق، اكنون ايالات متحده كشوری است كه پرچمدار انقلاب جهانی است. بوش اخيرا اعلام داشت: «آزادی كه ما به جهانيان هديه می دهيم تحفه ای نيست كه آمريكا به دنيا داده باشد بلكه موهبتی از جانب خدا برای نسل بشر است. به واقع اين ايالات متحده است كه دست بر قضا انتخاب شده تا وسيله اعطای اين موهبت باشد.» صلح طلبی انتزاعی و مطلق حماقتی ذهنی است و به لحاظ اخلاقی هم مقبول و پذيرفته نيست. يكی بايد در مقابل مخاطرات قيام كند. بی شك سقوط صدام از آلام اكثريت مردم عراق خواهد كاست و رياكاری های ليبرالی می تواند اكثر ادله ای كه در محافظت با جنگ طرح می شود را لوث كند اما با اين همه يورش كنونی و تصرف عراق كماكان خبطی بزرگ است زيرا كسی كه هدايت اين روند را بر عهده دارد موجب می شود تمامی اين پروسه غلط به نظر برسد. اين چيزی نيست كه به جنگ يا صلح كوتاه مدت مرتبط باشد بلكه علت اين نارضايتی ها اين است كه احساس می شود در مورد اين جنگ زوايای تاريك و چيزی وجود دارد كه چندان درست به نظر نمی رسد، اينكه با اين جنگ برخی شرايط به طور اجتناب ناپذيری تغيير می كند.

يكی از تكان دهنده ترين بيانات ژاك لاكان اين است كه حتی اگر آنچه مردی حسود در مورد زن جفاكار و خيانت پيشه خود می گويد درست باشد هم باز حسادت او بيماری است. امروز بايد همين نكته را در مورد ادعايی كه می گويد: «صدام تسليحات كشتار جمعی دارد» صائب و جاری دانست. حتی اگر اين ادعا درست باشد (كه احتمالا تا حدودی هست) با توجه به موضعی و جايگاهی كه اين موضع از آن مطرح می شود می توان در صحت اش ترديد روا داشت. اين ادعا به همان اندازه كه به تسليحات كشتار جمعی عراق باز می گردد به نفت نيز ارتباط پيدا می كند. همان طور كه ويليام كريستول و لورنس كاپلان اخيرا در مقاله خود تحت عنوان «جنگ باعراق» با شور و حرارت نوشتند اشغال عراق به همان اندازه تسليحات كشتار جمعی و نفت تابعی از نقشه های موجود برای آينده خاورميانه است، اين همه به نقشی باز می گردد كه ايالات متحده در نظر دارد در قرن بيست و يكم ايفا كند.هيچ كس نمی تواند با اين ايده و ديدگاه مخالفت كند كه اكنون آينده جامعه بين المللی علت پشت پرده تحولات در عراق است؛ يعنی قوانين جديدی كه به نظام بين المللی شكل خواهد بخشيد و اينكه نظم نوين جهانی چگونه خواهد بود. ما در ميانه انقلابی خاموش هستيم كه در آن قوانين نانوشته ای كه منطق پايه بين المللی را تبيين می كنند در حال تغيير است.

واشنگتن، گرهارد شرودر صدراعظم آلمان، كه براساس اصول دموكراتيك به قدرت رسيده، را به دليل اتخاذ موضعی ضدجنگ كه اكثريت آلمانی ها پشتيبانی اش می كنند، سرزنش می كند. براساس نظرسنجی های صورت گرفته در تركيه 94 درصد مردم مخالف حضور آمريكايی ها در كشورشان برای جنگ عليه عراق هستند. در اينجا دموكراسی كجاست؟ آنانی كه در نقش حاميان و محافظان جهانی دموكراسی ظاهر می شوند، هم زمان آنانی هستند كه به شكل موثر در تضعيف دموكراسی دست دارند. لازم است به ياد آورد رژيم كنونی عراق حاكميتی به غايت سكولار است كه ارتباطی با بنيادگرايی پرطرفدار و شايع در برخی كشورهای اسلامی ندارد.

شكی وجود ندارد كه صدام صرفا شفاها از احساسات پان عربيسم اسلامی و آن هم به طور سطحی حمايت به عمل می آورد. همان طور كه گذشته او به وضوح نشان می دهد او رهبری متعصب و تشنه قدرت است و هر جا كه لازم باشد رنگ عوض می كند و متحدان گذشته را پشت سر می گذارد. در ابتدا او به اميد دستيابی به منابع نفتی به ايران يورش برد و بعدا به دليلی مشابه به كويت حمله كرد كه اين اقدام موجب شد متحدان قبلی او ائتلافی عليه اين كشور تشكيل دهند. صدام بنيادگرايی نبوده و نيست كه مبارزه با «شيطان بزرگ» ذهن اش را پر كرده باشد. آنچه واقعا در نتيجه تصرف و اشغال عراق از سوی آمريكا به منصه ظهور خواهد رسيد جنبشی ضدآمريكايی و بنيادگرايانه خواهد بود كه عراق را به ساير جنبش های مشابه در ديگر كشورها مرتبط خواهد ساخت.

آيا اشغال مستقيم نظامی يك كشور بزرگ و كليدی عرب از سوی آمريكا نمی تواند موجب در گرفتن واكنش هايی در جهان و افزايش انزجار نسبت به آمريكا شود؟ از همين حالا می توان هزاران جوان را مجسم كرد كه آرزوی تبديل شدن به بمبگذاران انتحاری را در دل می پرورانند و اينكه چطور اينان موجب می شوند دولت آمريكا ناچار شود وضعيت هشدار و آماده باش امنيتی دايم برقرار كند. در اين مرحله نمی توان در برابر اين بينش های پارانوئيدی اغوا گرانه مقاومت كرد كه افراد گرداگرد بوش اين همه مخاطرات را می دانستند و از تخريب دوجانبه ای كه در راه است مطلع بوده اند و شايد اين علت اصلی تمامی اين عمليات است. آيا ممكن است هدف اصلی جنگ با ترور خود جامعه آمريكايی باشد؟ و انگيزه واقعی پس پرده سامان دادن به اين جامعه دچار اغتشاش و افسارگسيخته باشد؟

پنجم مارس گذشته در برنامه مرور مطبوعاتی پت بوچانان در شبكه NBC تصويری از خالد شيخ محمد، مرد سوم القاعده به نمايش درآمد كه در لباس زندانيان با كبودی هايی كه با تلاش نه چندان زياد قابل شناسايی بود و از اين حكايت داشت كه مورد شكنجه قرار گرفته است به نمايش درآمد. پت بوچانان كه تند تند سخن می گفت پرسيد: «آيا اين مرد را كه همه نام ها و جزئيات همه طرح ها برای حمله به آمريكا در آينده را می داند می توان برای كسب اطلاعات مورد شكنجه قرار داد؟» نكته نگران كننده اين بود كه تصوير محمد خالد پيش از هر جوابی، پاسخ اين سوال را ارائه می داد. ترديدی وجود ندارد كه پاسخ ساير كارشناسان و بينندگان اين برنامه به اين سوال به طور فزاينده ای آری خواهد بود. اينها نشانه هايی است كه به ما می گويد بهتر است زياد خود را سرگرم جنگ كلمات و منازعات فرعی نكنيم: مباحثات بر سر اينكه صدام تا چه حد خبيث است يا اينكه جنگ چقدر هزينه در بر خواهد داشت و حتی اينكه روند غلبه بر حاكميت او و اشغال عراق در چه وضعيتی قرار دارد. تمركز ما بايد بر اين نكته باشد كه چه تحولاتی در فرهنگ جهانی در حال شكل گرفتن است و از خاتمه جنگ با ترور چه جامعه ای ظهور خواهد كرد. نتيجه نهايی اين جنگ تحولی جدی در نظم سياسی و فرهنگی جهان خواهد بود.


ترجمه علی معظمی : در تلاش برای فراهم كردن تصويری لازم از مباحث راجع به سياست خارجی ايالات متحده، نشريه نيشن (Nation) از چند تن از روشنفكران غيرآمريكايی خواست تا نظرات خود را بگويند. آنچه می خوانيد ترجمه چهارمين اين نظرخواهی ها است كه مصاحبه ای با يورگن هابرماس، استاد ممتاز فلسفه دانشگاه فرانكفورت است. اين مصاحبه در شانزدهم دسامبر 2002 در نيشن چاپ شده است.

موضع شما در قبال جنگ قريب الوقوع با عراق چيست؟

ايالات متحده نبايد بدون پشتيبانی صريح سازمان ملل به جنگ برود.

چه شرايطی بايد برآورده شود تا شما از اقدام نظامی عليه بغداد حمايت كنيد؟

شرايط قطعی همان هايی هستند كه در آخرين قطعنامه شورای امنيت مشخص شدند و تفسير برآورده شدن اين شرايط هم بر عهده همين شورا است. در هر صورت بدون تعهدی بلندمدت - و ديدگاهی واقع گرايانه - برای درگير شدن با تمركز انفجارآميز منحصر به فرد مسائل در خاورميانه، نبايد به اقدام نظامی متوسل شد. صرف اينكه صدام حسين در قصرهايش بمباران شود و «پاكسازی» به ديگران سپرده شود كارساز نيست.

شما از جنگ خليج فارس در سال 1991 پشتيبانی كرديد.

بله، تصرف كويت به وسيله عراق شكستن قوانين بين المللی بود، و به علاوه صدام اسرائيل را به جنگ شيميايی تهديد كرد.

از دخالت ناتو در كوزوو در سال 1999 هم پشتيبانی كرديد.

چون شورای امنيت به بن بست رسيده بود، در اين مورد توجيه مسئوليت بسيار سنگين تری وجود داشت. قتل عام سربرنيتسا عقيده مرا تغيير داد. جامعه بين المللی برای مقابله با جنايت عليه بشريت بايد بتواند، در صورت از ميان رفتن ساير احتمال ها، حتی از نيروی نظامی هم استفاده كند. در آن زمان، به سادگی می شد تفاوت های مشخصات ملی را برای توجيه ديد. در اروپای قاره ای حاميان دخالت، رنج بسيار كشيدند تا همان استدلال های ضعيف متكی به قوانين بين المللی را با نشان دادن اين نكته سرپا نگاه دارند كه اين اقدام برای تقويت آن چيزی است كه آنها آن را به عنوان انتقال از قوانين ملايم بين المللی به سوی يك رژيم حقوق بشری كاملا الزام آور می ديدند، اين در حالی بود كه هواداران اقدام، چه در ايالات متحده و چه در بريتانيا بر همان سنت ملی گرايی ليبرال خود ماندند. اينها به «اصول» يك نظم جهانی آينده متوسل نمی شدند، ولی راضی شدند كه خواسته هايشان برای شناسايی چيزی كه به عنوان نيروی «ارزش ها»ی ملی خودشان می شناختند، را اعمال كنند.

شما موضع امروز خود در قبال عراق، را در مقايسه با مواضع پيشين تان چگونه می بينيد؟

جناح های داخل هيأت حاكمه آمريكا احتمالا به دلايلی روشن می خواستند كه به هر صورت رژيم عراق تغيير كند. اما درك عمومی از اين مقوله تا بعد از واكنش بوش به يازده سپتامبر با اعلاميه «جنگ» عليه تروريسم تغيير نكرده بود. از آنجا كه يك دولت تنها عليه دولت های ديگر می تواند وارد جنگ شود، پس باز تعريف فوری از پديده نوعا جديد، با عباراتی آشنا ولی گمراه كننده راهی را برای پاسخ دادن به توقعات مردم پيش می كشيد كه «كاری دارد می شود» از آن زمان تاكنون به نظر می آيد كه سياست خارجی بوش در انقياد ملاحظات داخلی بوده است.مداخله در افغانستان توانست برای مدتی بی تناسبی فلج كننده ای را كه پيش آمده بود، با به ميان آوردن ماشين فوق پيشرفته يك ابرقدرت تا دندان مسلح در برابر شبكه پراكنده دشمنانی مكار، كنار بزند. وضعيت آزاردهنده ای كه نمی شد از پس آن برآمد، با الگوی جنگ با دشمنانی كه شما می توانيد بر آنها مستولی شويد جايگزين شده بود. اما عراق افغانستان نيست. با وجود اعلاميه های دولتی، هيچ شاهد واضحی كه دال بر دخالت عراق در عمل تروريستی مشخصی باشد وجود ندارد.

شما نقش ايالات متحده را در مرحله كنونی جهان معاصر چگونه می بينيد؟

چيزی كه بيش از همه مرا نگران كرد «استراتژی امنيت ملی» جديد حاكمان ايالات متحده بود. با اين سند تحريك آميز، يك ابر قدرت برای خود حق حمله بازدارنده عليه هر كس را كه به اندازه كافی مشكوك به نظر برسد، به رسميت می شناسد؛ به علاوه، اين سند تصميم اين ابر قدرت را برای بازداشتن هر رقيبی حتی از رسيدن به موقعيتی معادل با خود را اعلام می كند. در گذشته ای نه چندان دور، نسلی از آلمانی های جوان كه به وسيله سربازان آمريكايی از رژيم نازی نجات يافته بودند، به پديد آوردن و تمجيد از ايده آل های سياسی ملی ای پرداختند كه خيلی زود به نيروی پيش برنده در تاسيس سازمان ملل و برگزاری دادگاه های نورمبرگ و توكيو انجاميد، يكی از نتايج اين امر اين بود كه قوانين قديم بين المللی تحول يافت؛ با محدود كردن حاكميت دولت های ملی، با لغو مصونيت مقامات دولتی در مقابل پيگردهای فراملی، و با گنجاندن جنايات بی سابقه در قوانين جزايی دادگاه بين المللی. حال آيا همين ملت بايد نسبت به اصلاح دستاوردهای داخلی كردن قانونی «وضع طبيعی» در ميان ملت های متخاصم بی تفاوت بماند؟

ديدگاه شما درباره روابط آلمان و آمريكا در اين زمان چيست؟

منش زورگويانه بوش، رامسفلد و ديگران در قبال اعضای دولت آلمان مرا به ياد دعوای آدم بزرگ ها در حياط مدرسه می اندازد.شرودر در رد كردن تغيير تلويحی سياست بوش در قبال عراق محق بود، يعنی تغيير سياست از هدف اعلام شده «خلع سلاح» به «تغيير رژيم». با اين حال او بايد بر خواست بی قيد و شرطش برای گردن نهادن به اقتدار سازمان ملل بيشتر تاكيد می كرد. من همچنين با تلاش مكرر يوشكا فيشر برای رسيدن به تشكل چهارگانه - ايالات متحده، روسيه، اتحاديه اروپا و سازمان ملل - برای تلاش مشترك جهت رسيدن به يك قطعنامه صلح پايدار در مورد منازعه بين اسرائيل و فلسطينی ها موافق بودم. اين منازعه ريشه هايی نيز در تاريخ آلمان و اروپا دارد. از زمان تشكيل دولت فدرال همبستگی با اسرائيل، مستقل از اينكه چه كسی بر سر كار باشد، قانونی نانوشته بود و اين امر تاكنون نيز ادامه داشته است. انتخابات اخير ملی ما [در آلمان] بار ديگر ثابت كرد كه يهودستيزی، در حال حاضر، خطری در ميان گستره ملت به حساب نمی آيد.

درباره روابط بين ايالات متحده و اروپا به طور كلی چه می گوييد؟

بسياری از آمريكايی ها هنوز هم به ابعاد و چند و چون دافعه فزاينده، اگر نگوييم رنجش آور، سياست های حاكمان فعلی آمريكا در قبال اروپا، از جمله بريتانيا، پی نبرده اند. فاصله عاطفی [بين آمريكايی ها و اروپايی ها] ممكن است بيش از هر زمان ديگری پس از جنگ جهانی دوم افزايش يابد. برای مردمانی چون من، كه هميشه در يك چپ نزديك به آمريكا دسته بندی شده ايم، مهم است كه مرز واضحی بين انتقاد از سياست های حاكمان آمريكا از يكسو و جريان فزاينده متعصبانه ضد آمريكايی از سوی ديگر رسم كنيم. يادآوری دوره جنگ ويتنام نشان می دهد برای اين منظور مفيد خواهد بود كه مخالفت اروپاييان بتواند با جريان مشابه در آمريكا پيوند برقرار كند و يكی شود. در قياس با سال ،1965 بايد گفت كه امروز رودربايستی مانع اين امر می شود.

شايد نوعی ارتباط كه از نظر نظام مند بودن به هم ريخته است بين ايالات متحده و اروپا در جريان باشد. من از اين امكان چيزی نمی دانستم تا اينكه يكی از دوستان آمريكايی سعی كرد به من توضيح دهد كه او نسبت به ديدگاه جهانی افراد پرنفوذی چون پل ولفوويتز چه نظری دارد. آن گونه كه او توضيح می داد، آنها خود را به مثابه مدافعان حقيقی ايده آل های جهان گرايانه می انگارند. اروپايی ها، كه هميشه مظنون به يهودستيزی بوده اند، را اين گونه می بينند كه گويی به واقع گرايی بازی قدرت خودخواهانه قبل از 1945شان باز می گردند در حالی كه آمريكايی ها و بريتانيايی های شجاع دارند با شتاب خود را برای رسيدن به اهدافی مشابه اهداف جنگ جهانی دوم آماده می كنند. از اين ديدگاه [يعنی ديدگاهی كه به امثال ولفوويتز نسبت داده شد] تنها آنگلوساكسون ها متعهد به دفاع از ارزش های جهانی دموكراسی و آزادی در مقابل «شرارتی» هستند كه اكنون در دولت های «بی سروپا» تجسم يافته است. اگر اين درواقع بيش از يك كاريكاتور باشد، ما احتمالا نيازمند بحثی درباره خطاهای قابل توجه و معيارهای آن چيزی هستيم كه بايد به مثابه «ملی گرايی ليبرال» و «جهان گرايی» با آن مقابله كنيم.


احمد غلامی : فروريزی بمب های ده تنی بر سر خانه های كاه گلی نيم تنی تراژدی سال 2003 است. تماشای دو گروه درگير جنگ سربازان آمريكايی با آن تجهيزات عجيب و غريب و سربازان و مردمان گرسنه و فقير عراقی با كودكانی كه پيژامه پاره بر تن دارند پارادوكس دنيای مدرن است. انسان امروز، انسان عجيب و غريبی است. درست وقتی كانال تلويزيون را عوض می كنی و می بينی منچستر با تيم چلسی مسابقه می دهد و استاديوم مملو از شادی و هيجان است، سرباز انگليسی در عراق می جنگد يا می كشد يا كشته می شود. ما ياد گرفته ايم همه چيز را نظاره كنيم. احساس های آدم امروز در تلاطم و دگرگونی است، بين زشت و زيبا، خوب و بد، كثيف و... آيا اين تلاطم ها، اين تضادها، نتيجه اش آگاهی است، يا بی خيالی دنيای جديد؟ ناظر «بی»خيالی كه اگر «با»خيال هم باشد كاری از دستش برنمی آيد جز رنج كشيدن. آيا همه ما بالاخره بی خيال می شويم؟

بعد از ديدن فروريزی بمب های آمريكايی بر سر كودكان بی پناه عراقی اولين احساسی كه به سراغ آدم می آيد، احساس يأس و نااميدی است. يأس و نااميدی از بشر امروز. احساس حيرت از جهانی كه در آن ميلياردها نسخه كتاب چاپ و منتشر می شود، هزاران هزار فيلم ساخته می شود در ارتقای احساس آدمی و در تكامل آدميت، و ميليون ها آلبوم موسيقی زبان مشترك آدم امروز است. ما با موسيقی زبان مشترك يكديگر را يافته ايم. موسيقی افغانستان، موسيقی جاز آمريكايی، موسيقی غنی دنيای عرب و موسيقی های بزرگ كلاسيك انگليس. با وجود اين ها حيرت انگيز نيست در جهانی اين چنينی، عاقبت كار ما با بمب و موشك حل شود نه با شعر نه با موسيقی نه با ديالوگ بين ملت ها و دولت ها؟ حيرت نمی كنی از اين بشر؟ آيا بشر امروز در اين تلاطم ها، به بی خيالی رسيده است؟ معناباختگی دنيای مدرن؟ آيا هنر فقط سرگرمی و بازی آدم های دنيای مدرن است؟ يا هر كس كار خودش را می كند؟ فروريزی بمب های ده تنی و شكوفايی هنر در اين روزگار نشان داد كه ما در اوج انسانيت بدويت خود را همواره بر دوش می كشيم. اين سرباز آمريكايی امروز، با سرباز قرون وسطی چه تفاوتی دارد؟ فقط تجهيزاتش كامل تر است، اما قوه تخيل و ادراكش دست نخورده باقی مانده. اين سياستمدار با سياستمدار قرون وسطی چه تفاوتی دارد؟ فقط نوع حرف زدن و لباسش تغيير كرده است؟ زير آن همه مدارا و سازش آن همه ديالوگ های دلنشين، عاقبت زور قدرت برهنه نهفته است. در سال 2003 ميلادی نيز فقط می شود با زور نتيجه گرفت والا غير اين همان احساس حيرت است. حيرت از وضعيت متضاد آدم امروز. آدم متمدن امروز كه هم به كره ماه می رود و هم مثل بربرها خونخوار و خونريز است.

اينان وارثان معناباختگی دنيا هستند. اين همه موسيقی برای دل ها نواخته شد، ثمره اش برای سياستمداران هيچ بود. دنيا در سياستمداران خود بايد تجديد نظر كند. دوره سياستمداران كلاسيك به پايان رسيده. سياستمداران كلاسيكی كه آدم ها را چون داستان های كلاسيك سياه و سفيد می بينند، دنيا تبديل شده است به خير و شر. خير كسی است كه زور دارد و شر كسی است كه مظلوم و فقير است. سياستمداران كلاسيك با تفكرات پيشينی خود می خواهند همه چيز را با روش های كهنه خود حل كنند و نظرشان را كارسازتر نشان دهند. اين سياستمداران كلاسيك نه تنها خطر بزرگی برای جهانند كه برای كشور خودشان خطر بزرگتری به حساب می آيند. دوره سياستمدارانی كه همه چيز را سياه و سفيد می بينند به سر آمده. اگر اينك هم با بمب های خود بازگشته اند، در عرصه سياست نجات نخواهند يافت آنان ابزاری موقت هستند برای يك انديشه ديگر. آيا استفاده موردی از اين سياستمداران كلاسيك كه با دنيای مدرن و ابعادش بيگانه اند چاقويی دودم نيست؟


محسن بهمنی : مور در فيلم خود به اين نكته اشاره می كند كه لاكهيد مارتين از كارخانه های غول پيكر اسلحه سازی آمريكا، بزرگ ترين كارفرما در ليتل تون (كلرادو) است و دبيرستان كلمباين نيز كه در سال 1999 شاهد آن حادثه تراژيك و فضاحت بار بود در اين شهر واقع شده است. (حادثه ای كه ايده اوليه فيلم مور از آن گرفته شد.) و يا آنكه قتل عام فجيع دبيرستان كلمباين دقيقا در همان روزی اتفاق افتاد كه كوزوو شديدا مورد حملات هوايی آمريكا قرار گرفت.

مور مسئله خشونت و ترس در جامعه آمريكا را بغرنج ارزيابی می كند و ادعای هميشگی محافظه كاران را در قبال اعتقاد به نقش مهم هاليوود در ترويج خشونت و اثربخشی كلان آن در ساختار فرهنگی زندگی آمريكايی مطرود می شمارد. وی سپر بلا قرار دادن «مارلين ملسون» شاهزاده هاردراك (Hard Rock) را در جريان حادثه كلمباين ساده لوحانه تلقی می كند. «چه كسی گفته خشونت برای آمريكايی ها پيش پا افتاده است؟ نخستين انقلاب ملی آن ها در اواسط دوران هراس آور برده داری و مبارزه 300 ساله با سرخپوست ها اتفاق افتاد. آمريكايی ها شاهد فجيع ترين جنگ داخلی در تمام طول تاريخ بودند و پس از آن هم درگيری 50 ساله بين سرمايه داران و كارگران رخ داد و بعد قتل عام هزاران سياه پوست از سوی ماموران خودگمارده دولت. تمام اين ها نشان دهنده فرهنگ خودستايانه آمريكايی است. »

و نيز علاقه افراطی آمريكا به اين سياست كه كالاها و مصنوعات آمريكايی را با برچسب جهانی به ديگر كشورها صادر نمايد تا پروژه جهانی سازی آمريكايی بيش از پيش در جهت منفعت هويت چهل تكه اين كشور حركت نمايد. در واقع متهم اصلی گسترش فرهنگ ترس در آمريكای امروز از ديدگاه مور تمركزگرايی راديكالی رسانه ها بر حوادث و پديده های خشونت بار مانند هجوم زنبورهای مرگبار و يا قطع برق در سال 2000 است. بولينگ برای كلمباين نيز با نمايش صحنه هايی از دبيرستان كلمباين، مراسم اهدای جوايز به چارلتون هستون، مرد جوانی كه با استفاده از كتاب آشپزی آنارشيست ها بمب ناپالم دست ساز طراحی می كند و. . . ، عميقا بر اين ديدگاه تاكيد می ورزد.

2 - ريچارد ليكاك در جايی نوشته است: «من از رابرت فلوهرتی (مستندساز بزرگ انگليسی) آموختم، روند فيلمسازی نوعی مكاشفه است و نه تصويرگری. » فلوهرتی با چنين تفكری، در آثارش تمام تلاش خود را برای نزديكی به عينيت مطلق می نمايد و با كشف عناصر شكل شناسانه و بارور كردن دغدغه های ذهنی خود در حين فرآيند آفرينش هنری به ساحتی بكر و بداهه قدم می گذارد. از سوی ديگر نظريه كسانی چون ژان روش و ژرژ فرانژو (مستندسازان فرانسوی)، روبرتو روسلينی (فيلمساز كبير ايتاليايی) و رابين وود (منتقد انگليسی) مطرح است. در هنر چيزی به عنوان عينيت مطلق وجود ندارد. چرا كه مثلا در فيلمسازی هر گامی نياز به تصميم گيری های پيشين دارد. (مانند جايگاه دوربين، زمان حركت آن، زمان و مكان برش) هر چند در سطح نازل آگاهی سينمايی، هر اثری كه فيلمبرداری آن رنگ و رو رفته جلوه كند (امری كه آشكارا نمی تواند نمايانگر عينيت باشد) مستند و واقع گرايانه خوانده می شود. لذا هنرمند در جهت نيل به ساحت واقع گرايی نو و محدود كردن نقش بازسازی رويدادها در اثر بايد به منشی دست يابد كه طی آن بتواند عناصر دراماتيك و داستانی را با شاخصه های مستند در هم آميزد، به طوری كه قابل تفكيك نبوده و مرز مشخصی مابين آن ها وجود نداشته باشد. «بولينگ برای كلمباين» نيز در اين گردايه از آثار قرار می گيرد و معنای آن، نه در به اصطلاح شكار واقعيت عينی حوادث (مثلا حادثه دبيرستان كلمباين) بلكه در تفكر درباره آن واقعيت نهفته است. از ديد اخلاقيات و متافيزيك و از نگاه سازنده آن به جهان.

در واقع مور به نوعی ديگر از مكاشفه دست می يابد كه نه در جهت رسيدن به عينيت مطلق بلكه در مسير آفرينش اثری است كه تكان دهنده باشد و موج هول انگيزی از سوالات گوناگون را در اذهان مخاطب های فراوان به وجود آورد. «در كشوری بزرگ با 280 ميليون جمعيت، مهم نيست اگر 260 ميليون نفر از فيلم من متنفر باشند، چون اگر همان 20 ميليون باقی مانده هم به تماشای فيلم بيايند فيلم من از «آرواره ها»ی اسپيلبرگ پرفروش تر خواهد شد. » مور در «بولينگ برای كلمباين» مخاطب خود را به طور مكرر مورد پرسش قرار می دهد و او را در لحظات مختلف فيلم خود به چالش می كشد. چرا آمريكايی ها بيش از ساير كشورهای پيشرفته بر روی هم اسلحه می كشند؟ چرا زندگی آمريكايی ظاهرا براساس قانون ترس و وحشت پايه ريزی شده است؟ آيا خشونت موجود در كالاهای گوناگونی كه در اختيار مردم قرار دارند موثر است؟ جواب منفی است؛ زيرا به طور مثال در ژاپن، ميزان خشونت بسيار نازل تر است حال آنكه ژاپنی ها به همان اندازه فيلم های خشونت بار می بينند و به ويدئو فيلم های خشن علاقه دارند و حتی با اشتهای بيشتر مصرف كننده كتاب های غريب كاميك (مصور) هستند و يا در كانادا و اروپا ميزان بيماری بسيار بالا ولی آمار جنايت پايين تر است. كانادا، كشوری كه امروز در آن 10 ميليون خانواده به سر می برند و رقم بسيار كلان 7 ميليون اسلحه در دسترس اين خانواده ها وجود دارد و اين در حالی است كه ميزان جنايت و بی بندوباری های اخلاقی در آن نسبت به ايالات متحده بسيار پايين تر است. مور در نهايت، ميزان بالای جنايت و اعمال خشونت بار در آمريكا را مولود فرهنگ فراگير ترس در زندگی امروزه آمريكايی ها ارزيابی می كند. فرهنگی كه بدون ترديد توسط رسانه ها و كمپانی های غول آسای اقتصادی به وجود آمده است.

3 - آلبرت می زلز در جايی می نويسد: «هاليوود فيلم و سينما را طی قرن بيستم به شكل ساختگی عرضه كرد و حال ما شاهد اثرات آن هستيم. امروزه مردم ديگر حتی فيلم مستند را هم باور نمی كنند. » با توجه به آسيب شناسی دقيق می زلز، می توان به بغرنج بودن رسالت مور به هنگام ساخت «بولينگ برای كلمباين» پی برد. مايكل مور ناگزير از عرضه نمودن اثری بود كه با رهيافت های خود مخاطب را جذب و اطمينان او را نسبت به سنديت مقولاتش جلب نمايد.


جنگ سقوط بشريت است

ليلا نقدی پری: روزهای آغازين فروردين 1382 با فاجعه جنگ شروع شد. جنگی كه درست در همسايگی كشورمان آغاز شد آن قدر مهم و نگران كننده بود كه وقايع آن را هر روز مرور می كنيم. می دانستيم جنگ تاثيری حسی بر هنرمندان خواهد گذاشت به اين دليل به گفت وگو با چند نقاش مطرح كشور نشستيم و تحليل آنها را از اين واقعه جويا شديم.

هانيبال الخاص

ما ايرانی هستيم و با عراق جنگيده ايم ولی به خاطر مردمی كه نمی گذارند خواسته هايشان مطرح بشود و به خاطر اين كه مردم عراق نفس راحتی بكشند، دلمان می خواهد، صدام از بين برود. چرا كه آدم هايی هستند كه بی دليل كشته می شوند. من شنيده ام كه كودكان عراقی دچار بيماری های عصبی و روانی شده اند. به همين دليل جنگ بسيار زشت است و اين كار تجاوز است. من با جنگ مخالفم و اميدوارم به خاطر اين كه مردم عراق آزادی و دموكراسی داشته باشند، اين رژيم از ميان برود. ولی كسانی كه جنگ را شروع كرده اند، منظورشان حضور در خاورميانه و نشان دادن قدرت و بمب هايشان برای فروش اسلحه و. . . است. حضور تجاوزگرانه آنها در محيطی هزاران كيلومتر دورتر از محل زندگی خودشان حتی انسان های ساده انديش را به اين فكر می اندازد. به نظر من اين عمل تجاوزگرانه مثل تجاوز به حريم همسايه و دوست است كه از گناهان كبيره به شمار می آيد. نگرانی وحشتناك من، با اين كه از مواد شيميايی و ويروس هايی كه در دنيا ساخته می شود، بی خبرم اين است كه اين ويروس ها اگر تحريك شوند باعث يك بيماری زنجيره ای در دنيا و باعث قتل عام ميليون ها آدم شود. من می ترسم اگر جنگ طولانی تر از آن زمانی كه قبلا مطرح شده بود، بشود و صدام تحت فشار قرار گيرد، دست به كاری بزند كه برای خاورميانه و همسايه ها و كشور ما خطرناك باشد. آنها می خواهند جنگ را ادامه بدهند، چون برای كشورهای سرمايه دار سود اقتصادی دارد. طولانی تر كردن جنگ و آوردن نيرو ممكن است باعث يك ديوانگی برای ضرر رساندن به مردم جهان شود. راه پيمايی هايی كه در تمام جهان عليه جنگ می شود، تقريبا در تاريخ بشر بی سابقه بوده است. در جنگ ويتنام پس از شروع جنگ مردم اعتراض گسترده ای داشتند، ولی قبل از شروع اين جنگ در تمام دنيا مردم به شدت به اين قضيه واكنش نشان دادند. تحريم محصولات آمريكايی از جمله همبرگر مك دونالد حركت زيبايی بود كه مردم انجام دادند. تجاوز ويروسی و شيميايی در مقام تاريخ بشری سه بار انجام شده، يك بار در ويتنام، يك بار در جنگ جهانی دوم و يك بار در حلبچه كه ما انسان ها قربانی اش بوديم. اگر اين جنگ طولانی تر شود، ممكن است صدام دست به كارهای فجيعی بزند، مگر اين كه وجدان داشته باشد. البته طولانی تر شدن جنگ يك بازی و نمايشی است كه به دليل مسائل اقتصادی و سياسی پيش می آيد، متاسفانه ما نسبت به دنيا خيلی دير شروع به تظاهرات كرديم كه شايد به دليل دلخوری مردم از جنگ ايران و عراق باشد.

بهزاد شيشه گران

جنگ آمريكا و انگليس به ظاهر عليه عراق است، اما در واقع عليه اراده صلح خواهی و صلح جويی بشری است. به صراحت اعلام می كنم كه امروز آمريكا و انگليس به دست ارتجاعی خود، در باتلاقی فرو رفته اند كه هر چقدر در آن دست و پا زنند، بيشتر فرو می روند، چرا كه افكار عمومی جهان را به همراه ندارند. آمريكا و انگليس اول با قدرت تبليغات و بعد با قدرت نظامی موفق به كشتن مردم عراق و ويرانی اين كشور شده اند. اما اين موفقيت به ظاهر نظامی و تبليغاتی عين شكست يك نظام و يك دولت و يك سيستم تفكر است كه با زور در قرن بيست و يكم و به اسم دموكراسی كه بوش پرچمدار آن است و در برابر صدام از آن دفاع می كند، به وجود آورده است. به نظر من زمان آن رسيده است كه تمام مردم صلح خواه جهان به عنوان اعتراض با هم سمفونی صلح را بسازند و عليه جنگ يك صدا بخوانند. زمان آن رسيده است كه تمام هنرمندان جهان برای صلح خلق كنند و عليه جنگ بايستند. اگرچه ممكن است آمريكا در جنگ نظامی عليه عراق پيروز شود اما در برابر افكار ضدجنگ و صلح طلب جهان به شكست سنگينی تن خواهد داد.

ايران درودی

نكته بسيار مهمی كه ما در موردش اهمال كرده و در قضاوت هايمان به كار می بريم كه البته فقط مربوط به كشور ما نيست و مربوط به همه دنياست، اين است كه ملت ها را با دولت ها اشتباه می گيريم. همچنان كه امروزه ملت آمريكا با اين جنگ ابراز مخالفت می كند. در گفت وگويی كه چند سال پيش با آندره مالرو داشتم از او پرسيدم كه قدرت را در چه می بينيد؟ او مثال جنگ ويتنام را زد كه هيچ سلاحی نمی تواند قدرت و مقاومت آنها را بگيرد. اين قدرت در ملت ويتنام هست كه عليرغم اين جنگ هولناك به استقلال خاص خودش ادامه می دهد و جنگ و هيچ نيروی ديگری نخواهد توانست اراده و قدرت ملت را از او سلب كند. اين جنگ هم كه همين الان اتفاق افتاده قبل از هر چيز به نظر من سقوط بشريت است كه در قرن بيست و يكم به خاطر نفت به ملتی تجاوز می شود. من اين جنگ را محكوم می كنم و در واقع نگران بشريتم كه اين گونه سقوط می كند. از طرفی اين اعتراضی كه به اين جنگ در تمام دنيا شده بی سابقه است و همه مردم دنيا تا جايی كه من می دانم و در تلويزيون ديده می شود جنگ را محكوم كرده اند. ملت عراق تاوان اين جنگ را می پردازد و بايد پس از اين تحريم طولانی بمب ها را بر سر خودش تحمل كند. بايد بپذيريم بين النهرين يا همان عراق امروزی يكی از بنيانگذاران تمدن و فرهنگ بشريت است. چطور است كه يك كشور نوپای دويست ساله به خاطر مجهز بودن به تكنولوژی می تواند منكر ارزش های فرهنگی اين كشور شود و قصد نابودی اش را داشته باشد. من تصور می كنم اين جنگ در اوايل قرن بيست و يكم نه توجه به ارزش های بشر دارد و نه توجه به مردم عراق و آرمان های بشری. بلكه نفت خواران جهانی مسبب اين جنگ هستند. دنيا وقتی به عراق بمب های شيميايی فروختند و او آنها را بر سر ملت ما خالی كرد نگران نشد. من فكر انتقام جويی ندارم و درصدد تلافی نيستم ولی جا دارد بشريت از خودش سوال كند كه به خاطر مسائل اقتصادی چرا بايد بچه ها در اثر بمباران شيميايی به مرگ تدريجی بميرند و بداند كه چه فاجعه ای را به بار آورده است. اين فاجعه زاييده خودخواهی و منافع اقتصادی يك دولت و در واقع منافع اقتصادی آمريكاست. من با حكومت عراق مخالفم ولی خيلی برای ملت عراق كه اينقدر غرور ملی دارد و برای حفظ كشورش تا آخرين قطره خون می جنگد ارزش و احترام قائلم. در مورد نتيجه جنگ بايد بگويم كه هيچ توضيحی ندارم. برای اينكه من نه مفسر سياسی ام و نه پيشگو، فقط شديدا نگرانم. برای دنيا نگرانم چون اين همه مخالفت با جنگ بايد يك جايی نتيجه بدهد.

انهدام آثار باستانی عراق

آثار باستانی و موزه های عراق بر اثر وقوع جنگ عليه اين كشور، در معرض انهدام و نابودی قرار گرفته اند. به گزارش خبرنگار همشهری، همزمان با شروع جنگ نيروهای آمريكايی و انگليسی عليه عراق، بيش از يكصد استاد دانشگاه در سراسر جهان و نيز مسئولين پانزده موزه برجسته جهانی با ارسال نامه ای به مسئولين وزارت دفاع آمريكا، از اين كشور درخواست كرده اند از نابودی آثار باستانی عراق بپرهيزد؛ چرا كه «تخريب اين آثار ممكن است به نابودی سرنخ هايی بينجامد كه تمدن شش هزار ساله غربی از آن برآمده است.» در همين زمينه مقام های پنتاگون (وزارت دفاع آمريكا) اعلام كرده اند كه در تهاجم نظامی خود سايت های باستانی را حتی المقدور مورد اصابت موشك قرار نخواهند داد، اما در صورتی كه صدام حسين از اين اماكن و محوطه های باستانی و تاريخی برای مخفی كردن سلاح يا انجام عمليات عليه نيروهای آمريكايی و انگليسی استفاده كند، اين اماكن نيز مورد حمله قرار خواهند گرفت. به گزارش پايگاه اينترنتی «ميراث خبر» يك استاد باستان شناس دانشگاه شيكاگو ضمن ارائه نتايج مطالعات خود درباره اماكن باستانی و آثار تاريخی عراق تصريح كرده است: مهم ترين اماكنی كه در معرض تخريب قرار دارند موزه های شهرهای بغداد و موصل هستند كه در نزديكی ساختمان های دولتی قرار گرفته اند كه احتمال بمباران آنها وجود دارد. موزه بغداد در غرب شهر بغداد در نزديكی ساختمان های گارد رياست جمهوری عراق، پايگاه اطلاعات امنيت، وزارت اطلاع رسانی و وزارت امور خارجه و راديو تلويزيون عراق قرار دارد. اغلب يافته های باستان شناسی عراق كه پس از سال 1921 به دست آمده اند در موزه بغداد نگهداری می شود. همچنين اواسط هفته گذشته شبكه خبری «سی ان ان» گزارش داد نيروهای ائتلافی با گذر از «هلال حاصلخيز» راهی بابل در مركز عراق هستند. هلال حاصلخيز يك باتلاق طبيعی است كه در مركز عراق قرار دارد. جايی كه گفته می شود محل قرار گرفتن برج بابل بوده است. جايی كه باغ های معلق آن جايی در فهرست عجايب هفتگانه يافته است و شهر «اور» در حاشيه آن قرار دارد كه قدمت آن به شش هزار سال پيش می رسد.

فرهيختگان و جنگ

محمود فرجامی: تقارن آغاز جنگ آمريكا و انگليس عليه عراق، با تعطيلات طولانی عيد نوروز و سنت تعطيلی نشريات در ايام نوروز باعث گرديد تا بسياری از اخبار داخلی و نيز نظرات شخصيت های برجسته مغفول بماند.گروه انديشه همشهری برای رفع حداقلی اين نقص، نظرات برخی از انديشمندان ايرانی را در اين زمينه جويا شده است كه طی شماره حاضر و شماره های آتی به اطلاع خوانندگان خواهد رسيد.

موسی اكرمی، مترجم و محقق حوزه فلسفه

اكرمی هر دو طرف درگير (دولت عراق و دولت های آمريكا و انگليس) را مقصر شناخت. وی ضمن محكوم كردن جنگ گفت: «اين جنگ آخر و عاقبتی ندارد و مانند باتلاقی است كه نيروهای آمريكايی و انگليسی را در خود فرو می كشد اما بهای زيادی نيز برای مردم عراق دارد.» اكرمی يكی از تبعات جنگ حاضر را «ضربه وحشتناك اين اقدام به سازمان ملل» دانست و اضافه كرد «اميدوارم با توجه به حركت های عظيمی كه از سه ماه پيش نسبت به وقوع اين جنگ شروع شد و ادامه دارد ارزش بالای انسانی حراست شود و سازمان ملل هم به خصوص در جهت ايستادگی در برابر وقوع چنين جنگ هايی تقويت شود. »اكرمی اهداف آمريكا و انگليس را برای راه اندازی اين جنگ امپرياليستی خواند و با نظم نوين جهانی مرتبط دانست. او همچنين اعتقاد دارد «امروزه به همان نسبت كه نيروهای امپرياليستی در جهان قوی تر شده اند، به همان نسبت هم جهان كوچكتر شده است و مردم زودتر متوجه جريانات بين المللی می شوند و زودتر عكس العمل نشان می دهند. به همين خاطر نتيجه اين جنگ برای آغازكنندگان آن چيزی جز شكست نيست. » دكتر موسی اكرمی در پايان ضمن اظهار اميدواری برای «نتايج خوش پايان اين جنگ برای بشريت» در مورد وضعيت فعلی جامعه روشنفكری كشورمان گفت: «ای كاش نخبگان فكری در شرايط مساعدتری می توانستند اعتراض خود را وسيع تر و مستقيم تر اعلام كنند.شايسته نيست كه در كشوری كه با شعارهای ضد امپرياليستی انقلاب كرد و خسارت های زيادی را از آمريكا ديد، نخبگان نتوانند يا نخواهند خارج ازچارچوب های حكومتی اعتراض خود را نسبت به سياست های آمريكا، به گوش جهانيان برسانند.»

اكبر افسری، پژوهشگر و مترجم آثار ادوارد سعيد

افسری به جنگ آمريكا و انگليس عليه عراق اعتراض كرد و آن را برخلاف نظر سازمان ملل دانست. افسری گفت: «مسلم است كه ما نيز مثل همه كسانی كه دوستدار صلح و آزادی و معتقد به سازمان های جهانی بين المللی هستند، اعتقاد داريم كه جريانات مربوط به هجوم های بين المللی بايد توسط سازمان ملل سازماندهی شود.»وی وضعيت تكنولوژيكی سلاح های جديد و تأثيرات مخرب آن بر روی انسان ها و محيط زيست را مانع آن دانست تا هيچ انسان عاقلی موافق جنگ باشد. افسری در اين رابطه به مقاله ای از ادوارد سعيد اشاره كرد كه در آن به نقل از آدورنو يكی از تراژدی های عصر جديد را آن می داند كه «توسط جريانات رسانه ای سمعی و بصری می توان آن نحوست و هولناكی تراژدی های جنگ را كاهش داد و گاهی حتی آن را به جايگاه يك سرگرمی تنزل داد.» اكبر افسری در ادامه گفت: «البته هميشه اين طور نيست و گاهی همين جريانات احساسات مردمی را بيدار و وجدان ها را آگاه می كند. » او ضمن يادآوری زحمات و رنج هايی كه مردم ما از عراق ديده اند افزود، با اين وجود نمی توانيم به چگونگی اين جنگ اعتراض نداشته باشيم. افسری در پايان برای قطع جنگ ابراز اميدواری كرد و خواستار حل مناقشات توسط سازمان ملل شد.

فرزان سجودی، پژوهشگر در عرصه فلسفه هنر

سجودی گفت: «صريحا بگويم كه هر جنگی منشأ در تمايلات قدرت دارد و از جنگ های محلی گرفته تا جنگ هايی اين چنينی، بسط نفوذ قدرت حرف اول را می زند. »او انگيزه هايی نظير آزادی و آزادسازی عراق را كه از طرف آمريكا و انگليس مطرح می شود بی معنی دانست و تحليل خود را از اقدامات اخير آمريكا چنين ارائه داد: «دامنه نفوذ قدرت آمريكا مدتی بود كه در برابر چين و اروپا ضعيف شده بود و سياستمداران اين كشور تصميم به تثبيت آن گرفتند. برای اين منظور هم از طريق خشن ترين شكل ممكن اقدام كردند: بی اعتنايی به سازمان ملل در قالب قدرتی افسارگسيخته، تا از اين طريق به جهانيان بگويند كه ما به هر قانون و قاعده ای بی اعتنائيم؛ پس بهتر است از ما پرهيز كنيد!»سجودی متذكر شد اصولا جنگ نفرت انگيز است و از هر جبهه ای كه آغاز شود، جز آسيب و رنج برای بی پناه ترين مردم، نتيجه ای ديگر نخواهد داشت.

محمدعلی ايازی، محقق و پژوهشگر حوزه دين شناسی

حجت الاسلام محمدعلی ايازی از قم نيز ديگر فردی بود كه نظر وی را در اين باره جويا شديم. او گفت: «به اعتقاد من جنگ كلا كار خوبی نيست، مگر برای دفاع. به خصوص اين جنگ كه ناعادلانه و تحميلی است و صرفا برای تأمين منافع آغاز شده است و طی آن جمعيت انسانی زيادی قربانی می شود. به همين خاطر به هيچ وجه آن را تأئيد نمی كنيم و خطرناك هم می دانيم.» وی با بيان اين نكته كه «به همان دلايلی كه صدام را محكوم می كنيم، اين جنگ افروزان [آمريكا و انگليس] را هم محكوم می كنيم» بحث مقايسه بد و بدتر را مردود دانست و گفت: «اين كه كسی بخواهد قيم باشد قابل قبول نيست. اگر هم حكومت فعلی عراق نامطلوب باشد اين مردم عراق اند كه بايد برای تغيير آن تصميم بگيرند و نه ديگران. »ايازی در مورد اماكن مذهبی گفت: «يكی از نگرانی های ما در مورد اماكن مقدس مذهبی واقع در عراق است و بيشتر از دو جهت: يكی اينكه در جريان جنگ توهينی به اين اماكن بشود و ديگر اينكه تقدس اين اماكن عاملی برای سوءاستفاده قدرتمندان گردد. »



پيشخوان  |  سياسی  | فرهنگی  | علمی  | اقتصادی  |  آرشيو