|

ترجمه علی معظمی : در تلاش برای فراهم كردن تصويری لازم از مباحث راجع به سياست خارجی ايالات متحده، نشريه نيشن (Nation) از چند تن از روشنفكران غيرآمريكايی خواست تا نظرات خود را بگويند. آنچه می خوانيد ترجمه چهارمين اين نظرخواهی ها است كه مصاحبه ای با يورگن هابرماس، استاد ممتاز فلسفه دانشگاه فرانكفورت است. اين مصاحبه در شانزدهم دسامبر 2002 در نيشن چاپ شده است.
• • •
• موضع شما در قبال جنگ قريب الوقوع با عراق چيست؟
ايالات متحده نبايد بدون پشتيبانی صريح سازمان ملل به جنگ برود.
• چه شرايطی بايد برآورده شود تا شما از اقدام نظامی عليه بغداد حمايت كنيد؟
شرايط قطعی همان هايی هستند كه در آخرين قطعنامه شورای امنيت مشخص شدند و تفسير برآورده شدن اين شرايط هم بر عهده همين شورا است. در هر صورت بدون تعهدی بلندمدت - و ديدگاهی واقع گرايانه - برای درگير شدن با تمركز انفجارآميز منحصر به فرد مسائل در خاورميانه، نبايد به اقدام نظامی متوسل شد. صرف اينكه صدام حسين در قصرهايش بمباران شود و «پاكسازی» به ديگران سپرده شود كارساز نيست.
• شما از جنگ خليج فارس در سال 1991 پشتيبانی كرديد.
بله، تصرف كويت به وسيله عراق شكستن قوانين بين المللی بود، و به علاوه صدام اسرائيل را به جنگ شيميايی تهديد كرد.
• از دخالت ناتو در كوزوو در سال 1999 هم پشتيبانی كرديد.
چون شورای امنيت به بن بست رسيده بود، در اين مورد توجيه مسئوليت بسيار سنگين تری وجود داشت. قتل عام سربرنيتسا عقيده مرا تغيير داد. جامعه بين المللی برای مقابله با جنايت عليه بشريت بايد بتواند، در صورت از ميان رفتن ساير احتمال ها، حتی از نيروی نظامی هم استفاده كند. در آن زمان، به سادگی می شد تفاوت های مشخصات ملی را برای توجيه ديد. در اروپای قاره ای حاميان دخالت، رنج بسيار كشيدند تا همان استدلال های ضعيف متكی به قوانين بين المللی را با نشان دادن اين نكته سرپا نگاه دارند كه اين اقدام برای تقويت آن چيزی است كه آنها آن را به عنوان انتقال از قوانين ملايم بين المللی به سوی يك رژيم حقوق بشری كاملا الزام آور می ديدند، اين در حالی بود كه هواداران اقدام، چه در ايالات متحده و چه در بريتانيا بر همان سنت ملی گرايی ليبرال خود ماندند. اينها به «اصول» يك نظم جهانی آينده متوسل نمی شدند، ولی راضی شدند كه خواسته هايشان برای شناسايی چيزی كه به عنوان نيروی «ارزش ها»ی ملی خودشان می شناختند، را اعمال كنند.
• شما موضع امروز خود در قبال عراق، را در مقايسه با مواضع پيشين تان چگونه می بينيد؟
جناح های داخل هيأت حاكمه آمريكا احتمالا به دلايلی روشن می خواستند كه به هر صورت رژيم عراق تغيير كند. اما درك عمومی از اين مقوله تا بعد از واكنش بوش به يازده سپتامبر با اعلاميه «جنگ» عليه تروريسم تغيير نكرده بود. از آنجا كه يك دولت تنها عليه دولت های ديگر می تواند وارد جنگ شود، پس باز تعريف فوری از پديده نوعا جديد، با عباراتی آشنا ولی گمراه كننده راهی را برای پاسخ دادن به توقعات مردم پيش می كشيد كه «كاری دارد می شود» از آن زمان تاكنون به نظر می آيد كه سياست خارجی بوش در انقياد ملاحظات داخلی بوده است.مداخله در افغانستان توانست برای مدتی بی تناسبی فلج كننده ای را كه پيش آمده بود، با به ميان آوردن ماشين فوق پيشرفته يك ابرقدرت تا دندان مسلح در برابر شبكه پراكنده دشمنانی مكار، كنار بزند. وضعيت آزاردهنده ای كه نمی شد از پس آن برآمد، با الگوی جنگ با دشمنانی كه شما می توانيد بر آنها مستولی شويد جايگزين شده بود. اما عراق افغانستان نيست. با وجود اعلاميه های دولتی، هيچ شاهد واضحی كه دال بر دخالت عراق در عمل تروريستی مشخصی باشد وجود ندارد.
• شما نقش ايالات متحده را در مرحله كنونی جهان معاصر چگونه می بينيد؟
چيزی كه بيش از همه مرا نگران كرد «استراتژی امنيت ملی» جديد حاكمان ايالات متحده بود. با اين سند تحريك آميز، يك ابر قدرت برای خود حق حمله بازدارنده عليه هر كس را كه به اندازه كافی مشكوك به نظر برسد، به رسميت می شناسد؛ به علاوه، اين سند تصميم اين ابر قدرت را برای بازداشتن هر رقيبی حتی از رسيدن به موقعيتی معادل با خود را اعلام می كند. در گذشته ای نه چندان دور، نسلی از آلمانی های جوان كه به وسيله سربازان آمريكايی از رژيم نازی نجات يافته بودند، به پديد آوردن و تمجيد از ايده آل های سياسی ملی ای پرداختند كه خيلی زود به نيروی پيش برنده در تاسيس سازمان ملل و برگزاری دادگاه های نورمبرگ و توكيو انجاميد، يكی از نتايج اين امر اين بود كه قوانين قديم بين المللی تحول يافت؛ با محدود كردن حاكميت دولت های ملی، با لغو مصونيت مقامات دولتی در مقابل پيگردهای فراملی، و با گنجاندن جنايات بی سابقه در قوانين جزايی دادگاه بين المللی. حال آيا همين ملت بايد نسبت به اصلاح دستاوردهای داخلی كردن قانونی «وضع طبيعی» در ميان ملت های متخاصم بی تفاوت بماند؟
• ديدگاه شما درباره روابط آلمان و آمريكا در اين زمان چيست؟
منش زورگويانه بوش، رامسفلد و ديگران در قبال اعضای دولت آلمان مرا به ياد دعوای آدم بزرگ ها در حياط مدرسه می اندازد.شرودر در رد كردن تغيير تلويحی سياست بوش در قبال عراق محق بود، يعنی تغيير سياست از هدف اعلام شده «خلع سلاح» به «تغيير رژيم». با اين حال او بايد بر خواست بی قيد و شرطش برای گردن نهادن به اقتدار سازمان ملل بيشتر تاكيد می كرد. من همچنين با تلاش مكرر يوشكا فيشر برای رسيدن به تشكل چهارگانه - ايالات متحده، روسيه، اتحاديه اروپا و سازمان ملل - برای تلاش مشترك جهت رسيدن به يك قطعنامه صلح پايدار در مورد منازعه بين اسرائيل و فلسطينی ها موافق بودم. اين منازعه ريشه هايی نيز در تاريخ آلمان و اروپا دارد. از زمان تشكيل دولت فدرال همبستگی با اسرائيل، مستقل از اينكه چه كسی بر سر كار باشد، قانونی نانوشته بود و اين امر تاكنون نيز ادامه داشته است. انتخابات اخير ملی ما [در آلمان] بار ديگر ثابت كرد كه يهودستيزی، در حال حاضر، خطری در ميان گستره ملت به حساب نمی آيد.
• درباره روابط بين ايالات متحده و اروپا به طور كلی چه می گوييد؟
بسياری از آمريكايی ها هنوز هم به ابعاد و چند و چون دافعه فزاينده، اگر نگوييم رنجش آور، سياست های حاكمان فعلی آمريكا در قبال اروپا، از جمله بريتانيا، پی نبرده اند. فاصله عاطفی [بين آمريكايی ها و اروپايی ها] ممكن است بيش از هر زمان ديگری پس از جنگ جهانی دوم افزايش يابد. برای مردمانی چون من، كه هميشه در يك چپ نزديك به آمريكا دسته بندی شده ايم، مهم است كه مرز واضحی بين انتقاد از سياست های حاكمان آمريكا از يكسو و جريان فزاينده متعصبانه ضد آمريكايی از سوی ديگر رسم كنيم. يادآوری دوره جنگ ويتنام نشان می دهد برای اين منظور مفيد خواهد بود كه مخالفت اروپاييان بتواند با جريان مشابه در آمريكا پيوند برقرار كند و يكی شود. در قياس با سال ،1965 بايد گفت كه امروز رودربايستی مانع اين امر می شود.
شايد نوعی ارتباط كه از نظر نظام مند بودن به هم ريخته است بين ايالات متحده و اروپا در جريان باشد. من از اين امكان چيزی نمی دانستم تا اينكه يكی از دوستان آمريكايی سعی كرد به من توضيح دهد كه او نسبت به ديدگاه جهانی افراد پرنفوذی چون پل ولفوويتز چه نظری دارد. آن گونه كه او توضيح می داد، آنها خود را به مثابه مدافعان حقيقی ايده آل های جهان گرايانه می انگارند. اروپايی ها، كه هميشه مظنون به يهودستيزی بوده اند، را اين گونه می بينند كه گويی به واقع گرايی بازی قدرت خودخواهانه قبل از 1945شان باز می گردند در حالی كه آمريكايی ها و بريتانيايی های شجاع دارند با شتاب خود را برای رسيدن به اهدافی مشابه اهداف جنگ جهانی دوم آماده می كنند. از اين ديدگاه [يعنی ديدگاهی كه به امثال ولفوويتز نسبت داده شد] تنها آنگلوساكسون ها متعهد به دفاع از ارزش های جهانی دموكراسی و آزادی در مقابل «شرارتی» هستند كه اكنون در دولت های «بی سروپا» تجسم يافته است. اگر اين درواقع بيش از يك كاريكاتور باشد، ما احتمالا نيازمند بحثی درباره خطاهای قابل توجه و معيارهای آن چيزی هستيم كه بايد به مثابه «ملی گرايی ليبرال» و «جهان گرايی» با آن مقابله كنيم. |